با مرتضی امیری اسفندقه به مناسبت سی‌امین سالمرگ شاعر هشت کتاب

شعر سهراب ، سفری از رودکی تا نیما

شعر سهراب سپهری «کلام نفسی» است؛ شعری است که از سر نوعی نیازمندی روحی و فرو رفتن در اعماق وجود حاصل شده و اکنون نیز که دهه‌ها از مرگ این شاعر می‌گذرد ، آینه شعر او هرگز غبار نگرفته و هنوز هم صفات هستی را بروشنی منعکس می‌کند.
کد خبر: ۳۲۲۶۸۶

به مناسبت اول اردیبهشت، سی‌امین سالروز درگذشت این شاعر، مرتضی امیری اسفندقه از شعر سهراب و ارتباط آن با سبک هندی و نیما و عرفان و سیاست سخن می‌گوید.

بعضی از منتقدان، مثل مرحوم سیدحسن حسینی که کتابی در این زمینه نوشته است، سعی دارند نشان دهند زبان و معنای شعر سهراب سپهری وامدار بیدل دهلوی و سبک هندی است. از طرفی، گروه دیگری معتقدند سهراب جزو شاعرانی است که زیر سایه نیما پرورش یافته و اگر شعر نیما نبود، شعر سهراب پدید نمی‌آمد. با توجه به این که شما جزو دسته‌ای از شعرای پس از انقلاب هستید که به بیدل دهلوی و سبک هندی، چه در اشعارتان و چه در مقام نظر، توجه ویژه‌ای دارید و هم بر شعر معاصر فارسی بویژه شعر نیمایی مسلط هستید، بفرمایید چطور می‌شود در جهان شعری یک شاعر، هم بیدل بگنجد و هم نیما؟ امری که به نظر می‌رسد قابل جمع نیست.

نیما در واقع یک قالب جدید به ادبیات فارسی هدیه کرد. پیش از او خیلی‌های دیگر تلاش کرده بودند راه برون‌رفت از ادبیات کلاسیک را بیابند و از چارچوب قوافی و ردیف رهایی پیدا کنند و این کار را هم کرده بودند؛ اما پس از بیرون زدن از این چارچوب، چیزی جز حیرانی و گاه یک شلختگی و شوریدگی خاص به دست نداده بودند. ولی نیما از این چارچوب بیرون زد و نه‌تنها در کوچه پس‌کوچه‌های شعر و واژه و کلمه و کلام حیران نشد، بلکه یک قالب خیلی صحیح و صریح را به ما نشان داد؛ قالبی که اگر به ادبیات فارسی هدیه نشده بود، شاید نفس شعر فارسی بند می‌آمد. می‌گویم «شاید» به این دلیل که نفس شعر فارسی هیچ‌گاه بند نمی‌آید. نیما با این کاری که انجام داد در واقع یک سبک جدید ارائه کرد، بلکه یک قالب جدید ارائه کرد و در دل این قالب جدید، سبک‌های متفاوت خودش را به رخ کشید. اخوان ثالث در قالب نیمایی بین سبک خراسانی و به قول خودش بین مازندران و خراسان یک باغچه‌ای احداث کرد و در آن باغچه درختان تنومند و تناوری مثل «کتیبه»، «آنگاه پس از تندر»، «زمستان»، «شهریار شهر سنگستان» و... را پرورید. سبک شخصی اخوان، قالب نیمایی بود، اما سبک، سبک خود اخوان بود. سهراب سپهری هم در قالب نیمایی، با ویژگی‌های کلامی و بیانی مخصوص به خود، سبکی را به نام خودش ثبت کرد. پس باید توجه داشت که بین قالب و سبک تفاوت وجود دارد.

بنابراین می‌توان گفت هر شاعری می‌تواند سبک خاص خودش را داشته باشد، زیرا می‌تواند هر سبکی را در هر قالبی اجرا کند و در اینجا سهراب سپهری سبک هندی را در قالب نیمایی اجرا کرده است.

سبک هندی ویژگی‌هایی دارد که مشخص است، اما همه شاعران سبک هندی، کلام و بیانشان یکسان نیست. سرانجام آنچنان که گفته‌اند و خیلی هم صحیح و درست است، سبک، خود شخص است. سبک، خود شاعر است و هر چقدر که سبک، خود شاعر است، سبک است وگرنه به وجود آوردن سبک، کار دشواری نیست. همین که از هنجار جاری کلمه و کلام خارج بشوی سبک به وجود آورده‌ای، اما آن سبک به وجود آمده با گریز از هنجار معمول، آیا خود توست؟ روایتگر من توست؟ با توست؟ از خود توست؟ معلوم نیست. این قضیه خیلی مهم است و ما در شعر سبک هندی شاعران بسیاری داریم، اما من‌های این شاعران در این سبک‌ها متفاوت است. آن منی که از صائب تبریزی در سبک هندی به چشم می‌آید، با منی که از کلیم کاشانی در سبک هندی به چشم می‌آید در یک نگاه شاید شبیه هم باشند، اما با یک نگاه دقیق تفاوت‌هایی دارند و آن تفاوت‌هاست که سخت حائز اهمیت است. به سبک عراقی، سلمان ساوجی، خواجوی کرمانی، حافظ و... شعر گفته‌اند، اما آیا آن نحوه کلام و بیانی که از شعر حافظ به چشم می‌آید با نحوه کلام سلمان ساوجی ـ با همه شباهت‌ها ـ یکسان است؟ خیر. یکسان نیست و همین یکسان نبودن در یک سبک واحد، حائز اهمیت است. این که در واقع هر دو شاعر از یک کوچه و از یک باغ و پنجره روایت داشته‌اند، اما روایت این دو با هم متفاوت است. در واقع ادبیات، بهای خودش را مدیون همین تفاوت‌هاست.

برخی منتقدان معتقدند که سبک هندی برای سال‌ها به فراموشی سپرده شده بود و بعد از نیما و آن اقبالی که به شعر نو شد، کسی رغبتی به این سبک نداشت. البته هیچ وقت سهراب این نکته را علنی نگفت، اما بعدها درباره‌اش گفتند او اولین شاعری بود که از ویژگی‌های زبانی سبک هندی بویژه خود بیدل استفاده کرد. شما فکر می‌کنید چرا سهراب به عبارات و جهان شعری بیدل دهلوی بازگشته است؟

سبک هندی به فراموشی سپرده نشده بود. یعنی هیچ سبکی هرگز به فراموشی سپرده نمی‌شود. ضمن این که قبل از به وجود آمدن سبک هندی، نشانه‌هایی از آن در شعر رودکی، خاقانی و در سبک عراقی هم هست. این طور نیست که سبک هندی ناگهان از غیب بیاید و خودش را به رخ بکشد. نکته دیگر این که اگر سبک شعری بیدل دهلوی را در گستره سبک هندی بررسی کنیم، می‌بینیم که از حیث شناسه‌های سبکی، شعر بیدل کاملا با سبک هندی منطبق نیست. بیدل یک نوع سبک هندی خاص خودش را دارد. استاد محمد قهرمان می‌گفت سبک بیدل، سبک هندی نیست، سبک هندوچین است. او این تفاوت را با طنز بیان کرده است. استاد خلیل‌الله خلیقی می‌گفتند سبک بیدل، سبک هندی نیست، سبک بیدل است.

بنابراین درباره این که چرا سهراب سپهری به سبک هندی بازگشته، باید بگویم که بازگشتی به سبک هندی در کار نیست، سهراب سپهری به ادبیات پارسی بازگشته است. ما در شعرسهراب سپهری ویژگی‌های سبک خراسانی و عراقی را هم می‌بینیم، ویژگی‌های سبک هندی را هم می‌بینیم و آنچه را که نیمای بزرگ درخصوص ادبیات فارسی یادآور شده بوده، آن را هم می‌بینیم و ما نمی‌توانیم بگوییم که سهراب اولین کسی است که به سبک هندی بازگشته است. نه، سهراب سپهری شاعر مسافری بوده که از تمام ویژگی‌های مطلوب شعر فارسی با رویکرد به قالب نیمایی در یک گستره آزاد استفاده کرده است، اما ویژگی اصلی او شعرهایی است که حاصل نگاه شخصی اوست. سهراب سپهری می‌گوید: «اینجاست، آیید، پنجره بگشایید.» قافیه را می‌بینید؟ آن که ادبیات فارسی را دقیقا مطالعه کرده با خواندن این شعر نیمایی که شاید 8 سطر باشد خیلی سریع به یاد شعر مولوی می‌افتد که: «آنان که طلبکار خدایید، خدایید یا معشوق همینجاست، بیایید، بیایید.» از حیث محتوایی هم همین طور: «زندگی آبتنی در حوضچه اکنون است.» سهراب در این شعر به «لحظه گسترده»، به «حال گسترده» که از میراث‌های ماندگار ادب عرفانی این سرزمین است، توجه دارد.

البته گروهی این مفاهیم را در شعر سهراب به عرفان بودایی ربط داده‌اند... .

اگرچه می‌توان ربطی میان اینها و روح عرفان بودایی پیدا کرد، اما ریشه این عرفان در خود ایران‌زمین است. مبنا و محتوایی که شعر سهراب دارد، شاعران بزرگی چون مولوی و حافظ و عطار آن را مطرح کرده‌اند. ابن‌الوقت بودن به معنای اصلی کلمه و فراموشی از گذشته و آینده، در کلام ماندگار حضرت امیر ریشه دارد که فرمود: «گذشته گذشت و آینده هم هنوز نیامده است، پس بلند شو و فرصتی را که بین دو عدم هست، مغتنم بشمار.» این یعنی: در حوضچه اکنون آبتنی کن. آنهایی که تلاش می‌کنند این شعرها را به عرفان خاور دور ربط دهند، تلاش بیهوده می‌کنند. نمی‌گویم ناشی از ناآگاهی آنها نسبت به عرفان این سرزمین است، نمی‌گویم نسبت به میراث پدران خویش مغرض هستند، بلکه شاید کمی غفلت باعث شده این حرف را بزنند یا همان ضرب‌المثلی که می‌گویند: مرغ همسایه غاز است! وگرنه یکی از افتخارات شعر سهراب سپهری همین مطلب است که در گستره شعر نیمایی از عرفان سخن می‌گوید: «ته تاریکی، تکه خورشیدی دیدم، خوردم، و ز خود رفتم» این شعر سهراب دقیقا همان چیزی است که مولوی گفته: «من نور خورم که قوت جان است» یا «خانه دوست کجاست»، پرسش سهراب سپهری، در واقع همان پرسش حافظ است که «ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست‌/‌ منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست» و بیش از این که بگوییم سهراب سپهری تحت تاثیر بیدل یا فلان عرفان بوده، باید بگوییم سهراب سپهری تحت تاثیر همه سخن‌های خوب، از همه جای جهان بوده است.

برخی منتقدان شعر سپهری معتقدند این شاعر در اغلب اشعارش مثل: «خیال می‌کردیم‌/‌ میان متن اساطیری تشنج ریباس‌/‌ شناوریم» از «شعر جدولی» بهره‌برداری اسراف‌کارانه می‌کرده و توصیفی که از «شعر جدولی» می‌دهند این است که شاعر آن از به هم ریختن خانواده کلمات و ترکیب تصادفی آنها به مجموعه‌ بی‌شماری استعاره و مجاز و حتی تمثیل دست می‌یابد؛ بی‌آن که درباره‌ هیچ کدام آنها از قبل اندیشه و حس و حالتی و تاملی داشته باشد. به زعم این منتقدان، ازجمله شفیعی کدکنی، این نوع شعر یک بیماری فرهنگی است که حاصل نسل خردگریز است. نظر شما در این باره چیست؟

جناب آقای دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی درباره سپهری و به طور کلی در خصوص شعرهایی که همراه با تزاحم خیال و پر از پیچیدگی هستند، یک نگاهی دارند و آن نگاه این است که شعر و زندگی هیچ‌گاه از هم جدا نبوده و نیست و نخواهد بود. شعر با زندگی مرتبط است و زندگی با شعر. «پس در کجاست شعر اگر نیست، آنجا که زندگی ست؟ پس چیست؟ چیست؟ چیست شعر اگر نیست مشتی کلام زنده که جان دارد و آدمی در زندگی نیاز بدان دارد؟» این شعر از خود آقای سرشک (شفیعی کدکنی) است. هر عاملی که باعث گسست این پیوند بشود، ضد شعر و ضد زندگی است و نگاه دکتر کدکنی فقط به سهراب یا فقط به بیدل یا فقط به شاعر خاصی نیست. ایشان و دیگر منتقدان هم‌عقیده او، هیچ شاعر خاصی را در نظر نگرفته‌اند تا بکوبند یا بلند کنند. ایشان معتقدند در تمام زمان‌ها، آنجا که شعر از متن و بطن زندگی دور شده، منحرف شده است و آنجا که در متن و بطن زندگی حضور داشته، آن شعر، شعر پارسی است. به هر حال مردم ما شعرخوان و شعردان و شعرگوی و شعرنویس و شعرسرای هستند و سر این مردم را نمی‌شود کلاه گذاشت. مردم در نگاه‌شان به شعر از تکرار و تکدر گریزان هستند و سر این مردم را نمی‌شود با شعرهای تکراری و به تعبیری «جدولی»، شعر از پیش تعیین شده، شعری که اینجا فرهاد آمد حتما آنجا هم شیرین خواهد آمد، کلاه گذاشت. شعر فارسی همواره روی در شدن داشته است، هیچ‌گاه نایستاده و آن لحظه‌ای هم که ایستاده، ناگهان حرکت کرده است.

با این حال، چرا برخی از شاعران، بویژه شاعران جوانی که ادعای پست‌مدرن بودن می‌کنند، این گونه پیچیده سخن می‌گویند؟

سهراب سپهری شاعر مسافری بوده که از تمام ویژگی‌های مطلوب شعر فارسی با رویکرد به قالب نیمایی در یک گستره آزاد استفاده کرده است، اما ویژگی اصلی او شعرهایی است که حاصل نگاه شخصی اوست

شاید یک عده گمان می‌کنند برای این‌که از تکرار در گستره شعر فارسی فرار کنند، حتما باید به گونه‌ای سخن بگویند که نه خود بدانند چی گفته‌اند نه مردم! «شعر می‌گویم و معنی ز خدا می‌طلبم!» این یک معضل، دقیقه و نقیصه است که تفاوت است میان هذیان گفتن با شعر سرودن. ما نمی‌توانیم بپذیریم که به بهانه جدا شدن از تکرار در شعر فارسی، بهای ناب شعر پارسی را از دست فرو بگذاریم. حالا آن شاعری که به دامن و دامنه این تزاحم گسترده خیال و پیچیدگی پیچیده، می‌خواهد سهراب یا نیما یوشیج یا بیدل دهلوی یا هرکس دیگری باشد، سرانجام شعر پارسی او نپذیرفته، چون شعر مثل معادلات ریاضی، علمی است و یک شعر ناب مثل یک منظومه منسجم و منظم است که «اگر یک ذره را برگیری از جای‌/‌ خلل یابد همه عالم سراپای» شعر ناب پارسی اینچنین است.

چرا این پیچیدگی در زبان، اواخر عمر سهراب زیاد شده بود، به طوری که در آخرین شعرهای سهراب مثل کتاب «ما هیچ، ما نگاه» واقعا گاهی خواننده متوجه نمی‌شود منظور شاعر چیست، مگر نه این که شاعر هر چه پخته‌تر شود باید زبانش از هر چه شعر نیست عاری‌تر شود؟

سهراب شاعری بود که زود بار سفر بست و زیاد عمر نکرد، اما در این عمر کوتاه هم در قالب و دستگاه نیمایی، برگ‌های درخشانی به ادب پارسی هدیه کرد و شناخت خودش را از ادب پارسی خیلی زیبا به رخ کشید. در شعر سهراب سپهری آنهایی که مطالعه و اهل تماشای ادبیات هستند، حافظ را می‌بینند، مولوی، سعدی و رودکی را می‌بینند و بسیاری از صنایع ادبی پارسی را هم می‌بینند؛ صنایعی مثل «رد المطلع» که از ویژگی‌های صنایع شعر ادب پارسی است، در شعر سهراب سپهری حضوری گسترده دارد. سهراب حتی تصرفی در «رد المطلع» داشته است. شعر معروف «آب را گل نکنیم» که یکی از شعرهای درخشان سهراب سپهری و یکی از برگ‌های درخشان ادب فارسی است به این ویژگی مزین است. سهراب در آغاز و آخر می‌گوید: آب را گل نکنیم. یا در شعر دیگری که در آغاز می‌گوید: «ماه بالای سر آبادی است»، با یک تصرف در «رد المطلع» همیشگی شعر فارسی، در آخر می‌گوید: «ماه بالای سر تنهایی است». صنایع شعری در شعر سهراب سپهری، خیلی زیباست، اما در پاسخ به پرسش شما باید بگویم هر شاعری تا پایان عمر، در حوزه سرایش، واقعا موفق نیست. مثل همین «ما هیچ، ما نگاه» که نسبت به آن هشدار داده شده است. «ای بسا معنی که از نامحرمی‌های زبان‌/‌ با همه شوخی مقیم پرده‌های راز ماند» خیلی از معانی هم که مقیم پرده‌های راز نمانده به زبان آمده، اما به بیان نیامده است. یعنی زبان دارد اما بیان ندارد. تفاوتی بین زبان و بیان است. شاعر کسی است که هم زبان دارد و هم بیان. بیان یعنی روشنی. در اسفندقه ما به صبح زود، بیان می‌گویند؛ صبحی که تاریکی می‌خواهد برود و روشنایی می‌آید، به آن لحظه «بیان» می‌گویند. هر شاعری همیشه دارای بیان نیست. شعر «ما هیچ، ما نگاه» با این‌که خود عنوانش یک شعر کامل است، اما حرف‌هایی درباره‌ آن مطرح است. سهراب در این شعر می‌خواهد بگوید ما همه چیز شدیم، اما در واقع هیچ‌چیز نشدیم. چون شعر پارسی سرانجام هیچ از شاعر بر جا نمی‌گذارد و شاعر در گستره شعر پارسی به این می‌رسد که هیچ نیست، فقط تماشاست و شاید همان تماشا هم نباشد. هیچ‌ هیچ. به قول اخوان ثالث: «هیچیم و چیزی کم». سهراب خیلی به این دقیقه متوجه بوده است. این دقیقه هیچ بودن: «پشت هیچستانم‌/‌ پشت هیچستان جایی است...».

شعر «ما هیچ، ما نگاه» نسبت به شعرهای «حجم سبز» و «صدای پای آب» ودیگر شعرهای سهراب در یک پیچیدگی قرار گرفته، اما باید توجه داشت که همه شاعران در دوران پختگی، پخته‌ترین شعرهایشان را نگفته‌اند. زنده یاد اخوان ثالث شعرهای دوران جوانی و میانسالی‌اش از شعرهای دوره 60 سالگی او، ماندگارتر و پخته‌تر است. اما درباره سهراب این بحث بیشتر مطرح است زیرا این توفیق با سهراب رفیق بود که بسیاری از ذهن‌ها با او همراه شد و بسیاری از خاطرخواه‌های شعر پارسی به سمت او رفتند و بسیاری از جوانان که دیگر حوصله شعر حافظ و فردوسی را نداشتند ولی باید شعر می‌خواندند، سهراب سپهری را یافتند و شعر سهراب پل مطمئنی شد برای خوانش دوباره شعر و چون طیف عظیمی به سمت و سوی شعر فارسی رفتند. بسیاری از کارآگاهان شعر فارسی هشدار دادند که سهراب ناب، سهرابی نیست که در شعرهای آخر اوست.

آقای اسفندقه به نکته خوبی اشاره کردید؛ این‌که بعد از سهراب سیلی از علاقه‌مندان شعر پارسی به سراغ او رفتند و تقلید از او زیاد شد. اما چرا این اقبال به شعر نیما به وجود نیامد؟ با توجه با این‌که نیما نسبت به سهراب خیلی سرآمدتر بود. از همین رو، خیلی از منتقدان سهراب به او خرده می‌گیرند که سهراب شعر را مبتذل کرد؛ به گونه‌ای که هر کسی پیش خودش تصور کرد که می‌تواند شعر بگوید.

تمام تلاش نیمای بزرگوار این بود که یک سنگ بزرگ را به تنهایی از جلوی چشمه شعر فارسی بردارد. نیما ملامتی بود و ملامت می‌شنید. به تعبیر امروزی، نیما نفس به نفس و به تنهایی روی مین می‌رفت، برای این‌که راه را باز کند، تکه پاره می‌شد. بزرگان ادب فارسی او را مسخره می‌کردند ولی او کار می‌کرد، برای این‌که این سنگ را بردارد. دریافته بود که اگر این سنگ برداشته نشود این آب راکد خواهد ماند و چیست مرداب جز جای تخم‌ریزی حشرات فساد و این در شان شعر فارسی نبود که مرداب باشد. حتی غزل و قصیده بعد از ظهور نیما متحول شد. شاید اگر نیما ظهور نمی‌کرد غزل و قصیده و قطعه و رباعی هم تبدیل به مرداب شده بود اما واقعا نیما فرصتی برای سرایش شعر آن‌گونه که جامعه متوقع است نداشت. یعنی بیشتر در خلوت به شعر می‌اندیشید؛ که چه باید کرد، کاری که طبیب رفعت و شمس کسمایی نتوانستند بکنند، به این می‌اندیشید که کجای کار میرزاده عشقی در نوروزی‌نامه اشتباه بود تا آن غلط را اصلاح بکند. نیما داشت این کار را می‌کرد. با وجود این شعرهای ناب هم زیاد سرود. سرانجام نیما این سنگ را برداشت و چشمه جاری شد و از دل این چشمه سهراب و فروغ و اخوان و تا این اواخر بزرگ‌ترین و بهترین شاگرد نیما قیصر امین‌پور از میان این چشمه سر بر کردند ولی سهراب سپهری این فرصت در اختیارش بود که بی‌آن که ملامت بشود، یا اگر هم بشود کمتر بشود، در راه و شیوه‌ای که نیما با زحمت و مرارت، عمر خودش را بر سر آن گذاشت، شعر بگوید و نمی‌دانم چه کسانی و به چه دلیل می‌گویند سهراب شعر فارسی را مبتذل کرده به طوری که همه فکر می‌کنند می‌شود شعر گفت. اولا که شعر در ایران به گونه‌ای است که همه مردم ایران تصور می‌کنند اگر یک بیت شعر نگویند و بمیرند، به جهنم می‌روند! یعنی واقعا کیست در ایران که سرانجام در خودش احساس ترنم و تغزل و تغنی نکند؟ ثانیا سهراب سپهری در گستره شعر نیمایی نه‌تنها شعر را مبتذل نکرد، بلکه نمونه‌های صحیح شعر نیمایی را به ما نشان داد. حالا نیما به قافیه‌های موضوعی و وزن معتقد است، اما سهراب سپهری نگاهش به قافیه شاید با آنچه نیما گفته کمی متفاوت باشد، اما سهراب دانش‌آموزی است که درس قافیه را پای مکتب و کلاس نیما فرا گرفته ولی متوجه بوده که معلمش گفته قافیه موضوعی است و در یک شعر دوازده صفحه‌ای دو قافیه به کار برده است. موضوعیت نداشته که به کار نبرده. خود استاد گفت قافیه موضوعی است. شناخت او از قافیه‌های نیمایی و وزن نیمایی، شناختی بسیار اساسی و اصولی است. سهراب نه‌تنها شعر را در قالب نیمایی مبتذل نکرد بلکه زمزمه‌های اصیل پارسی را از دیرباز یک بار دیگر به لحن دیگر و آهنگ دیگر به رخ کشید. مثل این شعر سهراب که: «به سراغ من اگر می‌آیید‌/‌ نرم و آهسته بیایید‌/‌ مبادا که ترک بردارد‌/‌ چینی نازک تنهایی من» در شعر شاعران دیگر هم می‌خوانیم که: «مبادا بشکند در زیر پا دل»، یا در شعر دیگر بیدل دهلوی: «بر خاک مزارم قدم آهسته گذارید‌/‌ دیروز در این خاک بهار آینه بین بود».

بعضی شاعران هم‌عصر سهراب به او اشکال می‌گرفتند که در شعرش، صدای زمانه شنیده نمی‌شود. شما چه جوابی برای آنها دارید؟

این اشکال را کسانی مطرح می‌کنند که نگاه سیاسی خاصی دارند. اما آیا سهراب باید بیاید مثل بقیه بیندیشد؟ آیا سهراب چون گفته «من قطاری دیدم که سیاست می‌برد و چه خالی می‌رفت» باید مردود باشد؟

مثلا خود شما در برهه‌هایی شده که از سیاست گفته‌اید... .

خوب سیاست به سراغ من آمده و سر راه من قرار گرفته، اما به این شکل به سراغ سهراب نرفته است. با این حال سهراب شعرهایی گفته که در باطن بشدت سیاسی است: «در این کوچه‌هایی که تاریک هستند‌/‌ من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم» یا «حکایت کن از بمب‌هایی که افتاد و من خواب بودم» همین شعرها کافی است تا این ایراد را به سهراب سپهری نگیریم.

مصطفی خلجی
جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها