سلسله مباحث جام جم درباره بازنگری در علوم انسانی - 8

در جستجوی نظریه‌پرداز‌‌ برای‌‌ علوم انسانی بومی

دکتر حمید‌رضا آیت‌اللهی ، عضو هیأت علمی دانشگاه علامه طباطبایی و دارای دکتری فلسفه از دانشگاه بروکسل (VUB) است.
کد خبر: ۳۲۰۱۲۵

وی که تقریبا از ابتدای سال 1388 رئیس پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی شده است، سوابق علمی مختلفی مانند عضو هیأت‌مدیره بنیاد حکمت صدرا، عضو انجمن بریتانیایی فلسفه دین، عضو انجمن علمی تاریخ فلسفه، مدیرعامل و مؤسس مؤسسه آموزشی فرهنگی میزان، عضو بین‌المللی مرکز اسلام در اروپا و... را در کارنامه دارد.

در شهریورماه امسال طبق مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی مسوول بازنگری رشته‌های علوم انسانی شد. آیت‌اللهی در این باره گفته بود: بازنگری سرفصل‌‌های رشته‌های علوم انسانی دانشگاه‌های کشور با تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی به پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی محول شد.

این پژوهشگاه به عنوان متولی اصلی پژوهش در حوزه علوم انسانی در کشور پس از تشکیل گروه‌های ویژه بررسی‌کننده سرفصل‌های درسی رشته‌های علوم انسانی با مشارکت کلیه اساتید علوم انسانی کشور در حوزه‌های مختلف ، اقدامات عملی در خصوص بازنگری سرفصل‌ها را با توجه به اهداف توسعه آموزش عالی در حوزه علوم انسانی و بر اساس رهنمودهای مقام معظم رهبری آغاز خواهد کرد بنابراین گفتگویی را با وی در مورد اسلامی کردن علوم انسانی انجام دادیم، که اکنون از نظرتان می‌گذرد.

وقتی درباره علوم انسانی صحبت می‌کنیم در درجه اول باید بدانیم که موضوع علوم انسانی چیست، در موضعگیری‌های مختلفی که در این خصوص صورت گرفته دیدگاه‌های مختلفی به چشم می‌خورد، جایی که بناست کمیت علوم انسانی ارتقا یابد، تمام رشته‌ها غیر از پزشکی، مهندسی و علوم پایه جزو علوم انسانی محسوب می‌شوند، آنجایی که بحث ضروت اسلامی‌‌سازی علوم انسانی یا بازسازی مبانی علوم انسانی بر مبنای دین مطرح می‌شود، تمرکز روی برخی از رشته‌هایی مانند جامعه‌شناسی، اقتصاد، علوم سیاسی، روان‌شناسی و... خیلی برجسته است، ضرورت دارد که در اول بحث مشخص شود که حوزه‌ای از علوم انسانی که موضوع بحث اسلامی‌سازی علوم انسانی است، چیست؟

این مساله که علوم انسانی چیست، قراردادی و به اصطلاح یک امر پسینی است، این‌گونه نیست که ما به صورت پیشینی چیزهایی را به عنوان علوم انسانی تعریف کنیم و بعد ‌که تعریف کردیم، بگوییم این تعریف شامل جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و... می‌شود یا نمی‌شود، بلکه به این صورت است که یک‌سری علوم تولید و گسترش یافتند و مجموعه اینها از سوی اندیشمندان و دانشمندان تقسیم‌بندی و دسته‌بندی شد. این دسته‌بندی‌ها ملاک تشخیص ماست. بنابراین این یک امر قراردادی است. اصرار ندارم درباره این مسائل صحبت کنم، زیرا مباحث اصلی نیست و به موضوع اصلی لطمه وارد می‌شود، بعضی وقت‌ها محققان سوالاتی مانند علوم انسانی هست یا نیست؟! و... را مطرح می‌کنند و همین‌جا متوقف می‌شوند. باید تلاش کنیم در این بحث متوقف نشویم. علوم انسانی، به‌شکل دقیق قابل تمییز میان دیگر رشته‌ها نیست؛ مثل رشته‌های فیزیک و شیمی که موقعی کاملا مجزا بودند، اما اکنون دیگر نمی‌توان گفت این دو رشته از هم جدا هستند. طیفی است که از فیزیک شروع می‌شود و به شیمی می‌رسد. علوم دیگر نیز همین گونه هستند؛ یعنی به صورت طیفی در یک‌جایی انسانی‌تر می‌شوند و در جایی کمتر انسانی‌تر هستند. زمانی به فلسفه می‌رسیم که کاملا انسانی است و بعد علم به معنای Sicence بودنش محل بحث می‌شود و انواع مسائلی از این دست مطرح است، معتقدم در بحث اسلامی‌سازی نباید وقت خود را سر مساله تعریف علوم انسانی و موضوع آن گرفت و خود را مشغول کرد و متوقف ماند.

اهمیت علوم انسانی از آنجا ناشی می‌شود که پس از انقلاب اسلامی در بحث انقلاب فرهنگی و صحبت‌های دیگری که در این خصوص صورت گرفته و مراکزی که پس از انقلاب در بحث بازنگری در علوم مطرح شدند، عمدتا تاکید بر علوم انسانی بوده است. این نشان می‌دهد که تلقی‌ای از علوم انسانی در مقابل علوم طبیعی داریم که آن را در بحث بازسازی یا اسلامی‌سازی مستعدتر می‌بینیم. در این مساله فکر می‌کنم حتی اگر شده قرارداد کنیم، بهتر به نتیجه می‌رسیم، نظر شما در این باره چیست؟

بله. قرارداد داریم، اما حد متمایز که یک طرف کاملا پررنگ‌تر از طرف دیگر است کاملا بدیهی است، یعنی به علوم مهندسی نوع نگاهی هست که هیچ وقت به علوم انسانی نیست. فرض کنید در مورد جامعه‌شناسی و روان‌شناسی این نگاه مطرح نیست، اما در این میان رشته‌ بازرگانی به کدام طیف نزدیک‌تر است، یعنی به سمت علوم انسانی نزدیک‌تر است یا به سمت مهندسی یا علوم دیگر، بنده معتقدم اصراری بر این امر نیست. چیزی که بیش از همه مدنظر شماست این است که بالاخره می‌خواهیم نسبت یک‌سری از علوم مانند جامعه‌شناسی و روان‌شناسی، فلسفه، علوم تربیتی، تاریخ، جغرافیا و... را با دین بسنجیم. همچنین می‌خواهیم نسبت یک سری دیگر از علوم مانند فیزیک، شیمی، مهندسی و... را با دین بسنجیم، یقینا معلوم است که علومی مانند جامعه‌شناسی و... که ذکر شد با علوم دیگر در این امر کاملا تفاوت دارند، ولی احساس می‌کنم متمایز کردن و جداسازی دقیق جای بحث و ضرورت آنچنانی ندارد که وقت خود را صرف آن بکنیم.

در کشور ما تلقی‌‌ای از علم باعث شده که در بحث مناسبات علوم با دین توجه بیشتر به رشته‌هایی مثل جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، فلسفه و... داشته باشیم تا علوم دیگر، اما وقتی مناسبات علم و دین را در غرب بررسی می‌کنیم، تمرکزشان بر علوم پایه است.

تلقی ما از دین با تلقی غرب از دین متفاوت است. یکی از مسائلی که در این بحث خیلی اهمیت پیدا می‌کند تفاوت ذاتی اسلام و مسیحیت است. موضوعی به نام «تکامل» در علم مطرح است که در کشور ما اصلا جدی نیست. مطلع هستم که این موضوع مساله است، معتقد نیستم که مساله نیست، اما اگر کسی در غرب زندگی کرده باشد می‌داند که هیچ کس نیست که در موضوع علم و دین کار کرده باشد و موضوع تکامل را بحث نکرده باشد و اگر آن را بررسی نکرده باشد به این معناست که اصلا وارد این حوزه نشده است، چرا نوع نگرش ما نسبت به دین با نوع نگرش غرب نسبت به دین خیلی متفاوت است؟! در نگرش غربی‌ها دین امری تاریخی است، دین یعنی اعتقاد داشتن به یک واقعه تاریخی، در صورتی که در اسلام اصلا این‌گونه نیست. در اسلام، دین اعتقاد داشتن به یک‌سری گزاره‌های مبین حقیقت است، مثل این‌که خدایی وجود دارد، انبیایی وجود دارند و معادی وجود دارد. این گزاره‌ها هیچ ربطی به تاریخ ندارد، ولی مسیحی به کسی گفته می‌شود که نه این‌که فقط اعتقاد به خداوند داشته باشد، بلکه به گناه اولیه و هبوط انسان و... اعتقاد داشته باشد که این واقعه اتفاق افتاده است، بعد اعتقاد به این‌که انسان گناه ذاتی دارد و خداوند عشق است و خداوند خود را به صورت مسیح مجسد کرده و روی زمین تجسد پیدا کرده و بعد در زندگی به خاطر رنج‌هایی که کشیده گناه از بین رفته و روی صلیب رفته تا فدیه گناهان باشد، اعتقاد به تمام این‌ مطالب می‌شود مسیحیت. در صورتی که در اسلام این مسائل اهمیت ندارد و حتی تاریخ اسلام این‌گونه نیست که بخش بنیادی و ذاتی دین ما را تشکیل دهد.

دومین ویژگی‌ که در مسیحیت وجود دارد مساله شریعت است، یهودیت از این منظر مثل مسیحیت نیست و در این زمینه مثل اسلام است، ولی مسیحیت شریعت چندانی ندارد و به اخلاق به طور جدی‌تر نگاه می‌کند، پس آن چیزی که برای شخصی مسیحی مهم است، این است که نگرش تاریخی خود به مسائل دینی را حل کند، اما در اسلام شریعت داریم و چون شریعت داریم احکام داریم. وقتی احکام داریم به این امر کشیده می‌شویم که باید در اقتصاد نظر دهیم، بالاخره در مسائل اساسی مانند ربا باید نظر بدهیم. سیستم کاپیتالیستی ربا را می‌پذیرد و حرام نمی‌داند، سیستم اسلامی ربا را حرام می‌داند، در این مساله باید تکلیف روشن شود، سیستم کاپیتالیستی دیگر احتیاج ندارد که تکلیف خود را روشن کند، مثلا بانک مسیحی معنا ندارد، اما معنی ندارد که نگوییم بانک اسلامی، وقتی می‌گوییم بانک اسلامی معنا دارد، در این مورد مدل‌های مختلفی مانند کشورهای مالزی، عربستان و ایرانی داریم، اما مثلا اگر بگوییم اقتصاد بودایی، این واژه بی‌معناست. همچنین اقتصاد مسیحی معنا ندارد و این تفاوت ماهوی باعث شده که نوع درگیری‌ها و کشمکش‌هایی که با مسائل مختلف پیدا می‌‌شود، در اسلام به گونه‌ای و در مسیحیت به گونه دیگر باشد. در مسیحیت کسی نگران این نیست که اقتصادش چگونه باشد، متن دینی ندارند که راجع به این موضوع چیزی گفته باشد.

در جنبه‌های علمی قضیه، علی‌الظاهر در بحث مناسبت علم و دین عاملی که می‌تواند تاثیرگذار باشد تولید علم است. قبول دارم که نوع تصور ما از دین، مسائلی را به وجود می‌آورد، ولی نمی‌توان منکر نوع تلقی خاص ما از علم و تاثیرش بر مناسبات علم و دین هم بود؟

عواملی که مدنظرتان بود امکان دارد و من منکر آنها نیستم در این مساله تلقی‌ها و نوع نگرش‌هایی که از علم داریم، مخصوصا با پیشینه‌ای که ما نسبت به علم داریم، مهم است. ما یک پیشینه ذاتی نسبت به علم داریم، یعنی پیشینه‌ای که مثلا پیامبر(ص) و ائمه(ع) درباره علم بیان کردند. یک نوع نگاهی به علم داشتیم و این نوع نگاه را می‌خواهیم با علمی که اساسا باید سکولار باشد مقایسه کنیم. در مواقعی حتی اگر مسیحی هم باشد باید سکولار هم باشد، در بعضی جاها باید ذاتا سکولار باشد. مثلا حکومت مسیحی معنا ندارد، حکومتی داریم که افراد آن مسیحی هستند، اما سیاست مسیحی به این سادگی‌ها معنا ندارد نمی‌گویم که وجود ندارد، مثلا شاید بعضی‌ها بگویند که حزب دموکرات مسیحی داریم، ولی این‌که چارچوب و ساختار نظامی را تشکیل دهد که این ساختار و نظام برخاسته از نوع نگرش مسیحی به این ساختار باشد وجود ندارد در صورتی که در ساختار اسلامی چنین مسائلی داریم و مباحث سیاسی در اسلام داریم.

اگر مرور اجمالی بر نظریات مختلفی که در شاخه‌های مختلف علوم اجتماعی که در غرب مطرح شده داشته باشیم، ملاحظه می‌کنیم تفاوت‌های چشمگیری وجود دارد. به نظر شما موتور محرکه تحول در علوم انسانی در غرب در چیست؟

یکی از مسائل مهمی که برای غربی‌ها اهمیت دارد، تجربه است. کفایت تجربی موضوع مهمی است که در آنجا اهمیت دارد و برای ما هم می‌تواند کم و بیش اهمیت داشته باشد. بعضی وقت‌ها ما کفایت‌های تجربی خود را به اندازه کافی مورد بررسی قرار نمی‌دهیم، چون در یک سنت چندین قرن غربی‌ها تجربه را مورد توجه و اهمیت قرار دادند و ما در بعضی از علوم این موضوع را کمتر مورد توجه قرار دادیم، لذا دچار چنین مسائلی هم می‌شویم، یکی از چالش‌هایی که معمولا در تفکر خودمان نسبت به علوم انسانی داریم همین است، یعنی مثلا می‌‌گوییم باید علم با قرآن و حدیث همخوانی داشته باشد، خوب چگونه؟!

اگر علم دینی باشد لزوما با تلقی رایج متفاوت نیست‌ مثلا تفکیک قوا، مساله‌ای سکولار است؛ تفکیک قوای سه‌گانه در حکومت، امری است که از متون دینی نمی‌توان آن را استخراج کرد، اما چون امری عقلی است، در فرآیند اجتهاد حتما دخالت پیدا می‌کند و بعد می‌توانیم آن را در فرآیند اجتهادی نگاه کنیم که جزو دین هم قرار گیرد

در نمونه گفتن دچار مشکل هستیم. یعنی در این مورد که نمونه‌های عینی را با این الگو حک و اصلاح کنیم دچار مشکل هستیم، کار زیادی در این مورد صورت نگرفته است. باید کسی در این مورد کاری انجام دهد که ارزش پیش‌فرض‌ها و نگرش‌های کلی را مد نظر قرار دهد تا از مجموع اینها بتواند علمی را ارائه کند که مدعی باشد با نگرش اسلامی ارائه شده است. بر این مبنا تقریبا در خیلی از جاها به این‌که باید از علوم نتیجه گرفته شود، رسیدند، فرض کنید در مسائل اسلامی زمانی که یک دانشجو وارد دانشگاه شد، زمان فارغ‌‌التحصیلی باید این تغییرات را حاصل کرده باشد، این تغییرات تغییرات کمی، عملی و تجربی است که در زمان اتفاق می‌افتد، یعنی تنها با شعار امکان‌پذیر نیست، بلکه با توجه دادن به تجربه امکان‌پذیر است.

این احتمال در کشور ما وجود دارد که وقتی شاهد تحول علوم انسانی نیستیم، بتوانیم نتیجه بگیریم علوم انسانی در کشور ما جدی گرفته نمی‌شود، یعنی مبنای سیاستگذاری و برنامه‌ریزی قرار نمی‌گیرد و‌ نواقص عملیاتی و کاربردی آنها آشکار نمی‌شود که انگیزه پیدا کنیم.

گفته شما را قبول ندارم که علوم انسانی در کشور مورد توجه قرار نمی‌گیرد، این تخصیصا خارج نیست، بلکه تخصصا خارج است. وقتی می‌بینید که نتیجه قطعی را نمی‌بینیم بنابراین همیشه در معرض تغییر و تحول قرار خواهد گرفت. بنابراین می‌تواند نظریات مختلف داشته باشد. مورد استفاده قرار نگرفتن علوم انسانی هم به این برمی‌گردد که افرادی که در حوزه علوم انسانی مشغول هستند باید این را مورد توجه قرار دهند. این گونه نیست که بتوان در این امر کسی را مقصر دانست، این یک نوع نگاه است که شاید یکی از مقصرانش فارغ‌التحصیلان و دانشمندان علوم انسانی باشند. متخصصان علوم انسانی باید سؤال را خوب و درست مطرح کنند، یعنی این که بعضی وقت‌ها این دغدغه را دارند که مشکلاتش برطرف شود و مشکلات و عقیده سکولار ایجاد شود. آنها بیشتر نگران این مسأله هستند و بنابراین شاید به مسائل تجربی کمتر توجه کردند، بله این گونه مسائل بوده است، اگر توجه ما به مسائل تجربی قدری بیشتر شود و بتوانیم بین نظرات تجربی و نظرات کلی که بنیانگذار تجربه است تلفیق مناسبی ایجاد کنیم. بسیار خوب می‌توانیم علوم انسانی با نگرش بومی و دینی داشته باشیم.

تحولات در عرصه علوم انسانی در غرب از طریق بازنگری انتقادی در پیش‌فرض‌ها ایجاد شده و بحث کفایت تجربی غلبه داشته است. زمانی است که تجربه را مبنا قرار می‌دهیم و بعد براساس آن پیش‌فرض‌های خود را نگاه می‌کنیم یا زمانی پیش‌فرض‌های کلی خود را مطرح می‌کنیم و می‌خواهیم براساس آن به تجربه‌ای برسیم، وقتی تجربه را مبنا قرار دهیم پیش‌فرض‌ها ممکن است مرتب مورد چالش قرار گیرد، پیش‌فرض‌هایی که خودشان هویت خودشان را از تجربه می‌گیرند. سکولار بودن هم به تعبیری و معنایی همین است، یعنی این‌که سکولار بودن این است که تجربه به ما مطالبی می‌دهد و ما آن را به عنوان حقیقت بپذیریم.

در سخنان رهبر معظم انقلاب ایشان نسبت به وضعیت علوم انسانی در کشور گلایه می‌کنند؛ انتظارات اصلی که می‌توان از علم دینی و بومی داشت چه انتظاراتی است و آن چیزی که مورد نظر رهبر معظم انقلاب است، چه چیزهایی است که در این مدت محقق نشده است؟

مهم‌ترین مساله این است که انتظارات در حال محقق شدن است، اعتقاد ندارم که کارهایی انجام نشده است، خیلی جلو رفته است و بالاخره تحول ایجاد شده و اگر هم سعی و خطایی کنیم، تحول محسوب می‌شود، اما تحولی که باید سریع‌تر انجام می‌شده هنوز انجام نشده است، چند آفت در این نگاه وجود دارد، یک آفت پیشینی نگاه کردن است، یعنی از قبل در نظر بگیریم که علوم انسانی اسلامی باید این باشد و بنابراین باید این اقدامات را انجام دهیم. این مساله باعث می‌شود که تلقی درست خودمان از علوم انسانی اسلامی را نداشته باشیم و مهم‌ترین کار مبارکی که در این زمینه انجام شده، ارائه نظریاتی در مورد علوم انسانی اسلامی است که این امر خیلی مهم است، این امر را خیلی مهم می‌دانم، تا زمانی که نظریه‌ای درباره علوم انسانی اسلامی ایرانی نداشته باشیم و آن نظریه مبنای سایر فعالیت‌های ما قرار نگیرد، دچار مشکل هستیم. معمولا همه افراد بحث علوم انسانی اسلامی را پیش می‌کشند. حال این سوال مطرح می‌شود که علوم انسانی اسلامی به چه معناست؟! فرض کنید می‌گوییم افرادی که از علوم انسانی اسلامی فارغ‌التحصیل می‌شوند متدین باشند، یک سری هم معتقدند که علوم انسانی را باید از منابع فقهی استخراج کنیم که همانند کار اخباری‌گری‌ها یا وهابی‌هاست یا صورت‌های مختلف دیگر. بدون این که افراد در این زمینه صحبت کنند و نظریه خودشان را در چالش قرار دهند و اشکالات نظریاتشان را مخصوصا در مسائل تجربی مورد تجزیه و تحلیل قرار دهند، یک برداشت نسبت به علوم انسانی و علوم انسانی اسلامی دارند و با همین برداشت اولیه به قضاوت می‌نشینند خیلی مواقع دیدم که فردی در مورد علمی قضاوت می‌کرد که این علم جزو علوم انسانی اسلامی است و فرد دیگری می‌گفت این علم کاملا سکولار است. این به خاطر این است که مبنای این افراد مختلف است؛ یعنی باید بدانیم اسلامی بودن به چه معناست، مخصوصا روی شیعی بودن علم خیلی تاکید دارم، چون تفکر شیعی با تفکر اهل سنت در این باره متفاوت است. در تفکر شیعه، عقل جایگاه خاصی دارد و درگیری آن بیشتر خواهد بود.

آنچه بیشتر از همه اهمیت دارد این است که ما به مدلی در علوم انسانی اسلامی برسیم که بتواند هم انسجام درونی و هم کفایت تجربی داشته باشد و در عمل قابل اجرا باشد، یعنی امری که قابلیت اجرا داشته باشد، همچنین مبانی خود را کاملا مشخص کرده باشد و معین کرده باشد که به چه دلیل به آن می‌توان اسلامی گفت و این مساله اهمیت دارد.

تاکنون سه فاکتور برای انتظارات ما از علم دینی مطرح کردید؛ اول این‌که انسجام درونی داشته باشد، پیش‌فرض‌هایش بدقت تشکیل شده باشد و کفایت تجربی هم داشته باشد که بتوان در عمل از آن استفاده کرد. به نظر می‌آید دو تا از این عوامل مانع ایجاد می‌کند، اگر تاکید خود را روی بحث کفایت تجربی بگذاریم، بهتر است.

کفایت تجربی به دو معناست؛ یکی این که عملا بتواند موفق بودن خود را نشان دهد و ثانیا قابل عملیاتی کردن هم باشد. «لاکاتوش» چگونه می‌گوید که برنامه پژوهشی درست کنیم، برنامه پژوهشی لاکاتوش براساس کفایت تجربی است؟! نه، مسلما تنها این نیست، اما کفایت تجربی در آن دخالت دارد. آنجا که وقت نظریه‌پردازی است، ما به افراد باهوش نیاز داریم که بتوانند مجموعه اینها را در نظریه‌ای گردآوری کنند و حتی تجربه، پیش‌فرض‌ها و مسائل دیگر هم در آن دخالت دارد، مهم این است که نظریه بتواند از عهده بسیاری از مباحث و پیش‌فرض‌ها برآید و... نظریه‌پرداز باید به این مجموعه توجه داشته باشد، یعنی برای پیش‌فرضی که شما مطرح کردید، پیش‌فرض برای اسلامی‌سازی علوم انسانی این است که علوم انسانی اسلامی باید با قرآن و سنت سازگاری داشته باشد، اما این سازگاری به چه معناست؟ آیا به این معناست که عین مطلب از قرآن و سنت اخذ شود یا این‌ که از خود روایات بگیریم که این هم به چه معنایی است، بعد ببینیم که واقعا آیا در عمل چنین چیزی اتفاق افتاده است یا خیر؟! جالب اینجاست که وقتی این کارها با هم ترکیب می‌شود، حرف‌های جالب و جدید می‌زنیم، اما باز هم سر کلاس درس، حرف‌های سکولاری می‌زنیم، چون روح این مسائل در علوم انسانی وارد نشده و چون این اتفاق نیفتاده است، کارآیی لازم را نیز ندارد.

به نظر شما آیا فرآیند بازسازی علوم انسانی بر مبنای دین را می‌توان براساس مدل شناخت نظام سلطه یا تلقی رایج از علم انجام داد؟ یعنی بدانیم که تلقی رایج از علم چیست و خود را در چه قالب‌هایی مطرح می‌کند؟

اعتقاد چندانی به این امر ندارم، به نظر می‌رسد مقداری پوزیتیویستی نگاه کردن به مسائل است، یعنی به سمت پوزیتیویسم نگاه کردن حرکت می‌کند، بیشتر اعتقاد به نظریه‌پرداز دارم. باید از نظریات موجود استفاده کرد و همین نظریات را مورد حک و اصلاح قرار داد تا بر اثر سعی و خطا، نظریه جدید و جدیدتری به وجود آید، اما باید این تعامل خود را با نظریه در نظر گرفت؛ تعامل میان اسلامیت و علوم انسانی (علمیت)، بعد ببینیم که وقتی در این سمت حرکت می‌کنیم در کجا دچار مشکل می‌شویم و در چه جایگاهی دچار مشکل نمی‌شویم. شاید مدل سعی و خطا به تعبیری مدل بهتری برای بیان باشد.

اگر بخواهیم کمی مصداقی‌تر صحبت کنیم، بهتر است نگاهی به نقشه جامع علمی کشور بیندازیم. در مقدمه این نقشه، مبانی‌ای وجود دارد که به نظر می‌رسد تلقی معرفت دینی در آنجا جلوه‌گر شده است، ولی وقتی وارد بدنه نقشه می‌شویم، آنجا که نقشه عملیاتی می‌شود، می‌بینیم که مبنا کاملا منطبق با تلقی رایج از علم دینی یا سکولار و غربی از علم است؟

علم دینی باشد با تلقی رایج متفاوت نیست مثلا تفکیک قوا، مساله‌ای سکولار است؛ تفکیک قوای سه‌گانه در حکومت، امری است که از متون دینی نمی‌توان آن را استخراج کرد، اما چون امری عقلی است، در فرآیند اجتهاد حتما دخالت پیدا می‌کند و بعد می‌توانیم آن را در فرآیند اجتهادی نگاه کنیم که جزو دین هم قرار گیرد، چون عقل و متون مقدس همزمان در این امر دخالت پیدا می‌کنند، باید عنصری پیدا کنیم که هم جنبه‌های عقلی داشته باشد و هم جنبه‌های دینی در آن را رعایت شده باشد، یعنی بعضی از امور آن، از عقل باشد و بعضی از امور هم هست که مبانی وحیانی دارد. هنر نظریه‌پرداز، برقراری ارتباط در این مورد است. نقشه جامع علمی کشور بر مدلی از علم اسلامی استوار است که این مدل می‌تواند مورد نقد قرار بگیرد، یعنی آن عناصری را که به نظر شما سکولار می‌آید، مورد نقد قرار دهیم، البته عناصر سکولار جزو علم اسلامی است، یعنی بخشی از علم اسلامی باید به صورتی باشد که بعضی از آنها عقلی است و بعضی دیگر وحیانی است، یعنی امتزاجی از این دو که مسائل عقلی را می‌توان از منابع مختلف گرفت که در اصطلاح به آن دستاوردهای بشری می‌گویند. بنابراین با این همه دیگر سکولار نیست، چون جنبه‌های دیگر آن دینی است، اما این ‌که چه جنبه‌ای از آن باید دینی باشد، محل بحث است، به هر حال مجموعه اینها به نظر بنده در حال تحول است.

اکنون با توجه به تحقیقات انجام شده در مقاطع مختلف نظام آموزشی، تلقی ما از علم، علم تجربی سکولار است، اگرچه هیچ منافاتی با دین ندارد، ولی عملا در بستر کلی با این نگرش علم دینی که تولید نمی‌شود؟

اتفاقا بنده نمی‌خواهم بحث‌های شما را به این شکل بیان کنم، پیشنهاد بنده این است که بیشترین کاری که باید انجام دهیم، این است که عناصر آن را استخراج کنیم. بنده دیدگاه پوزیتیویستی را به هیچ وجه قبول ندارم، اما معتقدم در برخی مراکز علمی مانند آزمایشگاه کارها کاملا به شکل پوزیتیویستی انجام می‌شود. باید به دنبال مدلی از علم باشیم که این مدل علم دینی بتواند هرچه بیشتر این جنبه‌ها را در خود لحاظ سازد که هم اسلامیت خود و هم علمیت خود را حفظ کند. «نقد» یکی از مشکلات عرصه علوم انسانی است چراکه جایگزینی ارائه نمی‌کنند، تلقی جایگزین، یعنی گزینه‌های آلترناتیو نداریم، باید به دنبال گزینه‌های آلترناتیو باشیم و هر گزینه جانشینی که بتواند بیشتر توانایی خود را نشان دهد، مهم‌تر است، حتی اگر کسی نقد کرد و دیگران نپذیرفتند، نشان دهنده این است که شاید نقد نتواند عملا خود را نشان دهد و مؤثر باشد، ما اهل نظر دچار چنین مشکلی هستیم، نقد می‌کنیم، اما نمی‌توانیم یک نظریه بدیل ارائه کنیم که توانایی لازم را داشته باشد.

کسانی که در عرصه علوم انسانی فعال هستند، آنقدر توانایی نداشتند که حتی سوالات خود را مطرح کنند، اکنون در کشور یک دغدغه جدی درباره علوم انسانی مطرح است که بسیار غامض است، دلیلش این است که افراد باهوش و صاحب‌نظر در این عرصه جذب نشده‌اند، البته نه این‌ که واقعا جذب نشدند، بلکه جامعه به سمتی رفته که همیشه نمی‌توان با تزریق پول و پشتیبانی مالی و حمایت، این مسائل را حل کرد. صرفا با حمایت هیچ وقت به جایی نمی‌رسیم. اگر تمام بودجه کشور را در این زمینه هزینه کنیم، باز به جایی نمی‌رسیم؛ چون چنین امری باید مقتضیات خود را به پیش ببرد. اگر پژوهشگاه علوم انسانی داریم مدیریتش را یک مهندس باید بر عهده گیرد. برای مثال طی این 30 سال وزرای علوم همیشه فارغ‌التحصیلان علوم پایه و مهندسی بوده‌اند. خود متخصصان و فارغ‌التحصیلان علوم انسانی باید مشکلات را حل کنند، بنابراین بنده به جای این که تقصیر مشکلات موجود را به گردن دیگران بیندازم، آن را متوجه افراد فعال در همین رشته می‌دانم. باید تحولی در عرصه علوم انسانی ایجاد شود. اکنون سیکل معیوبی ایجاد شده است. علوم انسانی وارد عرصه نشده و بنابراین ارزش آن مشخص نشده است و در نتیجه بودجه کمتری جذب شده و کمتر افراد باهوش جذب می‌شوند و... اگر بخواهیم از این گرداب بیرون بیاییم، باید کارهای جدی انجام گیرد که مقداری از این کار با حمایت انجام می‌شود. البته حمایت تنها کافی نیست، باید برخی افراد در زمان مناسب بتوانند چنین چیزی را در جامعه ایجاد کنند.

سید‌ حسین امامی 
گروه اندیشه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها