«سنگ سفید کهربا نه در زمین نه در هوا...یعنی چه؟ من که بابای این بچه هستم نمیدونم چی میشه» نوشته ضربالمثلها را یکی یکی خودتان حل کنید و پیک را به گوشهای میانداخت و ما هم که زل زده بودیم به گوریل انگوری و پلنگ صورتی عیدانه 2 شبکه تلویزیون، ککمان هم نمیگزید که پیک شادی گوشه اتاق افتاده و هر آن ممکن است زیر لیوانی چای برادر بزرگتر شود و یا حتی دفترچه نقاشی برادر کوچکتر. اما ماجرای پیک شادی تنها 2 روز مانده به نوروز داغ بود. با حسرت حرفهای نو و خواندنی اش چمباتمه میزدی گوشه اتاق تا پیک شادیات را حل کنی و نمیدانستی ذهنت میان گندم برشتههایی است که بویش اتاق را پر کرده و حتی آجیلهایی که مادر از ترس زود خورده شدن زیر رختخوابها پنهان کرده بود.
روزهای نوروز میگذشت و سیزدهمین روز فروردین که میرسید، با تلنگر خواهر که «راستی پیک شادی را حل کردهای یا نه» غوغایی به پا میشد. سیزدهمین روز فروردین روز استغفار بود تا از همه گناهان کرده و نکرده ات توبه بپذیری و پیک شادی ات سرانجام تمام شود. پدر دست به دامان امثال و حکم دهخدا میشد و مادر پاک کن به دست غلطهای دیکته را پاک میکرد تا مبادا آقای معلم نمره کمتری به پیک شادی فرزندش بدهد. فردای آن روز که میرسید، وقتی دانشآموزان با لباسهای نو در مدرسه ردیف میشدند برای تحویل پیک شادی، هیچ کدام تصور نمیکردند که قرار است پیکهای شادی بعد از تحویل به معلم در انباری مدرسه روی هم تلنبار شود. باور کنیم یا نکنیم، پیک شادی گوشهای جدا نشدنی از خاطرات کودکی ما ایرانیهاست.
مهدی نورعلیشاهی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم