در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کار زیادی از دست من بر نمیآمد. من تنها دخترش بودم و فقط میتوانستم مشکلاتش را بیشتر نکنم و تا جایی که میتوانم لااقل هرگاه که به من نیاز دارد در کنارش باشم. بدترین کار برای مادرم، ازدواجش با ناپدریام ریموند بود که بدبختیهای زیادی را برایمان به ارمغان آورد.
هنوز هم که فکر میکنم نمیتوانم درک کنم که چرا مادرم دست به این کار زد که کوچکترین سود و منفعتی هم برایش نداشت. باید هر طور بود لااقل برای چند سال هم که شده به او کمک میکردم تا بهتر زندگی کند و کنار ناپدریام ریموند اصلا چنین چیزی امکانپذیر نبود.»
«جنیفر فاستر» دختر 30 سالهای است که به اتهام قتل ناپدریاش «ریموند سولان» 61 ساله به 30 سال حبس بدون امکان تخفیف در مجازات محکوم شده است. جنیفر اعتراف کرده که پس از درگیریهای چند ساله با این مرد که اعتیاد شدید به الکل داشته بالاخره خودش دست به کار شده و با شلیک 2 گلوله به سوی این مرد او را از پا درآورده است. به گفته این دختر جوان تنها علت کار بیرحمانهاش کمک به مادرش بوده که از سوی شوهرش بشدت آزار میدیده است.
«وقتی که 13 ساله بودم پدرم، ما را ترک کرد. مادرم هیچوقت به من نگفت که علت رفتن پدرم چه بوده است و من دیگر او را هیچ وقت ندیدم.
13سالگی برای دختری که در حال رشد بود و رسیدن به سن بلوغ است تجربه بزرگی است که من مزه آن را به تلخی تمام چشیدم. رفتن پدرم ضربه مهلکی برایم بود چون فکر میکردم شاید من دلیل رفتن او بوده باشم.
احساسی که بعدها که بزرگتر شدم متوجه شدم که کاملا اشتباه بوده و من پدری داشتهام که علاقهای به من و مادرم نداشته و تنها به خاطر ثروت مادرم با او ازدواج کرده است. مادرم پدری ثروتمند داشت که پس از مرگش تمام داراییاش به تنها دخترش رسیده بوده و به همین جهت او کاملا از لحاظ مالی تامین بود.
آشنایی پدر و مادرم در محل کارشان صورت گرفته بود و مادرم تنها چند ماه پس از ازدواجشان مرا باردار شده بود. به گفته او اگر وجود من در زندگیشان نبود آنها همان سال اول از یکدیگر جدا میشدند، اما وجود من سبب شده بود مادرم به خاطر همه کارهای غیراخلاقی که پدرم مرتکب میشد او را تحمل کند و به روی خودش نیاورد. من از 5 یا 6 سالگی بود که متوجه شدم در خانوادهای کاملا غیرعادی زندگی میکنم که روابط بسیار سرد و بیروح است. پدرم تنها به خاطر پول با مادرم زندگی میکرد و علاقهای هم به من نداشت.
از طرف دیگر مادرم تصور میکرد وجود پدر که گرچه علاقه و اشتیاقی به زندگی کردن با ما نداشت از نبود آن بهتر است و به همین خاطر رعایت او را میکرد. وقتی شب تولد 13 سالگیام متوجه شدم که پدرم دیگر به خانه برنمیگردد با خودم عهد بستم که دیگر به هیچ مردی اعتماد نکنم. از مادرم هم همین توقع را داشتم.
سالها از پدرم رنج کشیده بود و نباید دیگر هیچ مردی را به زندگی راه میداد، اما نمیدانم چطور شد که «ریموند» توانست خیلی زود به قلب مادرم راه پیدا کند و راضیاش کند که با هم ازدواج کنند. مخالفتهای مداوم من به خاطر حضور او در خانهمان تنها سبب شد که رابطه من با ناپدریام روز به روز بدتر شود و کمکم به دشمنانی تبدیل شدیم که لحظه به لحظه انتظار خارج شدن دیگری از صحنه زندگی را داشته باشیم. کوچکترین علاقهای به این مرد نداشتم و رفتارهای تحقیرآمیز او با مادرم اوضاع را بدتر هم میکرد.
مادرم انگار از رفتن پدر عبرت نگرفته بود و این بار با نرمش بیشتری با ریموند برخورد میکرد. تحمل کردن این اوضاع برایم اصلا آسان نبود، اما باز هم به خاطر مادرم همه چیز را تحمل میکردم.»
جنیفر سالهای سال را با ناپدریاش زندگی کرد اما هرگز نتوانست رنگ خوشبختی را ببیند. ریموند از لحظهای که وارد زندگی آنها شده بود به نوشیدن الکل اعتیاد داشت و به همین خاطر هرگز نتوانست نقش یک مرد خوب را برای آنها بازی کند. دائمالخمر بودن او سبب میشد که باز هم بار تمام مشکلات به دوش مادر جنیفر باشد که سختیهای زیادی را در زندگی تحمل کرده بود.
سالهای سال خرج یک زندگی را دادن سبب شده بود که بالاخره داراییها و ارثیههایی که به آنها رسیده بود کمکم روبه اتمام برود و مشکلات بیشتری سر در بیاورند. برای جنیفر هیچ چیز سختتر از دیدن مادرش در حالی که زجر زیادی میکشید نبود و برای همه این مشکلات تنها ناپدریاش را مقصر میدانست.
«ما هیچوقت رابطه خوبی با هم نداشتیم. ناپدریام خیلی خوب میدانست که من دل خوشی از او ندارم و اهمیتی هم نمیدهم که او از من راضی باشد یا نباشد.
اما وقتی که میدیدم مادرم را تحقیر میکند احساس میکردم تمام سلولهای بدنم به لرزه در میآیند این شرایط هر چه که من بزرگتر میشدم بیشتر و بیشتر خودش را نشان میداد.
مادرم در طول سالها زندگی بدون پشتوانه به زنی افسرده تبدیل شده بود که دیگر توانایی تصمیمگیری برای زندگیاش را نداشت. من که سعی میکردم هر طور شده خودم را از این شرایط نجات بدهم و لااقل روی پای خودم بایستم. درس خواندم و توانستم در دانشگاه خوبی قبول شوم اما با وجود موفقیتهایی که به دست میآوردم وجود مرد لاابالی همچون ریموند که مثل یک بیمار روانی با مادرم رفتار میکرد سبب زجر و ناراحتیام میشد.
اوایل سعی کردم از خانه دوری کنم تا کمتر آسیب ببینم اما باز به خاطر مادرم و احساس ترسی که از آن مرد داشتم به خانه باز میگشتم. زندگی روز به روز شکل بدتری میگرفت و احساس میکردم دردسرها همه از ریموند نشات میگیرد. هر چه که سن او بالاتر میرفت اعتیادش به الکل هم بیشتر میشد. از سوی دیگر مادرم با وجود این که به رفتارهای وحشیانه و بیمارگونه او عادت کرده بود همه تصمیمات زندگیاش را به او سپرده بود و این قابل تحمل نبود.
از این که میدیدم این مرد بالاخره توانسته کاری کند تا مادرم را هم شبیه خودش کند عصبی میشدم اما دیگر کاری از دستم بر نمیآمد. دوست داشتم هر طور شده برای یک بار همه چیز را در کنترل خودم بگیرم و مادرم را از عذاب و رنجی که میکشید نجات دهم. تنها راهی که برای نجات او میدیدم از میان برداشتن ریموند بود.»
جنیفر با تصور این که نبودن ناپدریاش لااقل میتواند چند سالی آرامش را برای مادرش به ارمغان بیاورد نقشه قتل او را طراحی کرد. او با استفاده از روابطی که با یکی از دوستان خلافکار قدیمیاش داشت توانست اسلحهای را به قیمت 5 هزار دلار بخرد که کار ریموند را با آن تمام کند.
نقشهای که جنیفر برای اجرای این قتل داشت اصلا سخت نبود. او میخواست زمانی که مادرش خانه نیست به دیدن ریموند برود و کارش را تمام کند. نقشهای که میدانست اجرای آن هم با وجود تنفر شدیدی که از این مرد داشت کار سختی به نظر نمیرسید.
«وقتی اسلحه را خریدم میدانستم که کاری است که باید به خاطر مادرم آن را انجام بدهم پس دلیلی ندارد که در آن تعلل کنم. میدانستم که مادرم شنبهها و یکشنبه ها را برای خواندن دعا به کلیسا میرود و ریموند در خانه تنهاست.
من با وجود آن که چند سالی بود خانهای جداگانه برای خودم اجاره کرده بودم اما هر روز به مادرم سر میزدم و بنابر این برای ریموند اصلا عجیب و یا مشکوک به نظر نمیرسید که آن روز هم به خانه آنها بروم.
اسحله را در کیفم گذاشتم و همانجا از خدا خواستم تا مرا به خاطر جرمی که میخواستم مرتکب شوم ببخشد اما چیزی که میدانستم آن بود که این کار را تنها برای مادرم میکردم تا لااقل چند سالی را بدون زجر سپری کند. ریموند در را که برایم باز کرد باز هم الکل مصرف کرده بود و حالت غیرعادی داشت با همه وجودم از او متنفر بودم و شلیک کردن به سویش از آنچه که فکر میکردم آسانتر انجام شد.
با وجود آن که باید30 سال را در زندان بمانم اما اکنون لااقل میدانم که مادرم بدون وجود این مرد بیصفت در خانهاش میتواند شبها را آرام بخوابد.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع:کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: