نمی‌‌خواستم او ‌را بکشم

«من و ملوین خوب می‌دانستیم که شراکت کردن با شلبی آخرین فرصت برای استفاده‌مان از پولی است که سرقت کرده بودیم. خودمان خوب می‌دانستیم که با وضعیت بسیار وخیمی که داشتیم این تنها راه برای آن بود که با چند هزار دلار باقیمانده از دزدی آخرمان بتوانیم زندگی را سروسامان بدهیم. ملوین اصرار داشت که دوست قدیمی‌اش شلبی مرا خوب می‌شناسد و به او اعتماد دارد، این بود که من هم موافقت کردم که با او شراکت کنیم و پولی را به او بدهیم که در قاچاق مواد مخدر و سودهای هزاران هزار دلاری آن ما را هم شریک کند. هرچه نقشه کشیده بودیم، با فرار کردن شلبی نقش بر آب شد و همه چیز از همانجا به سرعت رو به خراب شدن رفت. قرار نبود هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها بیفتد.»
کد خبر: ۳۱۱۹۷۶

شانون ادموند 35 ساله و دوست قدیمی او ملوین نورتون، ‌38 ساله به اتهام به قتل رساندن شلبی بولینگ، 26 ساله دستگیر و دادگاهی شدند. بنا به رای اعضای هیات منصفه گرچه این دو نفر مدعی شدند که برای دفاع از خود مجبور به کشتن بی‌رحمانه مقتول شده‌اند، اما آنها هر کدام به 30 سال حبس بدون امکان تخفیف در مجازات محکوم شدند. جسد بی‌جان شلبی بولینگ که بر اثر دست‌کم 15 ضربه عمیق چاقو به نقاط مختلف بدنش و بریده شدن گردنش به قتل رسیده بود نیمه‌های شب در کنار خیابانی در سانفرانسیسکو کشف شد. ماموران پلیس پس از کشف این جسد در حالی که یک شاهد با آنها تماس گرفته و خبر از درگیری مرگبار به آنها داده بود تمام سعی خود را کردند تا با جمع‌آوری مدارک و شواهد کافی بتوانند قاتل آقای بولینگ را دستگیر کنند.

پس از شناسایی شدن مقتول که به دلیل وجود چندین کارت شناسایی و بانک‌ در جیبش ‌بود، ماموران پلیس تحقیق در موردش را آغاز کردند. پرونده او در اداره پلیس نشان می‌داد که از خلافکار‌های سابقه‌داری است که چندین بار به‌اتهام پخش مواد مخدر دستگیر شده، اما هر بار به‌علت عدم وجود مدارک کافی بر علیه‌اش آزاد شده است. دسترسی به دوستان و آشنایان مقتول نیز به‌خاطر سابقه بد قضایی که او داشت به کندی صورت می‌گرفت، اما بالاخره پلیس توانست 2 مردی را که بتازگی با آقای بولینگ در تماس بودند شناسایی کند. شانون و ملوین 2 مرد جوانی بودند که بسیاری از اطرافیان مقتول آنها را در چند روز اخیر دیده و از درگیری مالی میان آنها خبر داده بودند.

«وقتی که ملوین به من گفت تنها راه نجات دادن 10 هزار دلار پول نقدی که از منزل یک پیرمرد سرقت کرده بودیم سرمایه‌گذاری کردن آن است به فکر آن افتادم که هر طور شده این‌کار را بکنم. می‌دانستم که با روحیه بسیار خوشگذرانی که ما داریم نگه داشتن پول برایمان سخت است و تنها چند هفته دیگر وقت بگذرد همین چند هزار دلار پول را هم از دست می‌دهیم. با شلبی که آشنا شدم احساس کردم می‌تواند به ما کمک کند. دورادور اسمش را شنیده بودم و می‌دانستم که یکی از رابط‌های بزرگ پخش مواد مخدر در سانفرانسیسکو است که به خاطر مهارتی که در کارش دارد و هوش بالایش تاکنون به زندان نیفتاده است. چندین جلسه پشت سر هم که با او برگزار کردیم بالاخره ما را به این نتیجه رساند که پولی را که داشتیم در اختیارش قرار دهیم و مطمئن باشیم که در معامله بعدی مواد مخدری که در بیست روز آینده قرار بود انجام شود ما 2 برابر پولمان را دریافت خواهیم کرد. من هرگز در همه عمرم به کسی اعتماد نکرده بودم، اما از روی ناچاری و بعلاوه اعتمادی که ملوین به او داشت تصمیم گرفتم این بار خوشبین باشم و شاید نتیجه آن را زودتر ببینم. ما قرار بود در 20 روز آینده هیچ تماسی با شلبی نداشته باشیم تا پلیس به ما هم مظنون نشود و همه چیز بخوبی پیش برود وقتی بعد از 20‌روز، سرقرار حاضر نشد می‌دانستم که کلاه بزرگی سرمان رفته است. می‌دانستم که این ماجرا براحتی حل نخواهد شد.»

شانون ادموند 35 ساله و دوست قدیمی او ملوین نورتون، ‌38 ساله به اتهام به قتل رساندن شلبی بولینگ، 26 ساله دستگیر و دادگاهی شدند. بنا به رای اعضای هیات منصفه گرچه این دو نفر مدعی شدند که برای دفاع از خود مجبور به کشتن بی‌رحمانه مقتول شده‌اند، اما آنها هر کدام به 30 سال حبس بدون امکان تخفیف در مجازات محکوم شدند

بعد از آن‌که این دو نفر پول‌هایشان را برای شرکت در سود پخش موادمخدر به شلبی دادند از او تعهد گرفتند که 20 روز بعد پول خود را به علاوه سودی که شامل آن می‌شد از او بگیرند. آنها می‌خواستند مطمئن باشند که ضرری در این کار نیست و آن گاه این روش را برای چندین ماه به کار گیرند و بتوانند پول خوبی به جیب‌هایشان روانه کنند. اما انگار قاچاقچی موادمخدر از آنها زرنگ‌تر بود. «وقتی که سرقرار حاضر نشد دیوانه شده بودم. مدام با خودم فکر می‌کردم که چطور توانسته‌ام چنین حماقتی به خرج بدهم و هر چه دارایی داشتم را به کسی تحویل بدهم که کوچک‌ترین شناختی از او نداشتم. درگیری لفظی من با ملوین که سال‌های سال دوست بودیم بالا گرفته بود. او هم از این که می‌دید کلک خورده بشدت عصبی شده بود و باید پاسخگوی فریادهای مداوم من هم می‌بود. اوضاع بدی بود اما تنها یک چاره وجود داشت و آن هم پیدا کردن شلبی بود. می‌دانستم به خاطر کار خوبی که در سانفرانسیسکو دارد این شهر را ترک نمی‌کند و بالاخره از هر راهی که باشد می‌توانیم او را پیدا کنیم. چاره‌ای نداشتیم باید پول خوبی خرج می‌کردیم.» شانون و ملوین که مالباختگان اصلی این ماجرا بودند تنها راه را پیدا کردن شلبی می‌دیدند. برای پیدا کردن او راه آسانی وجود داشت و آن هم پرداختن چند صد دلار رشوه به فروشندگان کوچک مواد مخدر بود که با سر‌دسته‌ها در ارتباط بودند. بالاخره خرج کردن هزار دلار پول توانست قراری را برای آنها روشن کند که می‌دانستند شلبی آنجا حاضر خواهد شد. پس درنگ نکردند و راهی محل شدند.

«وقتی محل قرارش را فهمیدیم باید هر چه زودتر آنجا می‌رفتیم برای این که پولمان را از او پس بگیریم، باید به هر راهی متوسل می‌شدیم و این مهمترینش بود. می‌دانستم که او سرقرارهایش با پول حاضر نمی‌شود و باید هر‌طور شده حتی اگر خشن رفتار می‌کردیم قراری می‌گذاشتیم تا پولمان را پس بدهد. وقتی در محل حاضر شدیم او را دیدیم که به تنهایی ایستاده و در حال سیگار کشیدن بود. امکان این که از حضور ما در آن محل بویی برده باشد اصلا وجود نداشت و به همین خاطر مطمئن بودیم که کسی را برای مراقبت از خودش به محل نخواهد آورد. به او که نزدیک شدیم با دیدن ما جا خورد. اصلا فکرش را نمی‌کرد که به این زودی بتوانیم ردی از او پیدا کنیم، هول شده بود و مدام می‌خندید. به او گفتم او از اعتمادی که کرده بودیم سوءاستفاده کرده و باید تاوان آن را بپردازد. از سوی دیگر ملوین که دوستی قدیمی‌تری با او داشت بشدت عصبی شده بود و شروع به ناسزا گفتن کرد. کم‌کم جدال لفظی ما بالا گرفت. شلبی اصرار داشت که به ما بفهماند اگر سرقرار حاضر نشده و پول ما را پس نداده به این خاطر بوده که محموله‌ای که باید به دستش می‌رسیده تاخیر داشته و هنوز نتوانسته جنس را به فروش برساند که سهم ما را از روی آن پرداخت کند. می‌دانستیم که دروغ می‌گوید. آن چند صددلاری که خرج کرده بودیم اطلاعات لازم را به ما داده بود. وقتی به او گفتیم که همه چیز را می‌دانیم شروع به خندیدن کرد و گفت که سال‌هاست پلیس سعی دارد ردی از او و کارهایش به دست بیاورد اما هنوز نتوانسته و چطور ممکن است که ما به این راحتی‌ها توانسته باشیم کارهایش را متوجه شویم. هرچه سرنخ به او می‌دادیم حاکی از آن بود که می‌دانیم پولمان را به جیب زده و کلاهبرداری کرده است. کم‌کم درگیری‌مان فیزیکی شد. او به سوی ملوین حمله کرد و او را هل داد. مدام می‌گفت که ما هیچ مدرکی نداریم که ثابت کنیم پولی دست او داشتیم و اگر بخواهیم او را اذیت کنیم و برایش مشکلی به وجود بیاوریم اصلا هرگز روی پول‌هایمان را هم نخواهیم دید. درگیری‌مان بالا گرفت. او چاقوی بزرگی را از جیبش درآورد و به سوی ملوین حمله‌ور شد. باید از خودمان دفاع می‌کردیم و این بود که ما هم هر دو چاقوهایی را که همراه داشتیم بیرون آوردیم. به خودمان که آمدیم نقش زمین شده بود. انگار دفاعی که از خودمان کرده بودیم سبب جراحت بیش از حد او شده بود. ما قصد کشتن‌اش را نداشتیم چون می‌دانستیم در این صورت هرگز به پولمان نمی‌رسیم اما انگار مرگش تا سال‌های سال ما را هم گرفتار کرد.»

مترجم : المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها