چه مدتی است که در ایران زندگی میکنی؟
مدت زیادی است. تقریبا از کودکی به ایران آمدم.
تنها زندگی میکردی؟
بله، من وقتی خیلی کوچک بودم پدر و مادرم را در افغانستان از دست دادم. آنها کشته شدند. حدود 5 سالم بود که به همراه خانواده عمویم به تهران آمدم و بعد از آن همینجا زندگی میکردم.
چند سال است که خودت به تنهایی زندگی میکنی؟
بیشتر از 30 سال است که کار میکنم، از دوران نوجوانی هم تنها زندگی میکنم.
از همان ابتدا ضایعات از میان زبالهها جمعآوری میکردی؟
نه مدتی کارگر ساختمان بودم و با عمویم کار میکردم. شبها هم در ساختمان نیمه کاره میخوابیدم و عمویم هم به خانهاش میرفت. بعد از مدتی تصمیم گرفتم زباله بازیافتی جمعآوری کنم. سود بیشتری داشت و راحتتر از کار ساختمانی هم بود.
چرا ازدواج نکردی؟
پولی که در میآوردم، تنها هزینه زندگی خودم را تامین میکرد. البته من زیاد هم کار نمیکردم. اگر میخواستم خوب کار کنم درآمد خوبی داشتم. کاری که میکردم به اندازهای بود که هزینههای روزانه و کرایه خانهام را بدهم. خودم نمیخواستم بیشتر از این کار کنم. به ازدواج هم هیچوقت فکر نمیکردم.
چرا به بچهها تجاوز میکردی؟
من فکر نمیکردم کاری که میکنم تجاوز است. من به آنها پول میدادم.
اما آنها بچه بودند و متوجه رفتار تو نمیشدند، ضمن اینکه به نظر میرسد تو مخصوصا بچهها را برای این کار انتخاب میکردی؟
من واقعا نمیدانستم کاری که میکنم تا این حد زشت است و نمیخواستم کسی را اذیت کنم. من فقط فکر میکردم کار بدی میکنم؛ کاری که در حد یک خلاف است و نه بیشتر. به بچهها هم علاوه بر اینکه پول میدادم، عروسک یا اسباببازی که درمیان زبالهها پیدا میکردم را هم میدادم که از دست من ناراحت نشوند. من نمیخواستم انها را اذیت کنم.
برای چه پول میدادی؟
فکر میکردم با این کار آنچه را اتفاق افتاده است جبران میکنم. نمیدانستم این پولها به عنوان مدرکی علیه خودم استفاده میشود.
زمانی که به این بچهها تعرض میکردی آنها چه حسی داشتند؟
بیشتر گریه میکردند. بعد من به آنها اسباببازی و پول میدادم تا آرام شوند.
بچهها را کجا مورد تعرض قرار میدادی؟
آنها را به توالتهای عمومی یا حمام عمومی میبردم و در آنجا مورد تعرض قرار میدادم.
از چه زمانی دست به این کار میزدی؟
مدتها بود که این کار را میکردم. من این بچهها را زمانی که برای جمعآوری زباله میآمدند انتخاب میکردم. البته آنها بیشتر بازی میکردند و کمتر پیش میآمد که کار کنند.
چرا به فکر تعرض به بچهها افتادی؟
زمانی که خیلی کوچک بودم در افغانستان این اتفاق برای خودم افتاده بود. در آن زمان مردی را که به من تعرض کرده بود مجازات نکردند. در واقع اصلا اهمیتی به این موضوع نمیدادند. من خیلی از این ماجرا ناراحت بودم. بعد از مدتی آن را فراموش کردم. اما چند سال پیش بود که به مانند یک کابوس به سراغم آمد. هر شب خواب میدیدم و مرتب مثل خوره این موضوع به جانم افتاده بود تا اینکه خودم دست به کار شدم؛ وقتی به بچهای تعرض میکردم مدتی آرام بودم.
فکر نمیکنی اگر ازدواج میکردی این مشکل تا حد زیادی مهار میشد؟
من اصلا به ازدواج فکر نمیکردم. دلم هم نمیخواست ازدواج کنم. من زندگی راحتی داشتم. هیچ چیز هم نمیتوانست من را آرام کند و فقط با تعرض به کودکان راحت میشدم.
زمانی که به این بچهها تعرض میکردی به این موضوع که آنها چه عذابی میکشند فکر میکردی؟
نه، من در آن زمان به هیچ چیز فکر نمیکردم و فقط میخواستم به این شیوه گذشتهام را فراموش کنم و آرام شوم.
تا به حال به این موضوع فکر کردی که اگر خودت فرزندی داشتی و با او چنین رفتاری میشد چه میکردی؟
اطمینان دارم که آن فرد را زنده نمیگذاشتم.
پس چطور در دادگاه از شاکیان تقاضای بخشش کردی؟
من به اشتباهی که کردم پی بردم و انسان همیشه با امید به آینده زنده است، شاید آنها من را ببخشند.
در طول مدتی که به پروندهات رسیدگی میشد، تو بارها منکر جرمی که مرتکب شده بودی، شدی. اما لباسهای خونآلود آن بچهها همه گفتههایشان را تایید کرد، چرا این کار را کردی؟
فکر میکردم با این کار میتوانم روند پرونده را طولانی کنم و چون شنیده بودم اگر اقرار نکنم کسی نمیتواند من را محکوم کند این کار را کردم.
گفته میشود تو همدست هم داشتی؟
فردی که به عنوان همدست من بازداشت شد، کاری نکرده بود. او دروغ نمیگوید واقعا در کارهای من دخالتی نداشت. البته در جریان ماجرا بود و جلوی من را نمیگرفت. اما دخالتی در آن نداشت.
با او چطور آشنا شدی؟
او هم از افغانستان به تهران آمده بود. ما با هم هموطن بودیم و در میان زبالهها با هم آشنا شدیم و از آن به بعد با هم بودیم. او به خاطر دوستی با من زندانی شده بود و به خاطر این موضوع از او معذرت میخواهم.
فکر نمیکنی اگر در کشور خودت میماندی این موضوع پیش نمیآمد؟
خیلی وقتها به این فکر میکنم که هرگز نباید به ایران میآمدم. هر چند در کشورم جنگ و بدبختی بود اما باید در آنجا میماندم. سرنوشت من را به اینجا رساند.
اگر به گذشته باز گردی چه میکنی؟
اگر میشد زمان را به عقب بازگرداند از افغانستان خارج نمیشدم و بعد از آن هم باید بگویم که ازدواج میکردم و زندگی خودم را دنبال میکردم. من باید داروهایی را که دکتر برای آرام شدنم به من داده بود استفاده میکردم اما این کار را نکردم. میتوانستم زندگی خوبی داشته باشم اما خودم خرابش کردم.
خانواده عمویت به دیدنت میآیند؟
گاهی عمو و زنعمویم میآیند. آنها خیلی به من کمک کردند و هر چند عمویم خودش را مقصر میداند اما در واقع او هیچ تقصیری ندارد و اشتباه من بود که کار به اینجا رسید.
حرفی هم با شکات داری؟
از آنها میخواهم من را ببخشند. قول میدهم ایران راترک کنم و برای همیشه بروم و مثل یک انسان زندگی کنم. از کارهای گذشتهام توبه کنم و اشتباهات را تکرار نکنم.
اگر نجات پیدا کنم با دختری که بتواند من را خوشبخت کند ازدواج میکنم. در کشورم یک زمین کشاورزی میخرم و کار میکنم تا بتوانم به آرزوهایی که داشتم برسم و زندگیام را از نو شروع کنم. ایکاش میشد بخشیده شوم و دوباره به زندگی باز گردم. من شب و روز در زندان توبه میکنم و با نماز خواندن از خدا میخواهم که به من کمک کند و یاریام دهد تا بتوانم دوباره به زندگی باز گردم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم