در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مزدک میرزایی در حالی که نفس نفس زنان و با سرعت در خیابان راه میرود، به سوالهای ما گوش میدهد و به جای اینکه مثل بسیاری تعجب کند و برای فکر کردن نیاز به زمان داشته باشد، در کمال آرامش میگوید: من یک بار چپ کردم!
او توضیح میدهد: یکی دو سال بود که من گواهینامه گرفته بودم. با خانواده عازم سفر بودیم و پدرم که ساعتها رانندگی کرده بود احساس خستگی میکرد. به من گفت کمی هم تو رانندگی کن تا هم من خستگیام را در کنم و هم تو رانندگی در جاده را تجربه کنی. من هم قبول کردم و داشتم رانندگی میکردم که لاستیک جلوی ماشین ترکید. ماشین حدودا 110 کیلومتر در ساعت سرعت داشت. پدرم فریاد زد ترمز نگیر! اما من اشتباه شنیدم. فکر کردم میگوید ترمز بگیر. سریع ترمز گرفتم. ماشین به سمت شانه خاکی منحرف شد و چند بار معلق زد.
این اتفاق وحشتناک اما ضرر جانی دربر نداشت: چانه من زخمی شد و چند بخیه خورد. بقیه سرنشینان هم سیاه و کبود شدند اما مورد جدی نداشتند. بعد از آن تا یک سال نتوانستم رانندگی کنم.
میرزایی میگوید که اکنون براحتی رانندگی میکند و دیگر نمیترسد و حتی خاطره آن تصادف از یادش رفته است. درست میگوید چون حتی مسیر تصادف را به درستی به خاطر ندارد: فکر کنم جاده کرج به رشت بود، شاید هم کرج قزوین، شاید هم قزوین به همدان! اما ماشین را یادم میآید که پیکان بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: