در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در زندگی کاری این بازیگر، حادثه زیاد اتفاق افتاده. او یکی از ماجراها را این طور تعریف میکند: «سال گذشته مشغول ضبط سریالی به کارگردانی آقای جواد افشاری در شمال بودیم. در یک صحنه باید از یک تپه با سرعت پایین میآمدم. گفتم من تمام تپه را نمیتوانم بدوم. نصف تپه را کس دیگری بدود و نصف دیگر را خودم میدوم، اما همین نصفه را هم نتوانستم به خوبی و خوشی تمام کنم و از بالا به پایین پرت شدم. مچ پایم آسیب دید و در واقع ناقص شدم. دیگر از پلهها نمیتوانم بالا و پایین بروم.»
بعد از این حادثه باقی سریال چه شد؟ جعفرزاده پاسخ میدهد: «ضبط را که باید تحت هر شرایطی ادامه داد. بعد از آن ماجرا به درمانگاه رفتم و بعد از باندپیچی پایم، دوباره سر صحنه برگشتم و کار را تمام کردم.»
اما تلخترین حادثهای که جعفرزاده به یاد دارد ماجرای دیگری است: «هنگام ضبط فیلم سینمایی دلداده که فیلمی کمدی بود مادرم بشدت بیمار بود و آخرین روزهای زندگیاش را میگذراند. من با وجود شرایط بد روحی مجبور بودم که کارم را ادامه دهم. یک بار از ضبط برگشتم و دیدم مادرم از دنیا رفته است.»
این بازیگر به گفته خودش، وقتی سر صحنه است فراموش میکند که چه زندگیای دارد و چه قدر ریتمش کندتر از جوانهاست. او از لحظاتی که پشت صحنه میگذرد به عنوان بهترین لحظههای زندگیاش یاد میکند و میگوید: «سریال خورشید خانم، تجربه بسیار خوبی بود. همه بچهها جوان بودند و فقط من و یکی دو نفر مسن بودیم. سر آن کار اوقات خیلی خوشی داشتم. من همیشه میگویم دلیلی ندارد چون سنی از من گذشته است بیحوصله باشم و بقیه را اذیت کنم و بگویم سر و صدا نکنید. با جوانترها به من خوش میگذرد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: