در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن پریشانی شبهای دراز و غم دل همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
مهیا شد و راهی شدم، بر خاکش، بر تربتش سجده کردم،با او درد دل کردم،با آقا خلوت کردم در دل.
پیش از زیارت رویایی ساخته بودم در ذهنم، از شهادتگاهش، از شهری که پیکر لطیف و سیمای ماهش آرمیده و لبهایی که تشنه بودند و قلبی که به خاطر قاسم و عباس، علیاصغر و علیاکبر پارهپاره است.
بهشت است آن که من دیدم نه رخسار
کمند است آن که وی دارد نه گیسوی
با خود گفتم؛ از آقا بسیار خواهم خواست! اما هنگامه زیارت نمیدانستم چه میخواهم؟!
به یاد همقطاران سفر کرده افتادم، همقطارانی که به عشق حسین به رزم رفتند و به عشق عباس دست و پا دادند. لبیک گفتند به «هل من ناصر» حسینی هنگامی که چشمان گناهآلودم به ضریح ششگوشهاش افتاد، از خود شرمگین شدم! تازه فهمیدم چه میخواهم؛ خودش را!
هر چه در ذهن مادی نقش بسته بود، از یاد رفت، آیا شرم اجازه خواستن به آن کوچکی را میدهد؟!
اصلا هنگامی که چشمانت به گنبد مینایی آقا میافتد، هوش از سرت میپرد، گیج و منگ میشوی! از افسون چشمش مست میشوی.
قتلگاهش چه غریب است. غم جانفزایی دل را میفشارد، یاد آن روز غریب میافتی، ظهر عاشورا، آفتاب تفتیده، لبهای خشکیده، خاک غرق در خون، شمشیرهای از نیام برآمده و شیون زنان و کودکان اهل بیت!
وای! وای!
اینجا خود، نوحه است، مرثیه است. نوحه برای چه؟ نگاهش کنی اشک از چشمانت جاری میشود، بر آستانش سجده کنی، هق هق گریهات به آسمان میرود. دستهایت را بر قتلگاه حلقه کنی، حال و هوایی بر دلت میباراند! نوحه به چه کار آید؟!
در راه، فرات را دیدم پر آب! وقتی به نینوا رسیدم، گفتم بارپروردگارا! این همه آب؛ آن وقت حسین تشنه؟! عباس تشنه؟!
دمی را در کنار رود فرات، خیره به آن نگریستم؛ چگونه توانستی خود را از سرور جوانان بهشت دریغ کنی؟! شرمت نشد؟!
به صدای رود گوش دادم، حرفها برای گفتن دارد، فرات دل خونی دارد از ظهر عاشورا، صدای زینب را؛ صدای فرات، صدای «هل من ناصر» حسین است که سالها در رود جاری است. آینه ظهر عاشوراست فرات!
سقای کربلا را ببین چگونه غریبانه آنسوتر آرمیده است! فاصله با قافلهسالار عشق اندک است. آنگونه که حسین، عروج عباس را دیده است. فاصله یک جرعه آب فرات است! همانجایی است که رفته بود مشکهای عشق را پر کند برای شقایقهای خیمهگاه؛ نهر علقمه اما خشکیده است اکنون از شرم عباس!
اما آن جمله زیبای دکتر شریعتی به یادم آمد که«حسین بیشتر از آب، تشنه لبیک بود، افسوس که به جای افکارش، زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بیآبی نامیدند.»
زینب را میبینی بر تلی از خاک ایستاده و شاهد توفان کربلاست؟! تلی که زینب، پرپر شدن شقایقهای آسمانی را دیده است.
باید دید؛ باید با پای برهنه راهی مزارش شد. هنگامی که دیدگان به سوی کربلا خیره میشود؛ درد و رنج عاشورا، رود پر راز فرات، ظهر سوزان نینوا، به آتش کشیده شدن خیمهها، همه و همه از مقابل چشمانت عبور میکنند.
بعضیها چقدر قشنگ میگویند درباره حسین، چقدر زیبا وصفش میکنند، انگار هر بار که آن نوشته را میخوانی برایت تازگی دارد، گیرایی دارد، مینشیند بر دلت...
«حسین بیشتر از آب، تشنه لبیک بود، افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بیآبی نامیدند.» دکتر علی شریعتی
لبیک یعنی هنگامی که حسین یارانش را دور خود جمع میکند در سیاهی شب، به آن جماعت میگوید که قرار است چه شود.
آنها که میمانند لبیک گفتهاند؛ بدا به حال آنها که رفتند.
لبیک یعنی تا آخر ماندن؛
لبیک یا حسین یعنی جان را فدای حسین کردن؛
لبیک یا حسین یعنی بیقرار شدن؛
یعنی عاشق شدن
یعنی بدرقه کردن به سوی رهایی و پرواز و آنگاه که پیکر را برای مادر میآورند بگوید؛ مرا پیش فاطمه زهرا(س) رو سفید کردی؛ با ابا عبدالله محشور شوی.
حسین فرزند مکتبی است که هنر خوب شهید شدن را خوب آموخته بود و شهادت جنگ نیست، رسالت است، پیام است.
و آن جمله چه زیبا گفته است: «حسین بیشتر از آب، تشنه لبیک بود، افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بیآبی نامیدند.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: