داستان زندگی شکست خورده یک دختر دانشجو

او را نمی‌شناختم

طلاق به عنوان یک آسیب اجتماعی علل و عوامل مختلفی دارد. با کنکاش در زندگی‌های شکست‌خورده، می‌توان برخی از این دلایل را پیدا کرد. شناخت نداشتن طرفین از یکدیگر، مهم‌ترین عاملی است که باعث فروپاشی زندگی‌های مشترک می‌شود. لیلا زنی 22 ساله است که هنوز به خانه بخت نرفته درخواست طلاق داده است. او برای این که بتواند دلیل این اقدامش را توضیح بدهد، چاره‌ای ندارد جز این که به زمان مجردی‌اش برگردد: «پدرم شغل ثابت و مشخصی نداشت. هرازگاهی سر یک کار می‌رفت و همین باعث شده بود با مشکل مالی مواجه باشیم. وضع‌مان وقتی بدتر شد که پدرم به دلیل بیماری دیگر نتوانست سرکار برود. تمام بار مسوولیت به دوش مادرم افتاده بود. او کار می‌کرد و اجازه نمی‌داد بیکاری پدر احساس شود.
کد خبر: ۳۰۰۸۹۳

 من در آن ایام دانشجو بودم و وقتی زندگی سخت مادرم را می‌دیدم، دلم برایش می‌سوخت. می‌خواستم کمکش کنم اما او می‌گفت فقط باید به فکر درسم باشم.»

لیلا با وجود نصیحت مادر، دنبال راهی بود تا منبع درآمدی داشته باشد و به قول خودش دیگر سربار خانواده نباشد. او بالاخره موفق شد به هدفش برسد: «یک روز به طور اتفاقی یکی از دوستان دوران دبیرستانم به نام یاسمن را دیدم. وقتی با هم صحبت می‌کردیم، من از مشکلاتی که با آن مواجه بودم حرف زدم و دوستم یک پیشنهاد خوب داد. او در خانه کار تایپ پایان‌نامه انجام می‌داد و گفت اگر من کار با کامپیوتر را بلد باشم، می‌توانم به او کمک کنم. قبول کردم و از فردای آن روز کارم شروع شد.»

لیلا از آن به بعد هر روز به خانه دوست قدیمی‌اش می‌رفت. البته والدینش را در جریان قرار نداده بود تا مبادا ناراحت شوند: «به آنها هر بار یک چیزی می‌گفتم. رفتن به کتابخانه و کلاس را بهانه می‌کردم و به خانه یاسمن می‌رفتم تا این که یک روز متوجه اتفاق عجیبی شدم.»

آن اتفاق عجیب مزاحمت تلفنی یک ناشناس برای یاسمن بود. لیلا می‌گوید: «چند بار پشت سر هم موبایل یاسمن زنگ زد و او هر بار تلفن را قطع کرد. وقتی ماجرا را پرسیدم گفت یک مزاحم تلفنی دارد. این اتفاق در روزهای بعد هم تکرار شد. خیلی کنجکاو شده بودم تا این که یک روز من موبایل دوستم را جواب دادم. آن مرد با بیان این که مزاحم نیست، از من خواست تلفن را قطع نکنم، ولی من نمی‌توانستم جلوی یاسمن با آن مرد صحبت کنم. آن روز مخفیانه شماره تلفن مرد ناشناس را از گوشی دوستم برداشتم و خودم با آن فرد تماس گرفتم. او خودش را معرفی کرد و به این ترتیب دوستی تلفنی ما شروع شد. بعد از مدتی به ملاقات هم رفتیم. او پسری متشخص و از خانواده سطح بالایی بود. بعد از مدتی به خواستگاری‌ام آمد، ولی والدینم به خاطر اختلاف طبقاتی‌مان با این وصلت مخالفت کردند.»

لیلا به این ازدواج مصمم بود، برای همین تمام تلاشش را به کار گرفت تا رضایت پدر و مادرش را جلب کند: «بالاخره با امیر عقد کردم. قبل از برگزاری جشن عروسی بر سر محل جشن و حاشیه‌های آن با هم دچار اختلاف شدیم تا این که امیر حقیقت ماجرا را برایم تعریف کرد و گفت برخلاف ادعایش اصلا پولدار نیست.»

امیر مردی متاهل و صاحب فرزند بود و در خانه‌ای در جنوب شهر زندگی می‌کرد. دختر دانشجو وقتی این حقیقت را فهمید متوجه اشتباه بزرگش شد: «من امیر را تا قبل از عقد خوب نمی‌شناختم و درباره او تحقیق نکرده بودم. حالا یا باید طلاق بگیرم یا با مردی دروغگو و متاهل زندگی کنم و من راه حل اول را ترجیح می‌دهم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها