در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مجید مجیدی متولد 1338 تهران است و فعالیت هنری خود را با بازی در نمایشهای صحنهای آغاز کرد و سپس به حوزه اندیشه و هنر اسلامی پیوست و به بازی در نمایش و نویسندگی و کارگردانی فیلم کوتاه پرداخت. نویسندگی و کارگردانی فیلم کوتاه «انفجار» نخستین تجربه اوست که با دوربین 16 میلیمتری فیلمبرداری شد.
بدوک داستان یک خواهر و برادر نوجوان به نامهای جعفر و جمال است. آنها که پس از مرگ ناگهانی پدرشان، حیدر، مجبور به ترک روستا شدهاند توسط دلالی به نام ستار ربوده میشوند. ستار جعفر را به عبدالله قاچاقچی میفروشد و جمال را با خود به پاکستان میبرد. جعفر به همراهی بچههای دیگر برای عبدالله کالای قاچاق از پاکستان به ایران وارد میکند. او ضمن آشنایی با پسرکی پاکستانی ردپایی از خواهرش در پاکستان مییابد و تصمیم میگیرد با کمک دوستش نورالدین؛ خواهرش را نجات داده به ایران برگرداند. او به پاکستان میرود و از آنجا سوار قایقی میشود که به مقصد شیخنشینها در حرکت است، غافل از این که جمال، خواهرش در خانه عبدالله به سر میبرد. فیلم بدوک واجد چند قابلیت پرتامل است: اول از همه سوژه جسورانه آن است. به یاد داشته باشیم که فیلم در سال 1370ساخته شده است یعنی فقط 3 سال بعد از پایان جنگ و در آن هنگام پایانهای تلخ و مضامین بسیار ناراحتکننده این چنینی معمولا ساخته نمیشد. قابل ذکر است که واژه بدوک در منطقه بلوچستان، به کسانی گفته میشود که برای آوردن جنس قاچاق هر روز، در گرمای طاقتفرسای جنوب، کیلومترها پیاده تا مرز میروند و برمیگردند، لذا طرح چنین مسالهای آن هم همراه با پرداختن فیلم به موضوع ربودن دختران 7 تا 11 ساله و فروش آنها به عیاشان منطقه جنوبی خلیج فارس و به تصویر کشیدن چنان فضای فقر و تنگدستی آن هم در موقعیتی که شعار و نشانههای اصلاح و بازسازی از هر سو شنیده و دیده میشد، رویکردی بود که به این سهولت هر کسی جرات کارکردن روی آن را نداشت.
بدوک اولین بار در جشنواره دهم فیلم فجر در سال 1370 به نمایش درآمد و بازخورد مثبتی را بین منتقدها برانگیخت. عباس یاری، منتقد و یکی از 3 گرداننده اصلی ماهنامه فیلم درباره بدوک در همان روزهای جشنواره نوشت: «بدوک از نظر مضمون یکی از تکاندهندهترین فیلمهای جشنواره است. مجیدی در اولین ساخته سینماییاش مایههایی از جسارت و خلق لحظههای ناب و تکاندهنده را بخوبی نشان میدهد.» همچنین محمد شکیبی از دیگر منتقدان درباره بدوک نگاشت: «مجید مجیدی نشان میدهد که در دوران بازیگری و کلا رابطههای سینماییاش بسیار آموخته تا در اولین کار بلندش براحتی در کنار بزرگان بنشیند. درونمایه انسانی و غافلگیرکننده بدوک تنها دلیل این مدعا نیست. تدوین، موسیقی، فیلمبرداری، ایجاز و بازی گرفتن از بازیگران بومی و غیرحرفهای همگی از ورود یک سینماگر کاردان و مسوول خبر میدهد» شکیبی راست میگفت؛ جشنواره دهم عرصه تبلور کارهای مختلف بزرگان سینمای ایران بود: محسن مخملباف با ناصرالدین شاه آکتور سینما، بهرام بیضایی با مسافران، عباس کیارستمی با زندگی و دیگر هیچ، رخشان بنیاعتماد با نرگس، کیانوش عیاری با دو نیمه سیب، ابراهیم حاتمیکیا با وصل نیکان، علی حاتمی با دلشدگان و ... در این بین اما مجیدی توانست با کار اولش در کنار سایر فیلمهای مطرح آن دوره از جشنواره (که از دید بسیاری از صاحبنظران بهترین دوره جشنواره فیلم فجر در طول تاریخ برگزاری این فستیوال بود) بایستد و بدرخشد و این حاکی از توانمندی اثر بود. بدوک در جشنواره در 6 رشته نامزد دریافت جایزه شد که در 3 مورد برنده اعلام شد: 2 دیپلم افتخار برای فیلمنامه و کسب عنوان بهترین فیلم اول.
مجیدی فیلمنامه بدوک را به اتفاق سید مهدی شجاعی از داستاننویسان مشهور کشور نوشت. اما کار ساخت آن و مخصوصا نحوه نمایشش با موانعی جدی مواجه شد و بسیاری از متولیان امر به این دلیل که فیلم سیاهنمایی میکند مایل به نمایش گسترده فیلم مخصوصا در خارج نبودند. خود مجیدی در کتابی که رضا درستکار، از منتقدان سینما، درباره او تالیف کرده است با نام در قلمرو دیدار، در این باره مشروح صحبت کرده است. گزیدههایی از این صحبتها چنین است: «من و سیدمهدی شجاعی از ابتدای انقلاب با هم دوست بودیم. آن موقع شجاعی داستاننویسی و روزنامهنگاری میکرد، سال 1365 وارد حوزه هنری شد و مسوولیت انتشارات برگ را برعهده گرفت. من برای فیلمنامه بدوک به دوستی احتیاج داشتم که ادبیات و زبان نوشتن را خوب بشناسد... من برای سفری 10 روزه که برای برگزاری یک جنگ ادبی به سیستان رفتم، در بازار زاهدان بچههایی را دیدم که کالاهای زیادی را از مرز پاکستان آورده بودند و میفروختند. در مرز ایران پاکستان شهری است به نام تفتان که محلهای دارد به نام شیرآباد که خانوادهها به دلیل فقر زیاد، دخترهایشان را با قیمتهای بسیار پایین به پاکستانیها میفروختند تا به کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس فرستاده شوند. این فاجعه در قسمتهای شیعهنشین به وفور دیده میشود... فروش دخترها سرآغاز ماجرا بود. در همان منطقه شیرآباد خانههایی بود که در آنها، به صورت دستهجمعی مواد مخدر مصرف میشد. من مخفیانه از این خانهها فیلم گرفتم تا بتوانم بعدا یک مستند بسازم. بعد در برگشت به تهران با دوستان درباره ساخت یک فیلم داستانی بلند مشورت کردم... در ابتدا موافقتی در کار نبود، اما با سماجت و پیگیری من، آقای زم هم موافقت کرد به شرطی که از تلخیهایش کم شود که با اختصاص هزینه اولیه حدود 6 میلیون تومان کار را شروع کردیم. یک ماه هم در سیستان برای یافتن بازیگرها گذشت. شخصیت جعفر را از بین بچههای شیرآباد پیدا کردم. این پسر به قدری بدوی بود که وقتی من او را برای آماده کردن به ساختمان 2 طبقهای که اجاره کرده بودیم بردم، از پلهها میترسید. واقعا از صفر شروع کردیم. از دادن آموزشهای اجتماعی و ارتباطی و آشنایی آنها با زندگی حداقلی شهری تا مسائل مربوط به فیلم و .... فیلمنامهای که من از روی آن کار میکردم، کمی تفاوت داشت با چیزی که به حوزه هنری منطقه داده بودم.
وقتی موضوع لو رفت، حساس شدند. عوامل انتظامی مرا گرفتند و به کلانتری محل بردند و تعهد گرفتندکه کار را تعطیل کنم. ولی ما ادامه دادیم که تهدید به بازداشت کردند... بعد که فیلم آماده شد برای آقایان زم، تختکشیان، سیدمرتضی آوینی و چند نفر دیگر نمایش دادیم. وقتی تمام شد، سکوت عجیبی حکمفرما شد. آقا مرتضی با سرعت از استودیو خارج شد، آقای زم هم از پایان فیلم انتقاد کرد و گفت: قرار ما این نبود. من هم گفتم: به هر حال واقعیت این است. اگر غیر از این انجام میدادم، خیانت کرده بودم. نیم ساعت بعد آقا مرتضی مرا خواست. وقتی وارد اتاقش شدم مرا در آغوش گرفت و خسته نباشید گفت. علت خروجش را جویا شدم، گفت: این فیلم به قدری مرا تحت تاثیر قرار داد که نمیتوانستم ثانیهای درنگ کنم. ترجیح دادم، بغضم جایی دیگر بترکد. به من دلگرمی داد و بعدها نگاه حوزه هنری و بخصوص آقای زم را نسبت به قضیه تغییر داد. بدوک در جشنواره کن مورد توجه قرار گرفت و این باعث شد، ]...[ مقالهای در روزنامه بنویسد و فیلم را به سفارشی بودن از سوی جشنوارههای خارجی محکوم کند. موج مخالفتها به جایی رسید که وزیر ارشاد آن زمان نامهای نوشت و دستور توقف حضور بدوک در جشنوارههای خارجی را داد. بدوک هم اکران خوبی پیدا نکرد و خیلی زود از پرده پایین آمد. بعد آقای زم فیلم را به دفتر رهبری ارائه داد. بعد از آن که فیلم تمام شد، آقای خامنهای فرمودند: «اگر این فیلم مبتنی بر یک درام شکل گرفته که هیچ، اما اگر براساس واقعیات باشد، من حرف دارم.» آقای شجاعی گفت متاسفانه بدوک مبتنی بر واقعیات است. آقا برافروخته شده و از حاضران پرسیدند: «اگر این امر واقعی است، چرا ما را مطلع نمیکنید؟»! ایشان بلافاصله از آقای زم خواستند هر آنچه به عنوان مستند در این زمینه وجود دارد برایشان بفرستد... بعدها شنیدم قسمت عمدهای از این مشکل بحمدالله رفع شده است.»
این روزها فیلمهایی مانند بدوک در سینمای ایران کم پیدا میشوند.
مسوولیت اجتماعی هنرمند نسبت به معضلات جامعهاش گویی در فضای معاصر به انتها رسیده است و کمدیهای لوس و نازل بازاری جا را برای همه چیز تنگ کرده است. تماشای مجدد بدوک دلتنگی برای این خلا را مضاعف میکند و یادآوریای است برای لزوم ایجاد تکانههایی جدی در روح مرده مضمونهای قالبی و تکراری در سینمای کنونی ما.
مهرزاد دانش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: