در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خوزه ملیسیو، 30 ساله به اتهام قتل دوست صمیمی خود کارلوس آگری، دستگیر و راهی زندان شده است. او متهم است با همدستی یک خلافکار، نقشه قتل او و نامزد 25 سالهاش را طراحی و اجرا کرده است. گرچه مرگ نامزد جوان کارلوس نیز در دستور کار این 2 جوان قرار داشت، اما این دختر جوان با وجود شدت جراحات وارده، زنده ماند و علیه خوزه در دادگاه شکایت کرد. او شهادت داد که خوزه را هنگام ارتکاب به قتل دیده و او باید به اتهام قتل فجیع کارلوس که با دستکم 10 ضربه چاقو از پا درآمده بود، راهی زندان شود: «من وقتی به کسی اعتماد میکنم، دیگر همهچیز را برپایه و اساس آن اعتماد میگذارم و به آن اعتقاد پیدا میکنم. از نظر من، انسانها باید یا به هیچکس اعتماد نکنند یا اگر وارد یک رابطه دوستانه شدند، به یاد داشته باشند که پایه و اساس هر رفاقتی این است که به یکدیگر احترام بگذارند و نظرات هم را قبول داشته باشند. در مورد من و کارلوس هم همینطور بود. ما زمانی که با یکدیگر در مدرسه پیمان برادری بستیم و قول دادیم همیشه و تا آخر عمرمان با یکدیگر باشیم، فکر میکردم او هم به این موضوع اعتقاد دارد.
برای من، او مثل یک برادر بود و من شخصیتی نبودم که بخواهم به کسی که همچون برادرم دوستش داشتم، خیانت کنم. اما انگار او شکل دیگری تربیت شده بود و سالها بعد، در حالی که ما همهچیز را در زندگیمان با هم به دست آورده بودیم، دست به خیانت بزرگی زد که نمیتوانستم او را ببخشم. چطور میتوانستم قبول کنم پسری که روی پاکی و صداقتش قسم میخوردم، اینطور به من پشت کرده باشد و همه قولهایمان را زیرپا گذاشته است؟ همه چیز از زمانی شروع شد که او با نامزدش آشنا شد.»
خوزه معتقد است باوجود خیانت بزرگی که کارلوس در حق او روا داشته، هیچ جای بخشش وجود نداشته و سزای او مرگ بوده است. مرگی که به گفته پزشکان در همان چند ضربه اول به وقوع پیوسته و او را از پا درآورده است: «دوران دبیرستانمان که تمام شد، میدانستیم باید وارد بازار کار شویم. هیچکداممان آنقدر اهل درس خواندن نبودیم که بخواهیم تحصیلاتمان را ادامه بدهیم و مدرکی از دانشگاه بگیریم. این را خیلی خوب میدانستیم که حتی اگر علاقه یا کشش به درس خواندن و ادامه تحصیل داشته باشیم، یک خیال واهی است. از نظر مالی هر دو شرایط یکسانی داشتیم. تفاوتمان در این بود که کارلوس حتی خانوادهای نداشت که بخواهند از او حمایت کنند و یا مشورتی با او داشته باشند. اما من پدری داشتم که با آنکه خودش در یک جوشکاری کار میکرد، همه سعیاش را میکرد که به من کمک کند. پدرم از زمانی که من با کارلوس دوست شده بودم و رابطه نزدیک ما را میدید، او را هم همچون پسر خودش میدانست و به او محبت میکرد. وقتی به پدرم گفتم که میخواهیم هرطور شده کاری برای خودمان راه بیندازیم، لبخندی زد که تاکنون روی لبهایش ندیده بودم. او گفت فکر خوبی کردهایم و او همه سعیاش را خواهد کرد تا به ما کمک کند. این بود که پساندازی را که سالهای سال برای جمع کردن آن زحمت کشیده بود، به ما داد و از ما خواست تا به بهترین شکل از آن استفاده کنیم. من حتی آن لحظه درنگ نکردم که این پول متعلق به پدر من است و من چرا باید آن را با کارلوس که حتی یک دلار هم از خودش نداشت، تقسیم کنم. میدانستم که او پسر پاک و مهربانی است که معنی شراکت را خوب میفهمد و بابت این لطف بزرگ تا پایان عمرش شکرگزار خواهد بود و از پدرم قدردانی خواهد کرد. اما انگار همهچیز عکس آن چیزی بود که من فکرش را کرده بودم.»
خوزه ملیسیو،30 ساله به اتهام قتل دوست صمیمی خود کارلوس آگری، دستگیر و راهی زندان شده است او متهم است با همدستی یک خلافکار نقشه قتل او و نامزد 25 سالهاش را طراحی و اجرا کرده است گرچه مرگ نامزد جوان کارلوس نیز در دستور کار این 2 جوان قرار داشت، اما این دختر جوان با وجود شدت جراحات وارده، زنده ماند و علیه خوزه در دادگاه شکایت کرد
بعد از آنکه 2 پسر جوان تصمیم گرفتند با سرمایه کمی که داشتند کاری را شروع کنند، رابطه آنها بیشتر هم شد.
پس از ماهها تحقیق، بالاخره باتوجه به استعدادهایی که داشتند، تصمیم گرفتند یک تعمیرگاه کوچک اجاره کنند و به تعمیر خودرو بپردازند. هردوی آنها در چند تابستان گذشته، به عنوان کارآموز در تعمیرگاههای بزرگی کار کرده بودند که برایشان بسیار مفید بود.
تعمیرگاه کوچک آنها با هزینهای که پدر خوزه پرداخته بود باز شد و 2 دوست صمیمی کار خود را شروع کردند: «کارلوس از من پرکارتر بود، شاید هم دلیلش آن بود که دلش میخواست زودتر به آنچه سالیان سال آرزویش را داشته دست پیدا کند. اوایل همهچیز دست او بود و من همه کارها را به او سپرده بودم. من بیشتر به مدیریت و خرید وسایل مشغول بودم و او کارهای تعمیراتی را انجام میداد.
سختکوشی هر دوی ما سبب شد بعد از 4 سال بتوانیم محل کوچکی را که اجاره کرده بودیم بخریم و اولین قدم بزرگ را برای کارمان برداریم. آنقدر خوشحال بودیم که در پوستمان نمیگنجیدیم. کارلوس دیگر جزئی از خانواده ما شده بود و من حتی تعجب میکردم که چرا حتی یک بار سراغ خانوادهاش نمیرود و حالی از آنها نمیپرسد. با خودم فکر میکردم او آنقدر با ما صمیمی شده و ما را خانواده خودش میداند که دیگر احتیاجی به آنها ندارد. سالها گذشت و کار ما با تمام سختیهایش، رو به پیشرفت گذاشت. میتوانسیتم آخر هفتهها را سر کار نباشیم و با 2 کارگری که استخدام کردیم، کمکم کارمان سبکتر شد.
من هرگز به روی کارلوس نیاوردم که مدیون پدر من هستیم و او باید به یاد داشته باشد که او با جیب خالی این حرفه را شروع کرده است. همهچیز خیلی خوب پیش میرفت و ما هم از پیشرفت کاریمان بسیار راضی بودیم. اما اشکالات زمانی آغاز شد که کارلوس با دختری آشنا شد که چند ماه بعد از اولین ملاقاتشان با او نامزد کرد.» به گفته خوزه، کارلوس از زمانی که به فکر تشکیل خانواده افتاد تغییر روش داد. او دیگر آدم سابق نبود. درگیری میان این 2 نفر به جایی رسید که حتی در مورد درآمدهای روزانه و دخل و خرجهایشان با هم اختلاف نظر داشتند.
آنچه بیشتر از هر چیز خوزه را ناراحت میکرد، تهدیدهای کارلوس مبنی بر جدا شدن از او و اتمام شراکتشان بود. او میدانست کارلوس هر حرفی بزند آن را عملی میکند و این کارش را زیرپا گذاشتن تعهداتشان میدانست: «او مرا تهدید به رفتن میکرد، اما وقتی متوجه شدم او هرچه داشت از من داشت و اکنون میخواست براحتی همهچیز را زیرپایش بگذارد، نمیتوانستم ببخشمش. او حتی حرمت پدرم را هم نگه نمیداشت. این بود که آن تصمیم دیوانهوار را گرفتم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: