در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مارکز: اه... پسر ببین چه گلهای زرد خوشگلی داره از آسمون میباره!
ایادی: کو؟
مارکز: نمیبینی گلهای به این خوشگلی رو نمیبینی؟
ایادی: بابا توهم زدی... ول کن. اینجا که ماکوندو نیست از این اتفاقهای عجیب و غریب بیفته. بیا استاد بشین 2 کلمه عین آدم حرف بزن، بذار ما بریم دنبال کار و زندگی مون. آفرین پسر خوب.
مارکز: بذار اول خوزه رو صدا کنم.
ایادی: خوزه کیه دیگه؟
مارکز: خوزه کیه؟ تو که نمی دونی خوزه کیه، چرا اومدی با من مصاحبه کنی؟
ایادی: بیخیال. اون دیوانه رو واسه چی میخوای صدا کنی؟ کم توی رمان «صد سال تنهایی» از دستش کشیدیم؟ حالا میخوای بری صداش کنی که چی بشه؟
مارکز: نمیشه. باید اونم باشه.
ایادی: خوب من که نمی خوام با اون مصاحبه کنم آقا جان.
مارکز: همین که گفتم!
ایادی: ای هواااار. صداش کن!
مارکز: خوزه... خوزه... بیا ببین کی اومده.
خوزه: کی اومده؟
مارکز: ایادی مشت بر دهان خورده.
خوزه: من با این پسره حرف نمیزنم.
ایادی: آخه چرا؟
خوزه: چرا نیومدی با من مصاحبه کنی؟ میدونی من هر روز چقدر اورسولا رو آواره میکنم بیاد جامجم رو پیدا کنه؟ همیشه هم سرم نق میزنه. میگه جامجم پیدا نمیشه، زود میبرن. تموم میشه.تا بره، بخره و بیاد، جون من بالا اومده. تو هم که نمیکنی با ما یک مصاحبهای کنی بلکه هم اورسولا دلش بهرحم بیاد، انگیزه پیدا کنه که بره هر روز برام جامجم بخره.اصلا تقصیر توئه گابو.آخه این چه زنی بود که واسه من خلق کردی؟ خستهام کرده. به من رحم نکردی، به خودت رحم میکردی...
مارکز: اقتضای داستان ایجاب میکرد.
خوزه: برو بابا! اقتضای داستان کیلویی چنده؟ تو که باهاش زندگی نمیکنی.من بیچاره باهاش هر روز سر و کله میزنم.
ایادی: جسارتا میشه وسط این شکوه شکایتها با هم مصاحبه هم بکنیم؟
خوزه: چی؟ این میخواد با من مصاحبه کنه؟ عمرا!
ایادی: بابا مگه تو الان نمیگفتی چرا با من مصاحبه نمی کنی؟
خوزه: نه ! من کی گفتم؟
ایادی: همین الان گفتی.
مارکز: ببین، اینا توی ماکوندو حافظه شون رو از دست دادند. یادشون نمیمونه چی گفتن، چی کار کردن.
خوزه: خب حالا که همه دور هم جمع هستیم، بذار برم آئورلیانو و خوزه آرکادیو رو هم صدا کنم.
ایادی: اینا کی ان دیگه؟
مارکز: پسرهاش هستند.
ایادی: بابا نمیخواد. همین شما 2 تا واسه 7 پشت من بس هستید.
خوزه: آئورلیانو... کجایی پسر؟ سرهنگ بابا، بدو بیا. دست خوزه رو هم بگیر بیا.
ایادی: جون مادرت بیخیال شو مارکز. الان 100 تا خوزه اینجا میریزه بدبخت میشیم. توی کتاب خودت به اندازه کافی بین این خوزهها و آرکادیوها گیج زدیم، دیگه این جا نه!
مارکز: تازه کجای کاری! الان آمارانتا و ربکا و رمدوس خوشگله رو هم صدا میکنم.
ایادی: خدایا به من صبر بده. آخه مرد حسابی این دیگه چه جور رمانیه که نوشتی؟ آخه کجای دنیا توی یک شهر 100 سال بارون میاد؟
مارکز: زیادی حرف بزنی میگم، بره ملکیادس جادوگر رو هم خبر کنهها!
ایادی: نه، آقا جان اشتباه کردم. خیلی هم رمان خوبینوشتی. خب توی شهر ما هم 100 روز 100 روز بارون نمییاد.این که چیزی نیست.خیلی طبیعیه. اصلا هر اتفاقی که توی این صد سال تنهایی افتاده طبیعیه داداش. پای این یارو جادوگره رو اینجا باز نکن. من با ارواح مصاحبه میکردم خطرش کمتر بود.
مارکز: جدی میگی؟ دلت میخواد با ارواح مصاحبه کنی؟ خب... میخوای شبح سرهنگ رو صدا کنم بیاد؟
ایادی: آقا جان دست از سر ما بردار. اصلا بیخیال. نه خودت رو خواستیم نه همه این خل و چلهایی رو که دور و بر خودت جمع کردی. مرد حسابیبرو خودت رو به یه دکتر نشون بده. گفتند تخیل خوبه اما نه این قدر.آخه کجای دنیا نوزاد آدمیزاد با دمب به دنیا میاد یا بالای سر یه آدم همیشه یه عالمه پروانه پر میزنه؟
مارکز: ملکیادس... بیا کارت دارم.
ایادی: ای بابا، داداش تو که باز رفتی سر خونه اول. اصلا آقا قبول.خود من رو میبینی همیشه بالای سرم چند تا کرکس در حال پروازه. اسم یکی شون دبیره، اسم یکی شون کافه است، اسم یکی شون شترگاوپلنگه، اسم یکی شون کوفته، اسم یکی شون زهرماره چه میدونم ولکن بابا...
مارکز: راست میگی؟ چه جالب. چه تخیلی...
ایادی: تخیل چیه مرد حسابی؟ حالا به ما که رسید شد تخیل؟ میگم واقعیاند. هر جا میرم هستند.هر کاری میخوام انجام بدم اونها توش دخالت میکنند.نمیذارن یه نفس راحت بکشم.
مارکز: آخی! میخوای بفرستمت ماکوندو از دست اینا راحت بشی؟
ایادی: نه بابا اونجا که دیوونه خونه است...
مارکز: ملکیادس...
ایادی: میرم بابا، میرم. هر جا بگی میرم.تو فقط این ایل و طایفه آرکادیوها رو صدا نکن. من خودم میرم...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: