یک دنیا کشمکش و التهاب فقط در 2 ساعت

قرار است سر صحنه فیلم تلویزیونی «فقط دو ساعت» بروم که عباس مرادیان آن را برای شبکه تهران کارگردانی می‌کند. ترافیک و شلوغی خیابان‌ها باعث شده تا جعفر گودرزی، برنامه‌ریز و دستیار یک کارگردان، ساعت کاری را 2 بعدازظهر تا 2 نیمه شب بگذارد تا عوامل در رفت و آمد کمتر به ترافیک بخورند. اما اکنون که ساعت 6 بعدازظهر است و من دارم به طرف لوکیشن می‌روم ترافیک در اوج خودش است اصلا انگار نه انگار بعدازظهر پنج‌شنبه است و تعطیلی از ظهر شروع شده است.
کد خبر: ۲۹۲۷۸۲

حالا در اوج این شلوغی گروه سازنده فقط دو ساعت، دارند 2 ساعت از زندگی مردی را در یک ساختمان خلوت به تصویر می‌کشند.از آدرسی که به من داده‌اند مشخص است که ساختمان یا همان لوکیشن یک جایی دنج و خلوت و ساکت است. با خودم می‌گویم یعنی این مرد در این دو ساعت چه می‌کند که برای کارگردان روایت این ساعت‌ها جالب شده که تصمیم گرفته آن دقایق را بنویسد و به فیلم تبدیل کند و بعد مردم را دعوت کند تا به دیدن آن بنشینند. این پرسشی است که مرادیان باید جواب بدهد. عاقبت می‌رسم. ساختمانی بزرگ و 3 طبقه در یک کوچه بن بست. کوچه‌هایی که معمولا ساکت و خلوت هستند.

از در ساختمان که وارد می‌شوم بیشتر چهره‌هایی که می‌بینم از آشنایان و دوستان هستند. کارگردان از دوستان قدیمی است، گودرزی را هم که سال‌هاست می‌شناسم، تصویربردار را هم همینطور. بیشتر عوامل در آشپزخانه جمع هستند، هاشم عطار، مدیر تصویربرداری مشغول نورپردازی داخل یک کابینت است. دوربین را داخل کابینت گذاشته و چراغ‌ها را اطراف کابینت چنان چیده که وقتی در آن باز می‌شود نوار نور روی بسته چای کیسه‌ای می‌افتد که داخل کابینت است. مرادیان کنار میز وسط آشپزخانه نشسته و مشغول مطالعه سکانس‌هایی است که باید گرفته شود. گودرزی ایستاده و منتظر پایان نورپردازی است. سرصحبت را با گودرزی باز می‌کنم و به او می‌گویم: آخه حیف کار مطبوعات نیست که خودت را درگیر فیلمسازی کرده‌ای؟ این همه مشغله، اضطراب، خستگی و... می‌گوید: همین را بگو... عباس دعوت به کارم کرد من هم آمدم... به دوستان نمی‌توانم نه بگویم... مرادیان ادامه حرفش را می‌گیرد و می‌گوید: مطبوعات تمام شد، آقا حسابی سینمایی شدن... صحبت‌ها در باب سینما آغاز می‌شود اما در بین این گفتگوها که هیچ ربطی به تلویزیون و تله فیلم فقط دو ساعت ندارد نمی‌دانم چه کسی بحث تهیه کنندگان معین تلویزیون را باز می‌کند و می‌گوید در تلویزیون حدود 10 تهیه کننده فعالیت دارند که واقعا حرفه‌ای هستند، حرفه‌ای به این معنا که برای تولید فیلم و سریال از صندوق مالی خود استفاده می‌کنند و برای آغاز کار و ادامه آن نیاز جدی و حیاتی به بودجه‌ای که سازمان طبق قسط‌بندی به آنها می‌دهد، ندارند. آنها کار را شروع می‌کنند و ادامه می‌دهند تا سازمان به آنها پول برساند. از یکی نام این تهیه‌کنندگان را می‌پرسم، نام تهیه‌کنندگانی مانند رضا جودی، اسماعیل عفیفه، محمد مسعود، محمدرضا تخت‌کشیان و... را می‌گوید. با خودم می‌گویم اینها تهیه‌کنندگانی هستند که از سرمایه خود استفاده می‌کنند و وابسته سرمایه تلویزیون نیستند پس به همین دلیل است که دستمزد عواملشان را به موقع می‌دهند و تمام کسانی که تاکنون با آنها کار کرده‌اند بسیار از آنها راضی هستند. یادم می‌آید زمانی یکی از قدیمی‌های تلویزیون هم بهم گفته بود که درستش هم همین است تهیه کننده‌ای که منتظر پول سازمان بماند، تهیه کننده نیست بیشتر مدیر مالی است. با خودم می‌گویم این هم دشت امشب کلی اطلاعات جانبی از سینما و تلویزیون به دست آوردم. اما با ورود شهرام قائدی که بازیگر نقش اصلی فیلم است، پرونده بحث‌های حاشیه‌ای بسته می‌شود و می‌رویم سر اصل قضیه. نورها آماده است. هاشم عطار تمام ظرایف نورپردازی را به کار گرفته تا پلانی هر چند کوتاه زیبا از کار درآید. بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که کار جدی است و اصلا نباید فکر کنم که سر صحنه یک فیلم تلویزیونی آمده‌ام. گودرزی، پلانی که قرار است گرفته شود برای قائدی توضیح می‌دهد: در کابینت را باز می‌کنی، بسته چای را بر می‌داری و در را می‌بندی... مرادیان پشت مونیتور می‌نشیند؛ عطار دوربین را روشن می‌کند و در کابینت را می‌بندد و گودرزی سکوت می‌دهد... صدا... دوربین... حرکت.... و کار ادامه پیدا می‌کند. پلان‌های آشپزخانه به پایان رسیده و قرار است در ادامه پلان‌های راه پله گرفته شود.

همه ظرفیت‌های یک لوکیشن

لوکیشنی که فیلم فقط دو ساعت در آن فیلمبرداری می‌شود، لوکیشن آشنایی است که تا کنون سریالی مانند ساعت شنی (خانه رویا) در آن تصویربرداری شده است. خانه‌ای سه طبقه که پله‌های زیبایی با نرده چوبی طبقه اول را به دوم مرتبط می‌کند. آینه‌ای که روی دیوار راه پله‌ها نصب شده است یادگار همین سریال است. فیلم نیش و زنبور، کلاهی برای باران و... هم در این ساختمان فیلمبرداری شده‌اند. می گویند قرار است سکانس‌های پایانی سریال دلنوازان هم در همین جا تصویربرداری شود. مالکان خانه یک زن و شوهر پا به سن گذاشته‌اند. آنها بسیار آرام هستند و همکاریشان با گروه سازنده خیلی خوب است. مهدی عظیمی، تهیه کننده فیلم فقط 2 ساعت هنوز سر صحنه نیامده والا حتما از او می‌پرسیدم اجاره این لوکیشن روزی چقدر است. حتما زیاد است و بیراه نیست که داد اکثر تهیه کننده‌ها از اجاره‌ای که بابت لوکیشن می‌دهند، هوا رفته است. اما مرادیان می‌گوید: قصه ما در یک ساختمان می‌گذرد. بنابراین فضای ساختمان خیلی مهم است. من بعد از این‌که لوکیشن را انتخاب کردیم فیلمنامه را براساس ظرفیت لوکیشن بازنویسی کردم جوری که بتوانم از همه این ظرفیت‌ها استفاده کنم. قرار است شخصیت فیلم که محمود نام دارد در تمام این اتاق‌ها بچرخد.

یک مرد، یک بچه

در فرصتی که دست می‌دهد از مرادیان می‌خواهم درباره داستان فیلم برایم بگوید. قصه این فیلم درباره یک مرد است که فقط دو ساعت وقت دارد تا چکی را که امضاء کرده و دست مشتری شرکت داده، پاس کند. در این دو‌‌ساعت اتفاقات زیادی برای او رخ می‌دهد. او با 15، 16نفر تماس می‌گیرد. آنها در مقابل درخواست او عکس‌العمل‌های متفاوتی دارند بنابراین محمود هم عکس‌العمل‌های مختلفی خواهد داشت؛ او پریشان و مضطرب است اما در عین حال سعی می‌کند تمرکز داشته باشد تا بتواند این مشکل را حل کند. اما مشکل او فقط چک نیست. او باید به دختر 4 ساله‌اش که مریض شده و تب هم دارد رسیدگی کند... همه این تعلیق‌ها و کشمکش‌ها باعث خواهد شد تا زندگی این مرد برای مخاطب جالب شود و او پای تلویزیون بنشیند تا ببیند که عاقبت این مرد با بچه و چک چه می‌شود.

به مرادیان می‌گویم در چند سال اخیر روایت داستان‌های با زمان مشخص در سینما باب شده است. فیلم‌هایی که یک روز از صبح تا شب را روایت می‌کنند مثل فیلم چهارشنبه سوری، یا فیلم محاکمه در خیابان که کیمیایی ساخته و آنهم یک صبح تا شب است. یا فیلم درباره الی که سه روز از زندگی چند نفر را بازگو می‌کند. در ادامه می‌پرسم؛ آیا قرار است این گونه داستان‌گویی در تلویزیون هم رایج شود؟ مثل زمانی که فیلم‌هایی که داستان چند شخصیت را به صورت موازی روایت می‌کردند در سینما آغاز شد و در تلویزیون ادامه پیدا کرد؟

مرادیان می‌گوید: در سینما و تلویزیون ساخت اینگونه از فیلم‌ها باب شده است چون مردم دیگر حوصله دیدن فیلم‌هایی که داستان چند ماه و چند روز را بازگو می‌کنند را ندارند. همانطور که دوره نوشتن رمان‌های بسیار طولانی به پایان رسیده، دوره نوشتن فیلم‌هایی با یک دوره زمانی طولانی را به نمایش می‌گذارند هم به پایان رسیده. مرادیان معتقد است که سینما و تلویزیون فرقی ندارند نباید چنین فکر کرد که باید در تلویزیون داستان‌های دم دستی و سطحی تعریف کرد و در سینما داستان‌های متفاوت. باید به این نکته توجه کرد که مخاطب تلویزیون به اندازه مخاطب سینما که به انتخاب خودش به دیدن یک فیلم می‌رود، هوشمند است و با دیدن اولین پلان‌ها متوجه می‌شود که یک فیلم تلویزیونی جدی است یا سطحی. عباس مرادیان اما به نکته ظریفی هم اشاره می‌کند و می‌گوید: نوع کار در تلویزیون و سینما متفاوت است و اگر این تفاوت نادیده گرفته شود اتفاقی می‌افتد که اکنون کم‌‌و‌بیش رخ داده است؛ سینمای ما به سمت تلویزیونی شدن پیش می‌رود و فیلم‌هایی می‌سازد که بیشتر تلویزیونی هستند و گاهی هم برخی از فیلم‌هایی در تلویزیون ساخته می‌شوند که نوع روایت و ساختار آنها بیشتر سینمایی است و به درد مخاطب تلویزیون نمی‌خورد.

مرادیان به هوشمندی مخاطب تلویزیون هم اشاره می‌کند و می‌گوید: اگر کارگردانی شعور مخاطب را دست‌کم بگیرد، خودش را دست کم گرفته و حتما شکست خواهد خورد.

دو بازیگر برای دو ساعت

عوامل سازنده اعم از گروه تصویربرداری، صدابرداری، گریم و صحنه و لباس و بازیگران به طبقه بالا رفته‌اند تا صحنه را برای تصویربرداری راه پله آماده کنند. شهرام قائدی که نقش محمود را بازی می‌کند روی مبل نشسته و مرادیان برایش شرح می‌دهد که چگونه رفت و آمدهای خود را از پله‌ها هماهنگ کند چون قرار است این پلان‌ها در لابلای سکانس‌ها استفاده شود بنابراین هر کدام باید حس مربوط به خود را داشته باشد. قائدی در تمام این پلان‌ها باید مضطرب باشد چون همزمان با هم باید به چند‌‌کار رسیدگی کند... یک بار باید با قاشق و شربت دوان‌‌دوان از پله‌ها بالا بیاید، یک بار با ظرف آب، یک بار بچه به بغل... اما این بچه چه کسی است که قرار است شخصیت دوم این فیلم باشد. یک دختر بچه ریزه میزه و شیرین زبان به نام ملیکا پارسا که اصلا با هیچکس غریبی نمی‌کند، علاقه زیادی دارد که روی پای کارگردان بنشیند و از مونیتور، پلان‌هایی که ضبط می‌شود را ببیند. مادر ملیکا هم هست، آمده تا مراقب دخترش باشد، دختری که باید مانند یک بازیگر بزرگسال و حرفه‌ای تا دیروقت بیدار بماند، هوشیار باشد و مقابل دوربین بازی کند. ملیکا صبر و حوصله زیادی دارد؛ شاید به این دلیل که برای اولین تجربه بازیگری‌اش در سریال قتل در ساختمان 88 که این روزها مهدی فخیم‌زاده آن را کارگردانی می‌کند، بازی کرده است و بعد در دو اپیزود از سریال یک لحظه دیرتر بازی کرده و فیلم فقط 2 ساعت را می‌توان سومین تجربه کاری او دانست. همه بر این باور هستند که ملیکا وقتی پرکاتر می‌شود که این سریال‌ها به پخش برسند و گروه‌های برنامه ساز با او و توانایی و استعدادش آشنا شوند.

همه عوامل سازنده

پشت صحنه برای آدم‌های حرفه‌ای که مدام سرکار فیلمسازی هستند؛ بسیار مهم است. آنها بر این باور هستند که آرامش پشت صحنه باعث می‌شود نتیجه کار خوب شود. در ساعاتی که من در پشت صحنه فیلم فقط دو‌‌ساعت بودم این آرامش را دیدم. تمام عوامل در سکوت و آرامش کاری را که به عهده آنها گذاشته شده بود انجام می‌دادند. احمد کلانتری، صدابردار فیلم را می‌توان از پیشکسوت‌های این حرفه دانست. او بسیار ساکت و با طمانینه کارش را انجام می‌داد. در سکوت به دستیارش نگاه می‌کرد که چگونه بوم را گرفته بود تا هم خودش صدای مناسب را ضبط کند و هم سایه بوم در کادر تصویربردار نباشد. هماهنگی خوب صدابردار و تصویربردار باعث شده بود که کار سریعتر پیش برود. گروه تصویربرداری لوازم سنگین نورپردازی را جابجا می‌کردند از چراغ‌های آرک سنگین گرفته تا ریل و پنتر. همکاران عطار به آرامی چراغ‌ها را در مکان‌هایی که او می‌گفت، می‌گذاشتند. آنها خیلی آرام با هم صحبت می‌کردند بدون هیچ سرو صدای اضافی. گروه صحنه همه چیز را چنان مرتب و آماده کرده بودند که هیچ پلانی برای آماده نبودن لوازم صحنه لنگ نمی‌ماند. محسن بابایی، طراح گریم هم بود و به کار دستیارش نظارت داشت. معمولا دستیاران کارگردان با صدای بلند صحبت می‌کنند و به دیگران امر‌‌و‌‌نهی می‌کنند اما گودرزی و دستیار دو کارگردان و منشی‌صحنه با همه به آرامی صحبت می‌کردند. انگار همه تصمیم داشتند در این شب که همه خسته از کار هستند، با آرامش کار را ادامه دهند. مهدی عظیمی که آمد و آرام روی صندلی نشست و بدون سر و صدا به رسیدگی کارها پرداخت، متوجه شدم که آرامش گروه نتیجه اخلاق حرفه‌ای مرادیان و عظیمی است. وقتی تهیه کننده و کارگردان کارشان را بی قیل و قال پیش ببرند و به اصطلاح بی خودی شلوغ نکنند، بقیه گروه هم تابع آنها خواهند بود مثل رضا راستگو، مدیر تولید و تدارکات و گروهش که بدون هیچ حاشیه‌ای همه چیز را طوری پیش می‌بردند تا کار آسان‌تر شود.

یک نامه، یک اخطار

فیلمنامه فقط 2 ساعت چنین آغاز می‌شود: تصویر از فراز شهر و از میان ابرها از دید یک ناظر آسمانی به زمین نزدیک می‌شود. آنقدر می‌آید و خیابان‌ها را یکی پس از دیگری در هم می‌نوردد که در نهایت به خانه‌ای بزرگ و ویلایی می‌رسد.... از دریچه مخصوص انداختن نامه‌ها یک پاکت مخصوص کاغذهای 4A به داخل می‌افتد و بعد صدای دور شدن یک موتور شنیده می‌شود....

شاید این پاکت را محمود ببیند، شاید هم نبیند و ماجراها جور دیگری رقم بخورد. آخر شب است.گروه تعطیل می‌شوند تا به خانه بروند و خود را برای یک روز و یک شب پرکار دیگر آماده کنند تا زودتر محمود را به نتیجه برسانند و داستان او را روی آنتن شبکه تهران بفرستند، داستانی که خیلی‌ها آن را تجربه کرده‌اند، تجربه‌ای نه چندان خوشایند.

مریم امیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها