در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمیسر ورزش را رها کرد و با عجله آماده شد و به سرعت به طرف محل حادثه که منطقهای مسکونی و تازهساز بود حرکت کرد. در آن ساعت صبح، خیابانها کاملا خلوت و کم تردد بودند. باران نمنم میبارید و هوا بسیار مطبوع و دلانگیز بود. ساعت درست 20/6 دقیقه صبح بود که کمیسر خودرویش را در مقابل نانوایی ولچ در ابتدای خیابان سوتا در منطقه مینه متوقف کرد. مقابل مغازه، چند خودروی پلیس، آمبولانس و تعدادی مامور و چند نفر از همسایهها ایستاده بودند. نانوایی ولچ درست در ابتدای خیابان قرار داشت. در کنار آن، مغازه نسبتا بزرگ خواربار فروشی قرار داشت که در آن ساعت صبح تعطیل بود. بالای نانوایی دفتر آژانس املاک بود. نانوایی نسبتا بزرگ بود و کرکرههای آن تا نیمه بالا کشیده شده بود و یک مامور مقابل در ایستاده بود و رفت و آمدها را به داخل نانوایی به دقت کنترل میکرد. با دیدن کمیسر احترام نظامی گذاشت و راه را برای او باز کرد. کمیسر به آرامی وارد نانوایی شد. سروان ارل شراینر معاون کلانتری منطقه و چند مامور دیگر در حال بررسی صحنه جنایت بودند. نماینده پزشکی قانونی و افسران تشخیص هویت نیز در نانوایی حضور داشتند.
سروان شراینر با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از احوالپرسی گزارش داد: «ساعت 5 صبح بود که مرد جوانی به نام جورج چاپمن با کلانتری تماس گرفت و اطلاع داد دوست و همکارش گابریل در داخل نانوایی به طرز وحشتناکی با ضربات کارد به قتل رسیده است. او که صدایش میلرزید و بسیار وحشتزده به نظر میرسید گفت که اینجا، داخل نانوایی، گابریل بیچاره به قتل رسیده و نیاز به کمک دارد. با اطلاع جورج بلافاصله و در کمتر از 7 دقیقه گشتیهای کلانتری در محل حاضر و موضوع را تایید کردند. دقایقی بعد هم شخصا چون در کلانتری کشیک بودم، اینجا حاضر و پیگیر این جنایت فجیع شدم.»
سروان شراینر ادامه داد: «مقتول، کارگر همین نانوایی است که شبها هم در نانوایی میخوابد. او از شهر مسلترین به اینجا مهاجرت کرده و23ساله است. 14 ماه است که در این نانوایی کار میکند.
براساس گفتههای صاحب نانوایی که چند دقیقه پیش خودش را به اینجا رساند، گابریل جوانی پرکار، مودب، وظیفهشناس، درستکار و کاملا مورد اعتماد صاحبکارش بوده است. او تقریبا در نانوایی همهکاره بود و مسوولیت کارها را به عهده داشت.
ضمن این که تقریبا تمام مدت در نانوایی بوده و حقوقش را پسانداز میکرده تا به قول خودش سرمایهای جمع کند و بتواند یک نانوایی برای خودش دست و پا کند. بجز گابریل، 2 نفر دیگر هم در نانوایی کار میکنند که البته آنها بعد از پایان کار به خانههای خود میروند و گابریل تنها کسی بوده که شبها در نانوایی میخوابیده است.»
سروان شراینر اضافه کرد: ... « براساس بررسیهای اولیه و نظر پزشکی قانونی، قتل قبل از ساعت 12 شب رخ داده و قاتل سنگدل با 6 ضربه کارد که به گردن و قلب مقتول وارد کرده او را از پا درآورده است. ضمن اینکه شواهد حکایت از آن دارد که مقتول در خواب غافلگیر شده و نتوانسته در مقابل قاتل بیرحم مقاومت کند. علاوه بر آن، ظواهر امر نشان میدهد که قاتل تمام اندوخته گابریل بیچاره را به همراه مقداری از وسایل شخصیاش به سرقت برده است. قاتل آلت قتاله را با خود برده است و متاسفانه هیچ شاهدی هم وجود ندارد و هیچ یک از همسایهها مورد مشکوکی را ندیده است. البته به نظر میرسد که قاتل کاملا با مقتول آشنایی داشته که توانسته به راحتی وارد مغازه شود و به قصد شوم خود برسد. این را هم باید اضافه کنم که مقتول همواره سرش به کار خودش گرم بوده و با افراد زیادی رفت و آمد نداشته است. البته بعضی از هم محلیهایش گاهی به او سر میزدند.»
کمیسر چند سوال دیگر از سروان شراینر کرد و بعد به پشت مغازه نانوایی، جایی که مقتول به قتل رسیده بود رفت. پشت مغازه یک اتاقک کوچک وجود داشت که محل استراحت کارگران نانوایی بود؛ همان جا که گابریل شبها استراحت میکرد و در واقع خانه او محسوب میشد.
در گوشه این اتاقک، یک کمد چوبی کهنه دیده میشد که وسایل داخل آن بیرون ریخته شده بود، یک چمدان چرمی واژگون شده که وسایل آن به هم ریخته بود، نظرها را جلب میکرد. در کنار کمد چوبی، جسد گابریل در حالی که ملافه سفیدی روی آن کشیده شده بود دیده میشد. کمیسر آرام نزدیک شد و وقتی ملافه سفید را کنار زد، با صحنه وحشتناکی روبهرو شد. جسد جوان بیچاره غرق در خون، روی تشک ابری افتاده بود.
دور سر او حوضی از خون دیده می شد. جای ضربات ممتد کارد بر گردن و سینه او کاملا مشهود بود.
او یک شلوارک جین و تیشرت سفید به تن داشت که هر دو رنگ خون به خود گرفته بودند. بالش سفید زیر سرش هم کاملا خونآلود بود و چشمان نیمهباز گابریل بیچاره به سقف دوخته شده بود.
همه اینها نشان میداد که او مرگ دردناکی را تحمل کرده است.
کمیسر با دقت جسد گابریل را معاینه کرد. جای 6 ضربه چاقو که بسیار با قدرت بر بدن او اصابت کرده بود، در سینه و گلویش دیده میشد. ضمن این که سروان شراینر حدس زده بود گابریل بیچاره در خواب غافلگیر شده و نتوانسته بود کوچکترین مقاومتی از خود در مقابل قاتل بیرحم نشان دهد.
کمیسر پس از این که به دقت جسد گابریل را بررسی کرد، به جستجو در داخل نانوایی پرداخت و آنگاه به سراغ جورج چاپمن، دوست و همکار مقتول که خبر قتل را داده بود رفت. جورج که زانوی غم به بغل گرفته بود و خاموش و ساکت گوشه نانوایی کنار دستگاه پخت نشسته بود، با صدای لرزانی به کمیسر گفت: «ساعت 5صبح طبق معمول هر روز به نانوایی آمدم. برخلاف همیشه که گابریل کرکره مغازه را از داخل قفل میزد و ما با ضربه زدن به شیشه او را از خواب بیدار میکردیم تا در را باز کند، دیدم کرکره قفل نیست.
با خودم فکر کردم که گابریل بیدار است و این در حالی بود که چراغ مغازه خاموش بود. خلاصه کرکره را بالا کشیدم و با تعجب وارد مغازه شدم و در همان حال گابریل را صدا زدم، اما پاسخی نشنیدم.
ناچار چراغها را روشن کردم و به طرف پشت نانوایی رفتم. وقتی به آنجا رسیدم، بر جای خود میخکوب شدم. گابریل بیچاره در خون خود غلتیده بود. تا لحظاتی، قدرت هیچکاری را نداشتم. وقتی به خودم آمدم دستپاچه موضوع را به کلانتری اطلاع دادم و بعد هم چند نفر از همسایهها را صدا زدم. دقایقی بعد هم مایکل همکار دیگرمان آمد.
او اضافه کرد: «من حدود 8 ماه است که در این نانوایی کار میکنم. در این مدت هم کوچکترین بدیای از گابریل ندیدم. او بسیار پر کار، با گذشت و مهربان بود.»
جورج در پاسخ این سوال کمیسر که بیشتر چه کسانی با او رفت و آمد داشتند گفت: «گابریل ترجیح میداد بیشتر در خودش باشد. او آرزوهای زیادی داشت و همیشه میگفت بالاخره یک روز بزرگترین نانوایی این منطقه را افتتاح میکنم.»
او ادامه داد: «این اواخر یکی از اقوامش که به نظرم پسرداییاش بود به نام چارلز زیاد به سراغش میآمد.»
جورج در مورد آخرین دیدارش با گابریل گفت: «دیشب ساعت حدود 10 شب بود که نانوایی را تعطیل کردیم. من و مایکل اینجا را ترک کردیم و این در حالی بود که چارلز یکی از هممحلیهای گابریل برای دیدنش به مغازه آمده بود. »
کمیسر پس از این که دقایقی از او بازجویی کرد سراغ مایکل مرد 27 سالهای که قد و قواره بلندی داشت رفت. مایکل که بسیار مضطرب و نگران به نظر میرسید، به کمیسر گفت: «مرگ گابریل برای ما بسیار دردناک است. او بسیار با محبت و با گذشت بود.»
او هم تایید کرد که دیشب هنگام ترک نانوایی، چارلز و گابریل در نانوایی بودند. کمیسر پس از بازجویی از او سراغ نیکسون صاحب نانوایی رفت. او ضمن تمجید و تعریف از گابریل گفت: «باورم نمیشود که این جوان درستکار و پرتلاش به این طرز فجیع به قتل رسیده است.»
کمیسر در عین حال که بازجویی میکرد، به سروان شراینر دستور دستگیری چارلز را صادر کرد.
ساعت حدود 11 صبح بود که چارلز دستگیر شد و توسط کمیسر تحت بازجویی قرار گرفت. چارلز که وحشتزده و سراسیمه به نظر میرسید، به کمیسر گفت: «من گاهگاهی سری به گابریل میزدم.
ما از بچگی با هم بزرگ شدیم. دیشب هم وقتی کارم زود تمام شد به سراغ او آمدم. گابریل کمی نگران به نظر میرسید. او همیشه حرفهایش را به من میزد. نگرانیاش هم به خاطر یکی از بستگانش بود. میگفت از کار اخراج شده و متاسفانه به اعتیاد کشیده شده است. من تا ساعت یک نیمهشب پیش او بودم. بعد هم او را ترک کردم. این را هم بگویم که ساعت یک نیمه شب که مغازه را ترک میکردم سایه مردی را دیدم که سر خیابان پشت درخت ایستاده بود.
مطمئن نیستم، ولی فکر میکنم کسی بوده که گابریل را در خواب غافلگیر و به قتل رسانده است.»
کمیسر پس از دقایقی بازجویی از چارلز آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد، آنگاه رو به سروان شراینر دستور دستگیری قاتل گابریل را صادر کرد. شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت؟
کمیسر دستکم 3 دلیل برای دستگیری قاتل داشت.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: