در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«من و جک، از زمانی که با هم آشنا شدیم، مثل 2 برادر به هم نزدیک بودیم. علت آن هم روشن بود؛ هر دوی ما تنها فرزند خانواده بودیم و بههمین خاطر، همیشه احساس تنهایی میکردیم. من از بچگی همیشه دلم میخواست برادر یا خواهری داشته باشم، اما این آرزوی من هرگز برآورده نشد. وقتی 6 ساله بودم، مادرم از پدرم جدا شد و من و مادرم تنها زندگی میکردیم. سختیهای زندگی باعث میشد مادرم که پرستار بود، همیشه سر کار باشد و من یاد بگیرم چطور به تنهایی زندگی کنم. شاید 7 یا 8ساله که بودم، تنها از مدرسه به خانه برمیگشتم و ناچار باید خودم در آشپزخانه غذایی میپختم تا گرسنه نمانم. مادرم تنها یک روز در هفته تعطیل بود و در آن یک روز آنقدر کارهای خانه سنگین بود که به جز آنکه از لحاظ مادی مرا تامین کند، هیچ رابطه نزدیک دیگری با من نداشت. گاهی اوقات در رویا تصور میکردم که پدر و مادرم با هم زندگی میکردند و من هم مثل بقیه بچههای مدرسه زندگی راحتی داشتم و میتوانستم با والدینم به تماشای تلویزیون یا فوتبال بپردازم. از زمانی که والدینم از هم جدا شدند، پدرم حتی یک بار هم برای دیدنم نیامد و این یک لطمه بزرگ روحی بود که من در بچگی آن را تجربه کردم.»
«ناتان رینی»، پسر جوان 19 سالهای است که به اتهام قتل دوست صمیمیاش «جک کایگر» راهی دادگاه شده است. ناتان متهم است پس از چند ماه درگیری با دوست صمیمیاش، بالاخره به علت نفرت شدیدی که از او در دل داشته، نقشه قتلش را طراحی و اجرا کرده است.
جسد بیجان جک در حالی که در صندوق عقب خودرویش جاسازی شده بود، خارج از شهر کشف شد و چند روز بعد، ناتان به عنوان نزدیکترین شخص به مقتول مورد بازجویی قرار گرفت. اظهارات ضد و نقیض این جوان که بهشدت به مواد مخدر اعتیاد دارد، سبب شد شک پلیس نسبت به او بیشتر شود و در نهایت، این جوان به اتهام قتل دوست صمیمیاش راهی دادگاه شد.
«من کلاس دهم بودم که با جک آشنا شدم. آشنایی ما با هم مثل همه پسرهای همسن و سالمان هنگام بازی بسکتبال بود. ما یارهای مخالف هم بودیم، اما او آنقدر خوب بازی میکرد که توجهم را به خود جلب کرد. این که میتوانست خیلی خوب با توپ بسکتبال کنار بیاید، موجب تحسین و حتی کمی حسادت من میشد. دوستی در مدرسه نداشتم و به همین خاطر برای اولین بار تصمیم گرفتم که برای دوستی با پسری که خوب بسکتبال بازی میکرد، پیشقدم شوم. وقتی خودم را معرفی کردم، متوجه شدم پسری بسیار خوشرو و مودب است و از دوستی با دیگران بسیار استقبال میکند، اخلاقش خلاف من بود، چون من سالهای سال بود که در مدرسه با کسی دوست نشده بودم و علاقهای هم نداشتم که کسی را به زندگیام راه بدهم. دلیل آن هم مشخص بود؛ دوست نداشتم که همسن و سالها و بچههای مدرسهمان بفهمند چقدر تنها هستم و پدر و مادرم پس از جدایی، چقدر مرا در تنهایی فرو بردهاند، اما انگار جک با بقیه فرق داشت. چند ماه که از دوستیمان گذشت، متوجه شدم او هم شرایطی شبیه من دارد، با این تفاوت که پدر و مادرش پس از جدایی از یکدیگر او را به پدرش سپرده بودند و او سالهای سال بود که مادرش را ندیده بود. او هم مثل من تکفرزند بود و تنها چند ساعت در شب پدرش را میدید، اما جک با این شرایط کنار آمده بود. برایم جالب بود که او از زندگیاش لذت میبرد. از این که خودش از پس زندگیاش برمیآمد، خوشحال بود و مدام به من میگفت باید به خاطر همین چیزهایی که دارم، خدا را شکر کنم. با گذشت سالها، دوستی ما ادامه داشت. با خودم فکر میکردم دعاهای من مستجاب شده و بالاخره خدا با فرستادن یک دوست صمیمی برای من، کمبودی را که همیشه در زندگیام داشتم، جبران کرده است. جک پسر بسیار خوب و فهمیدهای بود که پس از دوستی با من، دیگر به فکر وارد شدن به گروههای پسرهای نوجوان که هر کدام دار و دسته خودشان را داشتند، نبود. تا پایان دوران دبیرستان، هیچ مشکلی وجود نداشت، اما همه چیز از جایی آغاز شد که من به هرویین معتاد شدم.»
با وجود دوستی صمیمانهای که بین ناتان و جک وجود داشت، خلا‡های روحی ناتان، او را به سمت مواد مخدر کشاند. هر چه بیشتر سعی میکرد خودش را از مواد دور کند، کمتر موفق میشد. میدانست که اگر جک از ماجرا خبردار شود، حتما او را سرزنش میکند و حتی ممکن است رابطهشان قطع شود. مصرف مواد مخدر روی بازی او در مسابقات بسکتبال مدرسه تاثیر گذاشت. مشخص بود که او از مشکلی رنج میبرد که باعث میشد بازیاش ضعیف شود. هرچه جک از او میپرسید چه اتفاقی برایش افتاده، مدام با بهانه کمخوابی یا مریضی او مواجه میشد.
بالاخره کار به جایی رسید که از روی ظاهر ناتان هم میشد تشخیص داد به مواد مخدر معتاد شده است. جک که خودش را مسوول میدانست، بلافاصله با خانم رینی تماس گرفت و موضوع اعتیاد پسرش را با او در میان گذاشت.
مادر ناتان نمیتوانست مشکل را حل کند، چون به هرحال آنها رابطه خوبی با هم نداشتند و حتی فرصتی وجود نداشت که بتوانند در این مورد با هم صحبت کنند. جک که میدانست اگر ناتان به همین وضع ادامه دهد، حتما خیلی زود شرایط مرگباری پیدا خواهد کرد، ماجرا را با پدرش در میان گذاشت. آقای کایگر سعی کرد با صحبت کردن با ناتان او را از خطری که تهدیدش میکرد آگاه کند اما او تصمیم داشت با انکار همه چیز، اعتیاد خود را مخفی کند. جک تلاش زیادی کرد تا دوست صمیمیاش را از منجلابی که در آن گرفتار شده بود، نجات دهد، اما بیفایده بود.
همه این درگیریها تا زمان فارغالتحصیل شدن آنها از دبیرستان ادامه داشت. با تمام شدن دوره تحصیلی رابطه جک و ناتان هم کمرنگتر شد. جک که میدانست زمان به نفع ناتان نیست، سعی میکرد هرطور شده راه درست را به دوستش نشان دهد، اما بیفایده بود. مواد مخدر تاثیرش را روی دوست صمیمی او گذاشته بود و هرچه تلاش میکرد کمتر نتیجه میگرفت. جک به توصیه پدرش رابطه خود را با ناتان کمتر کرد تا شاید به او بفهماند چقدر از معتادشدنش ناراحت و نگران است، اما ناتان کمشدن رابطه را به حساب بیمعرفت بودن و خیانت در دوستی چند سالهشان گذاشت. بالاخره کینه شدیدی از او به دل گرفت و این کینه راهی جز قتل دوستش برای او باقی نگذاشت.
«نمیدانم چه کردم. فقط میدانم ماههاست برادرم را از دست دادهام.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: