غلامرضا بومی قاضی دادگاه کیفری استان تهران

چهره‌ای که هرگز فراموشش نمی‌کنم

دیدن چهره دختر خیلی آزارم داد. آمنه دختر جوانی بود که در سال 84 تمام صورتش به دست یکی از خواستگارانش با اسید سوزانده شد. دخترک حتی نمی‌توانست گریه کند، غدد اشکی‌اش هم از بین رفته بود. یک روز قبل از محاکمه به دادگاه آمد. با این‌که عکس‌ها را دیده بودم، فکر نمی‌کردم تا این حد دیدن این واقعیت مرا تحت تاثیر قرار دهد.
کد خبر: ۲۸۸۹۴۳

آمنه برایم گفت تازه درسش را تمام کرده بود که این اتفاق افتاد. بعد از این‌که از دادگاه خارج شد، فکرم مشغول شد. اولین بار بود که یک پرونده جنایی مرا تا این حد تحت تاثیر خود قرار می‌داد. آن شب تا صبح به آمنه فکر کردم، به این‌که اگر این اتفاق برای دختر خودم می‌افتاد چه می‌کردم یا این‌که اگر یکی از نزدیکان خودم به جای آن خواستگار خشن بود چه تصمیمی می‌گرفتم. پرونده را چند بار خوانده بودم تا هیچ‌کدام از مسائل آن از چشمم دور نباشد. آنچه بیشتر از همه نگرانم می‌کرد این بود که چطور بدون پیشداوری قضاوت کنم. نیمه‌شب از خواب پریدم. نگران بودم که مبادا احساساتم در حکمی که قرار است آن را امضا کنم، دخیل شود. چند رکعت نماز و کمی قرآن خواندم. صبح با آرامش بیشتری بیدار شدم و به سمت دادگاه رفتم. همه همکاران جمع بودند. داشتیم در مورد پرونده صحبت می‌کردیم و در مورد این‌که انگیزه جوان اسیدپاش چیست و آیا واقعا حرف‌هایی دارد که در پرونده نگفته باشد؟

خبرنگاران زیادی به دادگاه آمده بودند. هر کدامشان سوالی می‌پرسیدند و ما هم پاسخ به این سوالات را به بعد از دادگاه موکول می‌کردیم. بالاخره متهم را آوردند و همه چیز برای محاکمه آماده شد. پسر جوان را وارد دادگاه کردند. از آن سو آمنه وارد شد. چهره پسر جوان نشان می‌داد از آشفتگی روحی و روانی شدیدی رنج می‌برد. جو حاکم بر دادگاه هم او را آزار می‌داد.

ما ابتدا سعی کردیم او را آرام کنیم و این اطمینان را به پسر جوان بدهیم که می‌تواند از خودش دفاع کند و هر چه بگوید، هیات قضات به آن گوش می‌دهد. کمی که آرام شد، دادگاه را شروع کردیم. صورت آمنه، اضطراب و پریشانی متهم و نگاه‌های پر از سوال حاضران چیزی بود که من آن روز از پشت میز قاضی می‌دیدم و مرتب از خداوند می‌خواستم کمکم کند تا تصمیم درستی بگیرم. آمنه خیلی شیوا سخن می‌گفت و همه چیز را توضیح می‌داد. خیلی خوب توانسته بود افکار عمومی را به خودش جلب کند.

در مقابل، متهم نمی‌توانست حرف بزند. جملاتی را به زبان می‌آورد که بیشتر حاضران را عصبانی می‌کرد. نگاه‌های عجیبی داشت. می‌گفت هنوز هم آمنه را دوست دارد، اما من عشقی در آن خشونت نمی‌دیدم.

آن پسر یک بیمار روانی به نظر می‌رسید. او بشدت روان‌پریش بود و می‌شد در رفتارش این حالت را دید. البته پزشکی قانونی بیماری روانی را در مجید تشخیص نداده بود. مجید از نظر پزشکی بیمار نبود و می‌توانست مسوول اعمال خود باشد. او یک بیمار اجتماعی بود که به دلیل سرکوب‌های درون‌خانوادگی و مشکلات اجتماعی به یک مرد خشن تبدیل شده بود. او دیگران را به خاطر ناکامی‌هایش مقصر می‌دانست و در این میان بدترین راه ممکن را انتخاب کرده بود. شاید اگر رفتار درستی داشت، آمنه در همان روزهای اول به او جواب مثبت می‌داد. به هر حال متهم به قصاص چشم محکوم شد و پرونده او در حال حاضر برای اجرای حکم درجریان است.

حدیث ضابطی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها