کمی ‌شادمانه‌تر باش

فکر کنم دفعه نود و چهارم است که داریم «خانه مادربزرگه» را می‌بینیم. البته اگر فکر می‌کنید وروجک خدای نکرده از دیدن خانه مادربزرگه خسته شده، سخت در اشتباهید! تازه کارش به تحلیل هم کشیده و رفتار مخمل و ‌هاپوکومار را هم برایمان تحلیل می‌کند. اندازه موی سرمان فیلم ندیده داریم، اما کی جرات دارد حتی حرفش را هم بزند! چشم غره و اخم و تخم خانواده محترم به کلی یک طرف، تهدیدهای وروجک خانم هم یک طرف. جایتان خالی؛ چند روز پیش تصمیم گرفتیم کلی باهاش بازی کنیم بلکه خسته شود و خوابش ببرد، چشم‌تان روز بد نبیند، 2 ساعت تمام رسماً روی سر و کول‌مان قدم زدند، آخرش هم تا گفتیم بسه، فرمودند اگر بگویی خسته شدم هلاکت می‌کنم( !امضا: کافه کاغذی به هلاکت رسیده)
کد خبر: ۲۸۸۷۰۵

حالا از این حرف‌ها که بگذریم، باید برویم سراغ کار و زندگی خودمان. اولا همین طور که می‌بینید، ما به صورت کاملا مساوی هم به نامه‌ها جواب می‌دهیم و هم به ایمیل‌ها، پس لطفا پشت سرمان حرف در نیاورید. بعد هم ... این که ... آهان خواهشاً، عاجزاً، التماساً و همه اینها با هم، اسم‌تان را پای این ایمیل‌های‌تان مرقوم بفرمایید. شخصا خوشحال می‌شویم با نام مبارک‌تان آشنا شویم. اسمتان را نمی‌نویسید، بعد هم، ‌مای بیچاره را مجبور می‌کنید اسم‌تان را حدس بزنیم، ما هم که ماشاالله آخر هوش و حواس، اشتباه حدس می‌زنیم. از هفته بعدش بیا و ببین! کافه می‌شود شمر و یزید! پیر شدیم، مردیم، نکنید این کارها را. ممنون!

هلیا خانم! باور کن من واقعا این چیزها رو خیلی سرم نمی‌شود. یعنی این جور مواقع خودمان هم نمی‌دانیم چه کنیم، چه برسد به این که به این و آن بگوییم چه کار باید بکنند، ولی به هرحال ما اگر جای تو بودیم، کمی صبر می‌کردیم و می‌گذاشتیم خود طرف اقدامی‌ بکند. این جوری بهتر نیست؟ اگر هست که این کار را بکن اگر هم نیست ... که خب ... این کار را نکن!

سپیده و مریم عزیز! و البته مادر عزیزترشان! از این که هر هفته این 2 نفر (سپیده و مریم)‌ خانه را روی سرشان می‌گذارند و مقادیر معتنابهی می‌جنگند، بنده رسما پوزش می‌خواهم! شما به بزرگی خودتان ببخشید و نادیده فرض کنید. بالاخره ماییم و کافه کاغذی و طرفداران دو آتشه‌ای که از خواندن ایمیل‌هاشان نیش‌مان هی منبسط می‌شود... هی منبسط می‌شود...

زهره خانم شیرعلی‌پور که ساعت 5 صبح می‌زنی به خیابان برای کسب یک لقمه علم! زهره خانمی‌ که بدتر از آق رضا فلاحتی، مدام دستت توی کیسه است چون دانشجوی آماری! من چقدر بگویم که بابا جان، فکر ما را نکنید و هر چه دل تنگتان می‌خواهد بگویید؟ ما اینجا آورده شده‌ایم برای همین چیزها دخترم. پس بوگو بابا جان بوگو ... لطیفه‌هایت هم عالی بود. مثل همیشه!

بهناز خانم اندیمشکی، دخترم! فکر کنم واقعا ایمیلت نصفه و نیمه آمده بود وگرنه به جان شما ما که مرض نداشتیم اسم تو را ننویسیم. بعد هم درباره شعرهایت ... اگر راستش را بگویم ناراحت نمی‌شوی؟ ... نه ناراحت می‌شوی ... به خدا اگر بگوییم... خیلی خوب حالا که اصرار می‌کنی ... خب ... خیلی خوب نیستند. فکر کنم تو هم تکلیفت خیلی با خودت مشخص نیست که می‌خواهی شعر موزون بگویی یا سپید. به نظرم شعر سپید را چند بار امتحان کن و اگر واقعا دلت می‌خواهد شعر موزون بگویی، سعی کن هم شعر موزون زیاد بخوانی، هم با وزن‌های شعری آشنا شوی. البته اگر خواستی شعر سپید بگویی هم باز باید شعر زیاد بخوانی.

ای بابا محمودخان فخرالحاج ! تو چرا اینقدر نوای غم‌انگیز داری فرزندم؟ (یاد خانه سبز به خیر ... سبز سبزم ریشه دارم ... در زمستان هم بهارم ... اه .. اه ... آقا پرت نکن، نزن، ای بابا، باشه، نمی‌خوانیم .... نمی‌خوانیم ...) خلاصه که داداش من! یک خرده، بی‌خیال باش. مسوولیت همیشه هست. از پس مسوولیت بر آمدن هم سخت است (این را خودمان می‌دانیم، نمی‌خواهد چپ چپ نگاه کنید) اما با همه این حرف‌ها ... کمی ‌شادمانه‌تر باش داداش! بگو چه صفحه‌هایی توی نسل سوم جایشان خالی است، ببینیم چه کار می‌توانیم بکنیم.

به به ! واقعا به به ! صونا خانم، خدا را شکر که خواهرتان راهی دانشگاه شد و شما دست به ایمیل شدید. حالا کامپیوتر نمی‌شد دخترم، نامه هم نمی‌توانستی بدهی؟ نکند خواهر محترم پستخانه را هم غصب کرده بود؟ بگذریم. صونا نوشته: «من خوشبختانه بعد 3 هفته خواهرزاده‌‌هام رو دیدم ...... وروجک ارشد که حسابی ارادتشو نسبت به من ابراز کرد ...یه نمونه‌اش، می‌گم یاسی جون پات چی شده؟ (یه خراش کوچولو برداشته بود) هیچی نشده .....10دقیقه بعد... خاله اجازه می‌دی یه دقیقه کارتون دانل داکو خاموش کنم؟ نه می‌خوام ببینم خواهش می‌کنم (و دی وی دی رو خاموش می‌کنم....) 30 ثانیه بعد.... خاله صونا تو پامو زخم کردی... نه خاله من سوال کردم چی شده... نه تو پامو زخم کردی ..... الان به مامانم می‌گم .... نه خاله من...... ماماااااااااااان خاله صونا پامو خون آورد..... بله اینم از خواهرزاده ما ...... خردادیه دیگه. چه کنیم که خاخور زا شیرینه (تکه کلام خاله بابام. یعنی خواهرزاده شیرینه».) خب می‌بینم که رفته‌ای رشته هنر و حالا در مقطع پیش دانشگاهی مشغول به تحصیل می‌باشی! آفرین. هیچ غصه حرف‌های این و آن را نخور. بچسب به کاری که می‌خواهی و تخته گاز برو. ما هم از اینجا تشویقت می‌کنیم: صونا ... صونا ... هی هی ...!

نرگس از بندرانزلی هم ایمیل ... نه ببخشید تلگراف زده و گفته: «سلام، خوبی؟می‌خواستم یه کتاب خوب معرفی کنم. چون رود جاری باش از پائولو کوئلیو. به نظرم خیلی حرف واسه گفتن داره.» حالا اگر شما فهمیدید که این نرگس خانم چرا از این کتاب خوشش آمده به ما هم بگویید بدانیم. بلکه هم خودش دلش به رحم آمد و گفت. آخر دختر جان! قرار شد کتاب‌ها را معرفی کنیم، یعنی بگوییم چرا و به چه دلیلی فلان کتاب خوب است نه این که معرفی کنیم، یعنی بگوییم فقط فلان کتاب خوب است... به‌به! می‌بینم که خیلی خوب متوجه منظورم شدی... چیکار کنیم، ما این هستیم دیگر! تا می‌گوییم ف، همه فرحزاد را استاد می‌کنند و برمی‌گردند... .

ای اسکلت جان! اسم خواب را نیاور که شخصا برایش هلاکیم. خوش به حالت که بی خوابی گرفتی. خدا کند از این مرض‌های خوب خوب نصیب ما هم بشود. بلکه از دست این خمیازه‌های لعنتی راحت شویم و اینقدر حسرت خوابیدن را نخوریم. غصه دوستت را هم نخور. از ایران که نمی‌خواهد برود. بالاخره همدیگر را می‌بینید.

فی‌الواقع ما پیچاندیم! جای‌تان خالی همین الان دوباره صدای تیتراژ خانه مادربزرگه کل اتاق را برداشت ... ببخشید جای حساسش هم بود ... همان جایی که مخمل با‌هاپوکومار آشتی می‌کند ... جان؟ ... چی؟ خجالت بکشیم؟ خرس گنده شده‌ایم؟ اتفاقا مادرمان هم همین را می‌گویند اما خب چه کنیم؟ چه خاکی بر سرمان بریزیم؟ دلمان برای فیلم دیدن تنگ شده و چاره‌ای جز دیدن همین چیزها نداریم. بی‌انصاف، نمی‌کند لااقل یک خرده خودش را به روز کند ... اصلا ما رفتیم بابا! تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها