آفتاب یزد:جابه جایی مدعی و متهم
«جابه جایی مدعی و متهم»عنوان سرمقالهی روزنامهی آفتاب یزد است که در آن میخوانید؛ ده سال پیش که حادثه تاسفبار کوی دانشگاه موجب نگرانیهایی در داخل و شادمانیهایی در میان مخالفان جمهوری اسلامی شد، سید محمد خاتمی به یک دغدغه مهم اشاره کرد که آن روز چندان جدی گرفته نشد. نگرانی خاتمی این بود که «میترسم جای متهم و مدعی عوض شود.» امروز پس از ده سال، به نظر میرسد عرصههایی که متهم و مدعی در آنها جابه جا شده، در حال افزایش است. مثلا برخی از افراد که رفتار آنها یا سکوتشان در برابر بعضی اقدامات، چهره نامناسبی از کشور در سراسر جهان ترسیم کرده است مدعی اصلاحطلبان میشوند که «چرا چهره نظام را در جهان، مخدوش میکنید؟» گروه دیگری که سیاستهای مشعشع آنها در عرصه اقتصادی یا سکوت سوال برانگیز ایشان در برابر سیاستهای گرانی ساز اقتصادی، عرصه زندگی را بر بسیاری از مردم تنگ کرده است مدعی دولتهای پیشین شدهاند که «نسبت به معیشت مردم و عدالت اقتصادی بی توجه بودهاند.» همچنین عدهای از مدعیان سیاست ورزی که در چند سال اخیر، گاه با بعضی ذوقزدگیهای ناشیانه در برابر سایر کشورها، عزت ایران در عرصه دیپلماتیک را زیر سوال بردهاند ادعاهای غیرمنصفانهای را علیه اصلاح طلبان مطرح میکنند که «سیاست خارجی دوره اصلاحات، منفعلانه و غیرعزتمندانه بوده است».
سخنان دو روز قبل محمد حسین صفار هرندی در دانشگاه تهران را از برخی جهات میتوان نمادی از «مدعی شدنهای سوال برانگیز» دانست. او حضور میرحسین موسوی در انتخابات را ناشی از احیای شرایط انقلابی توسط دولت نهم دانست. البته سخن صفار هرندی چندان قابل قبول نیست زیرا میرحسین موسوی زنده است و میتواند با زبان خویش، توضیح دهد که چرا در انتخابات حاضر شده است. او پیش از این «نگرانی از نهادینه شدن قانونگریزی» و نیز «راه یافتن خلافگویی در گزارشهای رسمی» را از عوامل موثر بر تصمیمگیری خویش برای حضور در عرصه کاندیداتوری دانسته و بر این نکته تاکید کرده است که در هیچ دورهای، چنین شرایطی بر عرصه سیاسی و اجرایی کشور، حاکم نبوده است. در عین حال، شاید بهتر باشد به جای اتکا به سخنان دو جبهه رقیب، هر نوع قضاوت، بر مبنای واقعیتهای شفاف جامعه صورت گیرد. آقای صفارهرندی مدعی شده که در سالهای اخیر، «شرایط انقلابی» احیا شده است. نگارنده چند نمونه را ارائه مینماید و قضاوت را به تحلیلگران منصف میسپارد که بگویند آیا وقوع این حوادث در شرایط انقلابی، متصور است؟
1- در ماههای اخیر بسیاری از اصولگرایان، صحت آمارهای دولتی را به شدت زیر سوال بردهاند. آخرین نمونه از این تردیدافکنی سه روز قبل توسط مصطفی پورمحمدی صورت گرفت که اگر سابقه انقلابی و پایبندی او به مبانی اصولگرایی، بیش از احمدی نژاد و صفارهرندی نباشد کمتر از آنها هم نیست. پیش از او، شخصیتهای سرشناس دیگری از اصولگرایان در مجلس، نگرانی خود را از آماردهیهای غیرواقعی توسط دولتیها ابراز داشته بودند. آیا در شرایط انقلابی میتوان آمارهای غیرصحیح و گمراه کننده در اختیار مردم گذاشت و به این طریق،رای ملت را کسب کرد؟
2 - یکی از نشانههای بارز در شرایط انقلابی، آن است که همه آحاد مردم بتوانند بدون لکنت زبان، به نقادی دولتمردان بپردازند. اما امروز حتی رئیس مجلس نمیتواند با آسودگی وظیفه امر به «معروف و نهی از منکر» را انجام دهد و اگر به خط قرمز ترسیم شده توسط دولتیها، بیاعتنایی نماید اخطار کتبی دریافت میکند که «مراقب سخنان خود باش».
3-در سالهای اولیه انقلاب، ایرانیان به خود میبالیدند که تفرعن را از هیچ قدرتی در جهان نمیپذیرند. آیا ذوقزدگی و دستپاچگی برخی مدعیان اصولگرایی - که متاسفانه در سالهای اخیر بر نفوذ ایشان در کشور افزوده شده است- در برابر احتمال مذاکره با برخی قدرتهای غربی را میتوان نشانه انقلابیگری دانست؟ اشتباه نشود! نگارنده هیچ مخالفتی با مذاکره ایران و آمریکا یا سایر قدرتهای غربی و شرقی ندارد اما اینکه در داخل، پُز انقلابیگری داده شود و در خارج، مرتبا پالسهای نه چندان عزتمندانه برای مذاکره با سران کاخ سفید ارسال شود، به هیچ وجه با روحیه انقلابیگری تطابق ندارد.
4-در سالهای اولیه پس از انقلاب، که شرایط انقلابی بر کشور حاکمیت داشت تلاش همه سیاستمداران انقلابی بر آن متمرکز بود که کشور، متعلق به همه باشد و عرصه تصمیمگیری به یک جناح، منحصر نشود. اما امروز کار به جایی رسیده است که نه تنها بسیاری از نیروهای انقلابی وابسته به جناح اصلاحطلب، امکان نقشآفرینی در عرصه مدیریت کشور را ندارند بلکه عدهای صاحب نفوذ تلاش میکنند یاران اصولگرای خود را نیز از عرصههای تصمیمگیری و اظهارنظر حذف کنند و فضا را برای نقشآفرینی آنها ناامن نمایند. آیا صفارهرندی، وضعیت فعلی را نشانه احیای شرایط انقلابی میداند؟
5- کمتر از دو ماه قبل، وزیر اطلاعات دولت نهم به صورت ناگهانی از کار برکنار و صفارهرندی نیز به صورت محترمانه از کابینه کنار گذاشته شد. پس از آن نیز برخلاف بسیاری از ادعاهای گذشته، وزیر نخبه که برای توصیف او از اصطلاح «هلوی خوردنی» استفاده میشد از لیست کابینه دهم حذف گردید. قاعدتا صفارهرندی به خوبی علت این حذفهای پیشبینی نشده را میداند. آیا به نظر او عامل این حذفها، نشانه انقلابیگری و احیای شرایط انقلابی است؟ راستی این وزیران انقلابی، قربانی کدام نیروی انقلابی یا فدایی کدامین منش انقلابی شدند؟
6- صفارهرندی میتواند پنج سال به عقب بازگردد و برخی یادداشتهای خود در کیهان علیه اصلاحطلبان را به یاد بیاورد. آیا به نظر او همه سوژههایی که در مورد آنها، مقالات انقلابی نوشته میشد، هم اکنون از عرصه اجرایی، فرهنگی و سیاسی کشور حذف شده است؟ اگر پاسخ منفی است او برای مردم توضیح دهد آیا نشانه «شرایط انقلابی» آن است که صفارهرندی و بسیاری از اصولگرایان مجلس به خاطر حفظ وحدت درونی یک جناح، چشم خود را بر ضعفهای غیرقابل انکار ببندند؟
وزیر برکنار شده ارشاد اگر مایل باشد میتواند با این همکار مطبوعاتی خود همراهی کند و نمونههای دیگری را عرضه نماید که ثابت میکند در ماههای اخیر، شرایط انقلابی اگر تضعیف نشده باشد تقویت هم نشده است. پس بهتر است حرمت جایگاه نویسندگی خود – که آزادگی از اصلیترین نشانههای آن میباشد– را حفظ کند. او حداقل میتواند علت برکناری محترمانه خود را با مردم در میان بگذارد تا همگان بدانند «احیای شرایط انقلابی»، یک واقعیت است یا یک ادعا در برابر شعارهای تند دانشجویان حاضر در مراسم سخنرانی وزیر سابق و روزنامهنگار اسبق!
رسالت:اسلامی کردن علوم انسانی
«اسلامی کردن علوم انسانی»عنوان سرمقالهی روزنامهی رسالت به قلم صالح اسکندری است که در آن می خوانید؛اسلامی کردن علوم انسانی یا انسانی کردن علوم اسلامی؛ مسئله این بوده و هست! انسانی کردن علوم اسلامی یک فوبیای اجتماعی است که در دو قرن گذشته گریبانگیر فرهنگ و تمدن اسلامی بوده و هنوز هست. این وحشت مزمن از اطلاق عقب ماندگی، تازیانه ای شد بر سر اسبهایی که کالسکه دانشجویان ایرانی به سمت اروپا را می کشیدند. دانشجویانی که برای سوغات، انبانی از علوم ترجمه ای و پاسخ های انسانی صحیح و سقیم را به مسائل مختلف بشر مسلمان ایرانی به ارمغان آوردند.
اسلامی کردن علوم انسانی یا انسانی کردن علوم اسلامی؛ مسئله این بوده و هست!
انسانی کردن علوم اسلامی یک فوبیای اجتماعی است که در دو قرن گذشته گریبانگیر فرهنگ و تمدن اسلامی بوده و هنوز هست. این وحشت مزمن از اطلاق عقب ماندگی، تازیانه ای شد بر سر اسبهایی که کالسکه دانشجویان ایرانی به سمت اروپا را می کشیدند. دانشجویانی که برای سوغات، انبانی از علوم ترجمه ای و پاسخ های انسانی صحیح و سقیم را به مسائل مختلف بشر مسلمان ایرانی به ارمغان آوردند.
غربی ها پس از رنسانس بدون کمترین محاسباتی، مناسبات لاهوت و ناسوت را برهم زدند و یک نیلوفر آبی را بر پهنای باتلاقی کشنده به اسم علوم جدید کاشتند.
با فروپاشی نظام کلیسا و آغاز دوره آنارشیسم علمی، معرفت شناسی علم بر مبنای آنتولوژی و هستی شناسی جدیدی شکل گرفت که با غفلت از مبانی معرفتی قدسی زمینه را برای رویکردهای اومانیستی، ماتریالیستی و سکولاریستی و در نهایت بحران معرفت در غرب فراهم کرد.
200 سال از زمانی که مسافران ما به اروپا توانستند در ایران علوم اسلامی را انسانی کنندمی گذرد و ما امروز تصمیم داریم علوم انسانی را اسلامی کنیم. اما معلوم نیست چقدر و چند سال طول می کشد.
فارغ از ردای غموض و ابهام باید بگویم روشنفکران طرفدار انسانی کردن علوم اسلامی یا همان عرفی گرایی قائل به تعارض علم و دین بودند و ما امروز معتقد به تعاضد عقل و وحی هستیم. آنها می گفتند طبیعت ابژه بشر است اما ناگزیر معرفت شناسی متجدد بهره انسان را از حقیقت تا حد نوعی ظن غالب تنزل می دهد. ما می گوییم علوم انسانی اسلامی خدامحور است و انسان تنها به وسیله کسی می تواند به درستی شناسانده شود که خود خالق اوست.
در پرتو همین امر قدسی است که خفایا و زوایای عقل بشری آشکار می شود و بستر را برای یک بنای رفیع علمی فراهم می آورد. حضرت امیرالمومنین(ع) در خطبه یکم نهج البلاغه می فرماید: “و عقل های پنهان شده را که در زیر غبار کفر پوشیده و بر اثر تاریکی ضلالت و گمراه مستور گردیده، بیرون آورده و به کار اندازد و آیات قدرت را به ایشان نشان دهند.”
روز گذشته رهبر فرزانه انقلاب اسلامی در بیان شیوایی این واقعیت مهم را متذکر شدند و ضمن اشاره به گلایه خود در خصوص وضعیت علوم انسانی در دانشگاهها فرمودند: “مبنای علوم انسانی غرب که در دانشگاههای کشور به صورت ترجمه ای تدریس می شود، جهان بینی مادی و متعارض با مبانی قرآنی و دینی است، در حالی که پایه و اساس علوم انسانی را باید در قرآن جستجو کرد. حضرت آیت الله خامنه ای که همزمان با خجسته سالروز میلاد کریمه اهل بیت سلام الله علیها، در دیدار هزاران نفر از بانوان قرآن پژوه صحبت می کردند یکی از مسائل مهم و اصلی در قرآن پژوهی را، استخراج مبانی علوم انسانی دانستند و تاکید کردند:”اگر این کار انجام شود پژوهشگران با استفاده از مبانی قرآنی و همچنین استفاده از برخی پیشرفتهای علوم انسانی، می توانند بنای رفیع و مستحکمی را از علوم انسانی پایه گذاری کنند.”
بهترین منبع مطالعه انسان و علم انسانی، منابع متصل به وحی الهی، یعنی قرآن و روایات می باشد. در واقع قرآن مبنای اصیل علوم انسانی اسلامی است و در ایران بومی سازی و کاربردی کردن علوم انسانی بدون توجه به قرآن و آموزه های این کتاب مبین امکان پذیر نیست. از سویی هویت جامعه اسلامی بیش از هر چیز مرهون نگرش ویژه اسلام نسبت به انسان است. کسی که انسان را آفرید و در آن از روح خود دمید، حجر، 29؛ ص،72 و عقل، عاطفه، وجدان و معنویت خواهی را در ذاتش نهاد و همیشه با او بود: و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب الیه من حبل الورید. ق،16 بهتر از هر کسی می تواند گنجینه ها و استعدادهای نهفته وی را به فعلیت برساند. فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیائه... و یثیروا لهم دفائن العقول....” نهج البلاغه، خ1
بدون تردید محوریت معارف قرآنی در علوم انسانی مقدمه تولید علم و اسلامی کردن علم در ایران است. این مهم متفاوت از آن است که برای مفروضات علوم انسانی غربی گواهانی از آیات و روایات بیابیم. اساسا نگاه تطبیقی به علوم انسانی اسلامی و غربی یک خطای جبران ناپذیر است که می تواند مسیر پژوهش در ایران را منحرف نماید.
در این مسیر پایه های معرفت شناختی علوم انسانی موجود باید مورد بازنگری قرار گیرد و با دقت چگونگی تغییر مبادی بومی با مبانی غربی مورد مداقه واقع شود. باید نوعی معاضدت بین تعالی معنوی و مادی بشر برقرار شود.
تدارک مقدمات حیات طیبه انسان مسلمان و افزایش کیفیت مادی و معنوی زندگی در یک جامعه اسلامی مولد یک منظومه گفتمانی واحد و موحد از علوم انسانی با محوریت معارف قرآنی است که زمینه ساز پیشرفت کشور در ساحت های مختلف سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خواهد شد.
اعتماد:منطقه نیازمند پیمان ضدتروریسم است
«منطقه نیازمند پیمان ضدتروریسم است»عنوان یادداشت روز روزنامهی اعتماد به قلم بهروز بهزادی است که در آن میخوانید؛دولت لرزان حامد کرزی که به کمک ده ها هزار سرباز امریکایی و کشورهای عضو ناتو سرپا مانده با گرفتاری عجیب تری روبه رو است و آن کشیدن انتخابات پرحرف و حدیث افغانستان به دور دوم است. دور اول انتخابات با تلاش بسیار انجام گرفت و به نظر می رسد در بحبوحه جنگ سرنوشت ساز با طالبان برای دور دوم وقتی باقی نمانده باشد و این بار جماعتی اندک در انتخابات شرکت کنند.در این میان یک پرسش همیشه برای من بی پاسخ مانده است و آن این است که اگر پشتیبانی نظامیان غربی از دولت آقای کرزی قطع شود چه اتفاقی خواهد افتاد. البته غربی ها و خود آقای کرزی می گویند افغانستان دوباره به چنگ طالبان می افتد. اگر این نظر درست باشد که به نظر می رسد درست است، دولتی که با کمک خارجی سرپا مانده است، چه کاری برای توسعه افغانستان می تواند بکند.
پس افغانستان با پارادوکسی روبه رو است که راه حلی عاقلانه می خواهد. یک سر این پارادوکس دولت عقیم افغانستان است و سر دیگر آن طالبان، یعنی اگر هر یک از این دو به قدرت برسند نمی توان امیدی به توسعه و پیشرفت افغانستان داشت، چراکه توسعه و پیشرفت در شرایطی صورت می پذیرد که آرامش در ارکان کشور وجود داشته باشد. شاید نسخه واقعی افغانستان در حکومتی نوشته شود که کرزی و طالبان - البته گروه غیررادیکال این جنبش - و عبدالله عبدالله در آن حضور قوی داشته باشند.
اگر آقایان را نمایندگان بخش هایی از جامعه افغانستان به حساب آوریم پس چاره کار را باید در یک حکومت ائتلافی یافت؛ حکومتی که به هنجارهای دموکراتیک نزدیک تر است.البته در این میان مساله یی که باعث نگرانی است، رفتار طالبان است. طالبان با مراوداتی که با القاعده داشته و دارد، از یک نیروی قابل قبول در روند جنگ قدرت افغانستان به یک نیروی تروریست تبدیل شده است. یعنی اینکه، طالبان به جای اینکه قواعد مبارزه را رعایت کند و در جنگی مردانه قدرت نمایی کند، به اقدامات تروریستی روی آورده که همین امر باعث سرخوردگی جمعی از طرفداران پر و پاقرص آن نیز شده است.
از یادمان نرود که موج ترورهای موجود که اینک متاسفانه در منطقه به فرهنگ تبدیل شده است و نمونه های آن را هر روز در افغانستان، پاکستان و هند شاهدیم و یک مورد آن نیز از مرز پاکستان به سیستان و بلوچستان ما صادر شد و شماری از ایرانیان را به شهادت رساند، سوغات مشترک القاعده و طالبان است. این دو نیرو زمانی که در افغانستان قدرت را در دست داشتند، خشونت را در میان مردم افزایش دادند و همین موج خشونت اینک تبدیل به مشکلی اساسی برای منطقه شده است.البته قابل ذکر است که برخی از کشورهای منطقه هنگامی که منافع شان ایجاب می کند، از تروریست ها کمک می گیرند و اینچنین بر مشروعیت آنها صحه می گذارند. نمونه آن حمایت سازمان اطلاعات و امنیت افغانستان در دهه 90 از القاعده و طالبان است که اسناد آن منتشر شده است. برای حل این مشکل کشورهای منطقه باید از هر نوع حمایت و جانبداری از هر عمل تروریستی دست بکشند و حتی در برابر آن سکوت نیز اختیار نکنند.
برای مثال اگر پاکستان عرصه را بر گروهک جندالله به اندازه یی تنگ کند که این گروهک جرات کار تروریستی در ایران را نداشته باشد و در برابر چنین اقداماتی نگران تحویل شدن به ایران باشد، قطعاً این گروه نخواهد توانست به آسودگی در داخل مرزهای ایران دست به ترور بزند. اشاعه چنین عملی بین کشورهای منطقه یعنی هند، پاکستان و افغانستان می تواند نخستین گام برای جلوگیری از فرهنگ تروریسم تلقی شود. پس اینک که پاکستان در وزیرستان گرفتار جنگی طاقت فرسا با نیروهای تروریست طالبان است، در افغانستان رادیکال ترین گروه های طالبان در جنگ با حکومت مرکزی شرکت دارند و در سال های گذشته اقدامات تروریستی بارها و بارها به هند صادر شده است.
یک پیمان ضدتروریسم بین کشورهای منطقه می تواند بسیار مفید واقع شود، به ویژه اینکه ایران نیز قطعاً از آن حمایت خواهد کرد. یک چنین پیمانی نیروهای رادیکال به ویژه بخش طالبان آن را از صحنه بیرون خواهد ساخت و آن بخش از بدنه طالبان که وارد صف آرایی سیاسی افغانستان و حتی پاکستان شوند، خواهند توانست در دولت ها شرکت کنند تا در نهایت باد آرامش به منطقه بوزد.
کیهان: جنگ نرم و ترور هم آهنگ
«جنگ نرم و ترور هم آهنگ»عنوان یادداشت روز ر وزنامهی کیهان به قلم محمد ایمانی است که در آن میخوانید؛امتداد ترورهای وحشیانه به فاصله یک ماه، از کردستان تا سیستان و بلوچستان، آن روی دیگر جنگ نرم را به دور از رنگ و بزک نشان داد. یعنی اینکه جنگ نرم خیلی هم نرم و مسالمت جویانه و مدنی نیست و اگر فرصت فراهم شود، چهره خشن خود را به ویژه در مقابل آنها که به ماهیت خزنده و تازنده و کشنده این جنگ پی برده و درصدد کنار زدن نقاب از سیمای آن برآمده اند، نشان می دهد.
فاصله مکانی کردستان تا سیستان بسیار است، شاید بیش از 2هزار کیلومتر اما فاصله زمانی ترور ماموستا ملامحمد شیخ الاسلام نماینده مردم کردستان در مجلس خبرگان (26شهریور) تا عملیات تروریستی اخیر در منطقه «پیشین» سرباز سیستان و بلوچستان که 80 شهید و مجروح برجای گذاشت، بیش از یک ماه نمی شود. البته افتخاری نیست برای سرویس های جاسوسی موساد و سیا و اینتلیجنس سرویس که به واسطه مهره های جنایتکار خود، پیرمردی 75 ساله را پس از اقامه نماز مغرب و عشا در شب 27ماه مبارک رمضان و در مقابل مسجد سیدقطب سنندج ترور کنند یا 80نفر خدمتگزار مردم یا سنی و شیعه بومی منطقه سیستان و بلوچستان را در کنار چادری بی حفاظ که نمایشگاهی از صنایع دستی مردم در آن برپا شده و قرار است زینت همایش وحدت و همدلی باشد، به خاک و خون بکشند. جرم شیخ الاسلام سنی مذهب همان بود که جرم نورعلی شوشتری شیعه مذهب و همه آن برادران سنی و شیعه که در همایش همدلی شرکت جسته بودند. دست دشمن را خوانده بودند و اسرار هویدا می کردند.
جرم بزرگی است نترسیدن و به رویارویی جنگ نرم دشمن رفتن و فاش گفتن اینکه خصم، همدلی و همراهی را نشانه رفته است. جرم بزرگی است غمخواری مردم و غصه داری اخوت و وحدت آنها. خون دل خوردنی این چنین و چاره جویی برای چنین غمی، سرانجامش لاجرم، از کوره در رفتن و دستپاچه شدن دشمنی است که نقشه چیده و دام گسترده بود تا به آوای ملایم و فریبا، ملتی را صید کند. جرم سردار شوشتری و ماموستا شیخ الاسلام این بود که به آهنگ خواب آور دشمن گوش نسپردند و با او «هم آهنگی» نکردند. به تعبیر امیرمومنان(ع) «به خدا سوگند چون کفتار نباشم که شکارچی ها با آهنگ خوابش کنند و فریب دهند و غافلگیر سازند تا شکارش کنند» (خطبه 6 نهج البلاغه).
خیلی از ماها بزرگمردی به نام نورعلی شوشتری را نمی شناختیم. روستازاده ای که اگرچه سردار اما گمنام ماند و عمر به خدمتگزاری محرومان گذراند تا پس از سال ها حیات میثم وار و به دوش کشیدن چوبه سربه داری خویش، نام آور شود و بشود همین سردار نورعلی شوشتری که امروز در دل انبو ه نگاه کنجکاو و مشتاق، شوق پیروی از مرامش را زنده کرده است. و خیلی از ماها- جز مردم کردستان- ماموستا شیخ الاسلام را نمی شناختیم تا همین اردیبهشت ماه گذشته که در جریان سفر مقتدای انقلاب به کردستان، گل کرد و 4ماه بعد عطر دلاویز شهادتش، بسیاری را در میان روحانیت شیعه و سنی شیفته مرام خود کرد. به تدبیر او و استقبال مقتدای انقلاب بود که اذان اهل تسنن در شبکه استانی کردستان پخش شد و همو بود که با شمردگی و شیوایی کلام و شیدایی تمام به رهبری خیرمقدم گفت و افزود: «ما در عرض رهبر هیچ قدرتی را نپذیرفته و نخواهیم پذیرفت». او باور داشت «نافع ترین عطیه ای که مقام معظم رهبری حفظه الله) به دنیای اسلام هدیه نمودند، همین فتوای وحدت ملی و انسجام اسلامی است... هر انقلاب دو دوره است. یک دوره استقرار. دوم، دوره استمرار.
شما اگر برای استمرار و بقای وجودی این نظام جهاد کنید و نفس نفیس را نثار کنید یقینا اجرتان کمتر از آنها که در فرج حضرت امام برای استقرار نظام جمهوری اسلامی نفس نفیس خودشان را نثار کردند، نیست... در کردستان و در زمان حیات حضرت امام، مردم فرامین ایشان را لبیک می گفتند و در زمان ولایت مقام معظم رهبری همه ما تحت اشاره معظم له هستیم. بارها من به نام مفتی کردستان اعلام کرده ام ما علمای کردستان در عرض رهبری هیچ قدرتی را نپذیرفته و نخواهیم پذیرفت.»
شما حق بدهید به موساد و سازمان سیا و ام آی6 که با وجود طراحی جنگ نرم، سازمانشان به هم بریزد و مجبور شوند کسانی چنین بینا و عازم و مهیا را که شجاعانه و سخاوتمندانه، آبرو برای ملت و کشور و امنیت و استواری و انسجام آن هزینه می کنند، سوژه ترور قرار دهند و الا فلان سیاست باز هم آهنگ که حتی طعمه برای دام گستری آنها می شود، می تواند پرآوازه و مشهور هم بشود و برایش مرحبا و آفرین هم بگویند. به قول شاعر:
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند- روبه صفتان زشت خو را نکشند
گر عاشق صادقی زمردن نهراس- مردار شود هر آن که او را نکشند
شوشتری ها و شیخ الاسلام ها که به آرزوی دیرپای خود رسیدند؛ مانند تشنه ای که در ظلمات بیابان ناگهان به آب رسد و جوینده ای که ناگهان در تیرگی شب، مراد گمشده خویش را بیابد. جای تهنیت است برای آنها. «هنیئاً لکم». گوارا باد برشما! ولی ما چه می کنیم؟ با کدام آواز، هم آوا و هم آهنگ می شویم؟ آهنگی که خواب کند یا آوایی که بیدارمان سازد؟ نغمه شومی که وحدت ما را از هم بگسلد و جمعیت مان را پریشان سازد یا دعوت حقی که ما را یکدل کند در برابر دشمن به کمین نشسته؟ اگر خفتیم و دشمنی آمریکا و انگلیس و رژیم صهیونیستی را انکار کردیم، آیا عداوت آنها و دندان تیز کردن و پنجه کشیدنشان تمام می شود؟ این فدیه های بزرگ کافی نیست تا از خماری و خواب زدگی بیدارمان کند و دیگر دوست و دشمن را اشتباه نگیریم؟
دشمن از همه سو هجوم آورده است. در مرز همان گونه شبیخون می زند که ممکن است در عمق کشور بزند. به شیوه های مختلف ترور می کند، از ترور شخصیت و باور و آرمان تا ترور فیزیکی. ماموران و مزدوران وهابی و منافق و انجمن پادشاهی او همان قدر در ترور جدی هستند که ماموران سکولار و مدنی و دموکرات مآب وی. هرجا ضرورت داشته باشد سراغ سربریدن ارزش ها و باورها می روند و هر جای دیگر که جنایت اقتضای کار باشد- خیابان های تهران یا مرز کردستان و بلوچستان- کوتاهی نمی کنند که این دو، دو لبه قیچی «صهیونیسم مسیحی» هستند برای بریدن ریشه های استواری امت اسلام و ام القرای آن ایران. لازم باشد جنگ مذهب علیه مذهب، مردم علیه مردم، روحانی علیه روحانی و نهاد علیه نهاد راه می اندازند. اقتضا کند، نقاب همراهی با ارزشها و باورها می زنند یا تابلوی حقوق مدنی و مذهبی و قومی مردم را به دست می گیرند و در هر صورت آنچه آماج شبیخون است، وحدت کلمه و کلمه وحدت است که امروز با استقرار جمهوری اسلامی، در قانون اساسی و قلب آن- ولایت و رهبری- نهفته است.
بله، در جنگ نرم هم می شود سر برید اما با پنبه. روزگاری اسب تروا بود، بعدها از آسمان و در تاریکی شب چترباز و کماندو در عمق جبهه حریف می ریختند تا شبیخون بزنند و امروز، تنها تاکتیک موثر و مصلحت آمیز را در «یارگیری از عمق جبهه مقابل» می دانند. قلابی که دشمن در این عرصه می اندازد، آنها را صید می کند و به خدمت درمی آورد که بدشان نیاید قلاب بازی کنند! آنهایی به این قلاب گیر می کنند که بشود هوس هایشان را قلقلک داد و روی هیجان ها و عواطف و عقده هاشان سرمایه گذاری کرد. آنهایی در جنگ نرم به استقبال خودکشی می روند که درست عرصه را نبینند، قطب نمای باورشان از کارافتاده باشد، نفسانیات و گروکشی ها و خودخواهی ها در کام خویش کشیده باشدشان. بدانند این مار خوش خط و خال که همرنگ متن ولی در جهت خلاف آن می خزد، دشمن است اما چون مفتون او شده اند، نیش و دندان وی از خاطر برده باشند.
خون خدمتگزاران بینا و شکیبا و دانا- اهل البصر و الصبر و العلم بموضع الحق- در کمتر از یک ماه و در دو منطقه با 2هزار کیلومتر فاصله به دست تروریست های استخدام شده دشمن بر زمین ریخت تا شهادت دهد آن مردان بی ادعا، دشمن را درست شناخته و هدف را به دقت انتخاب کرده بودند. تلاش برای وحدت، با گروکشی و «فشار از پایین، چانه زنی در بالا» نمی خواند. آنها که در این شعار خالصند، اول وحدت و همدلی و امید و پویایی ملت را نشانه نمی روند- محورهایی که دقیقا در جنگ نرم دشمن هدف است- تا بعدا بنا به ادعا، بنیان خود ویران کرده را بازسازی کنند! دروغ می گویند آنها که در پروژه دشمن برای از هم گسیختن انسجام ملت و قطبی و دسته دسته کردن و روبه روی هم قرار دادن آنها نقش آفرینی کردند، تن به قانون ندادند و از مرز نصیحت ها و هشدارهای رهبری عبور کردند و حالا دعوت به حکمیت و آشتی می کنند.
آنها خیز برداشتند تا وحدت و انسجام یک ملت را در برابر دشمن مهاجم از هم بپاشند و امت را از مدار و محور قوام بخش امامت و رهبری پراکنده سازند. هدف فاز اول پروژه ای که شکست خورد، انسجام بخشیدن به اردوگاهی تازه در برابر قانون اساسی، نظام و رهبری- به اصطلاح طراحان اصلی پروژه، انقلاب مخملی- بود و فاز دوم، چانه زنی برای مهره های ناکام است تا شاید ضمن رسمیت بخشیدن به خیانت بزرگ و جعل عنوان «اپوزیسیون قانونی» برای ضدانقلابیگری که در هیچ کجای دنیا سابقه ندارد، فرصتی بگیرند و دوباره با محوریت مقرّ دشمن، جبهه از هم پاشیده را بازسازی کنند.
مروری بر محورهای تبلیغاتی شبکه عنکبوت (شبکه رسانه ای زنجیره ای دشمن در داخل و خارج) نشان می دهد که اتفاقا دشمنان هراسان از وحدت واقعی ملت ایران، چه قدر از این دعوت به حکمیت و آشتی- وحدت به معنای فراموش کردن خیانت ها و جنایت های بی سابقه ای که در این 6، 5 ماه اخیر رخ داد- استقبال می کنند. آیا حق نداریم بپرسیم شبکه چند سر وابسته به «صهیونیسم مسیحی» که خون منادیان راستین وحدت را بر زمین می ریزد و مدار و عمود اصلی آن - رهبری- را کانون بمباران تبلیغاتی خود برای ترور شخصیت قرار می دهد و حتی به ترور شخصیت شهدای وحدت می پردازد، چرا به رویکرد این حضرات که می رسد، آغوش برایشان می گشاید؟ چگونه است که هر کس به نظام منتخب ملت ایران منسوب است، خون یا اعتبار و آبرویش را باید ریخت و به هر نحو ترورش کرد و آن که با این نظام سرجنگ دارد یا از سر حماقت به سوی جبهه خودی شلیک می کند، تبدیل می شود به آزادیخواه و دموکرات و مبارز مدنی و «مرد الهام بخش». اوباما و کلینتون و سارکوزی و براون و پرز و نظایر آنها در فلان یا بهمان رجل سیاسی ما چه دیده بودند که با صدای بلند گفتند حرکات و مواضع آنها برای ما الهام بخش است؟
جنگ نرم است، جنگ نامردی، جنگ تحریف واژه ها و نسبت های ناروا. جنگ زدنی است در کسوت مدنی. آواز در می افکنند و خواب می کنند و بی صدا سر می برند. اما آن که در این هجوم خواب و ارعاب، دید و نترسید و سر برآورد و خروشید که خلایق به هوش باشید و موضع دشمن و دوست را اشتباه نگیرید، آن روی جنگ نرم را می بیند به جرم اینکه مهاجمان را بی نقاب دیده است. شهیدان این هفته های بلوچستان و کردستان ما، دیدبانانی بودند که دشمن را دیده و برای دفاع جنبیده بودند. و مگر معنای شهید جز این است؟ مراقبان بینا و بصیر این دنیا و گواهان و حجت های جهان باقی.
اگر امانتداری و رهروی باید، منطق حق همان است که امیر مومنان فرمود آنجا که از او خواستند جنایتکاران شورشی را تعقیب نکند: «به خدا سوگند چون کفتار نباشم که با آهنگ خوابش کنند و فریبش دهند و شکارش کنند».
ابتکار:طرح هدفمندسازی یارانه ها همچون شمشیری دولبه
«طرح هدفمندسازی یارانه ها همچون شمشیری دولبه»عنوان سرمقالهی روزنامهی ابتکار به قلم به قلم محمدعلی وکیلی است که در آن میخوانید؛ناکارآمدی در پرداخت یارانه ها عامل بیعدالتی و دلیل بیماری اقتصادی است پس اصلاح وضعیت فعلی یک ضرورت است بنابراین طرح هدفمندسازی که از آن به "جراحی بزرگ" تعبیر می شود و اکنون در مجلس در حال بررسی است مورد توافق همگان است.اما اصلاح این مهم و تن دادن به شیوه پرداخت مستقیم یارانه ها در نگاه کارشناسان موجب بیم و امیدهای متضاد است.گروهی آنرا تنها راه واساسی ترین راه حل برمی شمارند،گروهی نیز آنرا ساده ترین راه حل و پر آسیب ترین می نامند.
بحث های مفصلی از نگاه اقتصادی در خصوص محاسن و معایب این طرح شده و در حال انجام است اما نگارنده از نگاه اجتماعی و سیاسی این طرح را شمشیر دولبه می داند که اگر به پیامدهای منفی آن توجه نشود با این شمشیر گلوی شالوده های اجتماعی بریده خواهد شد و موجب شکاف در سقف سیاسی نظام خواهد گردید.خانواده ایرانی از نظر فرهنگی همچنان یک خانواده مصرف گر است تزریق پول نقد به این خانواده به مرور، بار مصرفی خانواده را افزایش می دهد و حس مسئولیت جمعی اعضا» خانواده را کاهش می دهد و باعث افزایش وابستگی مالی اجزا» خانواده به پدر خانواده خواهد شد و انگیزه مشارکت جمعی را تحلیل می برد در نتیجه خانواده به جای مولد بودن به یک خانواده وابسته تبدیل خواهد شد.
کرامت انسانی و عزت ایرانی از جمله شعارها و آرمانهای مهم انقلاب بحساب می آید، رابطه دولت ها و مردم همواره می بایست تامین کننده این اصل باشد پرداخت مستقیم یارانه ها باعث خدشه به این اصل است چرا که با تعریفی که از دهک ها و طبقه بندی آنها صورت گرفته است و اینکه بخشی از طبقات اجتماعی مشمول دریافت یارانه نخواهند بود بیم آنستکه در گذر زمان از نگاه این طبقات، دهکهای مشمول، صدقه بگیران دولت لقب خواهند گرفت و چون در تحلیل این بخش از جامعه،یارانه پرداختی از محل مالیات ها می باشد و مالیات هم از جیب آنها دریافت می شود در نتیجه موجب تفاخر و تضاد اجتماعی و طبقاتی خواهد گردید.
اجرای طرحی به بزرگی این طرح با پیامدهای محتمل نیاز به فضاسازی لازم و مهیا بودن بستر اجرا دارد.اتفاقات و رخدادهای پس از انتخابات،فضای عمومی کشور را بشدت ملتهب کرده و تمام فعل و انفعال دولت تفسیر سیاسی می شود،حرکت خیرخواهانه و حتی کارشناسانه در چنین شرایطی ضمن اینکه از ضریب موفقیت پایینی برخوردار است خود می تواند عامل تشدید بحران گردد و موجب پس زدگی افکار عمومی شود.
به نظر می رسد اکنون جامعه ما از نظر اجتماعی نیاز به آرامش و بازسازی اعتماد عمومی دارد.جامعه آسیب دیده هر حرکتی را پس میزند.اتفاقات اخیر موجب ترک در شالوده های اجتماعی شده است، ترک در شالوده های اجتماعی خود مقدمه شکاف در سقف سیاسی است.جامعه ترک برداشته،آمادگی پذیرش شوک های اجتماعی،سیاسی را ندارد،اگر سری به محافل مردمی زده شود علائم دلهره،ترس و واهمه در پس زمینه های اجتماعی آنها قابل مشاهده است.پیشفرض اساسی موفقیت طرح هدفمندسازی یارانه ها حسن انجام آنست، درست به انجام رساندن یک طرح در کشور ما تابع مولفه ها و متغیرهای بسیاری است که هنگام تدوین و نوشتن روی کاغذ قابل احصا» است،اما همواره در زمان اجرا با اشکالات و موانع جدی روبرو می شود.بنابراین باید احتمال شکست دولت در اجرای طرح مطابق با اهداف را دور از ذهن ندانست.
شکست چنین طرحی ضمن اینکه برای همیشه این طرح را به محاق خواهد برد اعتماد عمومی را خدشه دار خواهد کردو به ناکارآمدی دولت منجر خواهد شد.اگر پیش بینی کارشناسان در خصوص پیامدهای تورمی طرح درست باشد باید منتظر گسترش دامنه فقر در بین دهک های پایین (جامعه که اتفاقا گروه هدف طرح بحساب می آیند) بود برای بیان آثار مرگبار فقر نیاز به قلم فرسایی نیست چه بسا بسیار خانواده هایی که در اوج معصومیت به خاطر فقر از هم پاشیده شدند و چه بسیار معصومیت های بربادرفته ای که در شرایط نابهنجار اقتصادی ذلت دائمی را متوجه نسل هایی از مبتلایان به فقر نموده اند.به هر حال طرح هدفمندسازی یارانه ها در شرایط کنونی حکم شمشیر دولبه را دارد اینکه با این شمشیر گلوی اقتصاد بیمار را شکافته و او را بهبود دهد یا گلوی نحیف مردم بریده شود تابع نحوه اجرایی طرح می باشد به همین سبب وبرای تدارک خوش بینی مردم پیشنهاد می شود دولت خود رسما عواقب طرح را بپذیرد و اهداف آنرا تضمین نماید.
جمهوری اسلامی:بحران اقتصادی و پیامدهای بی توجهی به یک اصل اخلاقی
«بحران اقتصادی و پیامدهای بی توجهی به یک اصل اخلاقی»عنوان سرمقالهی روزنامهی جمهوری اسلامی است که در آن میخوانید؛بررسی شرایط اقتصادی کشور این واقعیت را به وضوح نشان می دهد که بحران جهانی اقتصاد بیش از آنچه پیش بینی می شد بر حوزه های گوناگون اقتصاد ایران در دو بخش خرد و کلان تاثیر گذاشته است .
به نظر می رسد علت این اثرگذاری فراتر از تخمین و پیش بینی وجود زمینه های مستعد و بیماریهای مزمنی است که طی سالهای متمادی در اقتصاد ایران لانه کرده و در مقاطع زمانی مختلف در پیوستگی با عوامل بیرونی اثرات مخرب تر و زیان بارتری را نسبت به کشورهای مشابه به دنبال دارد و جبران این پیامدها هم اساسا اگر اقدامی برای جبران ریشه ای آن انجام شود بسیار دیرتر و زمان برتر از دیگران صورت می گیرد.
در این مختصر به دنبال بررسی تمامی این ریشه ها و بسترهای تشدید کننده نیستیم چرا که واکاوی آنها برعهده کارشناسان و مدیران صاحب نظر است اما به نظر می رسد به یکی از این بیماریهای مزمن که از قضا بیش از آنکه از جنس مسائل اقتصادی باشد معضلی فرهنگی است می توان و باید پرداخت چرا که یکی از وظایف ذاتی رسانه ها همین است .
از اینرو در تحلیل اثرگذاری مضاعف بحران جهانی اقتصاد بر کشورمان از مقولاتی مانند وابستگی شدید بودجه کشور به درآمدهای نفتی بهره وری پائین تولید و سرمایه ضعف شدید حضور در بازارهای صادراتی نظام تعرفه ای غیرعلمی و... می گذریم و به مقوله ای فرهنگی می پردازیم که البته بیشتر متوجه مسئولان دولتی و رسمی است . مروری گذرا بر شیوه برخورد مسئولان و مدیران دولتی و رسمی اعم از قوه مجریه و سایر مسئولان مانند بسیاری از نمایندگان مجلس و... چند دوره متفاوت را نشان می دهد; در دوره نخست که حدودا سه ماهه ابتدایی بروز نشانه های واضح و پیامدهای بحران را شامل می شود اکثریت قریب به اتفاق تحلیلها و واکنشهای ارائه شده از سوی مسئولان ایرانی ناظر بر تشریح ابعاد و عمق بحران و پیامدهایی گسترده برای آن بود. این تحلیلها گاه چنان پررنگ می شد که وجهه ای پیش گویانه به خود می گرفت و با این همانی سازی بحران اخیر با فروپاشی شوروی کمونیستی بحران اقتصادی 1387 را نقطه سرنگونی و زوال سریع و حتمی نظام لیبرالیسم قلمداد می کرد. در این مرحله چندان نشانی از ریشه یابی های دقیق اقتصادی که طبیعتا می توانست راه را برای مطرح شدن راه حلهای اقتصادی نیز باز کند یافت نمی شود.
اخبار رسمی در رسانه های رسمی و نیمه رسمی کاملا مبتنی بر تحلیل پایان نظام اقتصاد آزاد ارائه می شد و در راستای همین تحلیل در یک واکاوی سیاسی اقتصادی نظام بازار آزاد با دموکراسی غربی پیوند زده و چنین نتیجه گرفته می شد که تفکر لیبرالی به پایان خود رسیده است ; حتی در نسخه هایی سیاسی تر اتفاقاتی مانند 20 شهریور حمله به افغانستان و عراق و ... به عنوان علل اصلی بحران اقتصادی معرفی شد.
در این مقطع کمتر اشاره ای به پیامدها و تاثیرات این بحران بر اقتصاد کشورمان صورت می گرفت و اگر هم تک مضرابهایی زده می شد جملگی بر محور تاثیرگذاری بحران بر ایران بود.
در مرحله دوم از واکنش به بحران جهانی که با ارائه تحلیلها و تفسیرهای دقیق علمی و اقتصادی از سوی کارشناسان خارجی و صاحبنظران مستقل داخلی آغاز شد اندک اندک از حجم تفسیرهای سیاسی ایدئولوژیک کاسته و بر سویه های اقتصادی و علمی تحلیلها افزوده شد.
اما در این مقطع نیز چندان توجهی به هشدارهای جدی کارشناسان مستقل نشد و در رویکردی عجیب عدم پیوستگی و ارتباط بازار سرمایه ایران با بازارهای جهانی به عنوان نمونه ای از نقطه قوت و درایت مسئولان معرفی شد چرا که در وانفسای سقوط شاخصهای بورسهای جهانی شاخص بورس ایران همچنان مثبت مانده بود.
در این برهه کمتر روزی بدون انتشار گسترده اخبار ورشکستگی بانکها و بیمه ها و سقوط شاخصها در غرب سپری می شد و پایکوبی اولیه از انگاره پایان لیبرال دموکراسی جای خود را به شادمانی از تعطیلی اقتصاد غرب داد. اما رفته رفته بحران که از بخش غیرواقعی اقتصاد کشورهای بحران زده به بخش واقعی رسید و نام های پرآوازه صنعت خودرو و انرژی و ساختمان همنشین کلماتی مانند ورشکسته تعطیل و... شدند و به تبع آن قیمت نفت به علت کاهش تقاضا از رقمهای افسانه ای سه رقمی نزول کرد شعف و شادمانی نیز در کشورمان جای خود را به چاره اندیشی داد ولی این بار هم به گونه ای ایرانی !
موج همایشهای و میزگردها که اغلب دستگاه های دولتی متولی آن بودند به راه افتاد و مسئولان دولتی و کارشناسان و اساتید دانشگاهی فراخوانده شدند تا راه های چاره جویی برای به حداقل رساندن پیامدهای بحران اقتصادی جهان برای اقتصاد ایران احصا شود ولی همانگونه که انتظار می رفت این همه فعالیت و تکاپو چیزی نبود جز چندین جلد کتاب و کارگروه های متنوع و ستادهایی باعناوین پرطمطراق .
دوره بعدی را اما مسئولان و مدیران دولتی و رسمی آغاز نکردند; در این مقطع سخنگوی اصلی صاحبان صنایع و تولید کنندگان بخش خصوصی بودند که پیامدهای بحران جهانی در پی غفلت و ساده انگاری مسئولان تا عمق جانشان نفوذ کرده و ناامید از ثمربخشی تصمیمات و سیاست های ضربتی مسئولان تنها به تعدیل نیرو می پردازند.
سخنگویان اصلی این دوره کارگران بازمانده از کاری هستند که ناتوانی کارفرمایان آنها از عرصه محصولات آنان را بیکار کرده است .
سخنگویان این مقطع آمارها و جداولی هستند که از کسر بودجه شدید در پی کاهش درآمدهای نفتی افت ارزش صادرات غیرنفتی افزایش واردات محصولات مصرفی و کاهش واردات سرمایه ای افزایش 1 1 درصدی نرخ بیکاری رکود بخش مسکن افزایش حجم مطالبات معوق بانکی به 215 هزار میلیارد تومان و تداوم رکود تورمی حکایت می کنند و ظاهرا این حکایت همچنان باقی خواهد بود ...
اما معضل فرهنگی که در ابتدا به آن اشاره شد فراموشی یکی از ساده ترین و درعین حال عمیق ترین آموزه های اخلاقی دینی و فرهنگی است همان که به همگی ما اعم از مسئول و غیرمسئول ... سفارش می کند که بیش و پیش از آنکه عیب دیگران را ببینید به عیوب خود برسید.
شاید عده ای خرده بگیرند که مباحث اقتصادی را نباید با گزاره های اخلاقی درآمیخت ولی مگر نه این است که اگر به جای تمرکز بر وادادگی و معضلات بحران اقتصادی در کشورهای بحران زده و شادمانی از آن به درس آموزی از این اتفاق و تدبیر به هنگام امور اقتصادی کشور خود می پرداختیم اکنون وضعیتی به مراتب بهتر داشتیم جالب آنکه باز هم همین روند نادرست ادامه دارد و درحالی که اکثر صاحبنظران و مدیران در کشورهای کانون بحران از پایان این شرایط ویژه و بحرانی خبر می دهند ما در ایران با اصراری عجیب در صدد انکار این سخنان هستیم و به دنبال نظرات نادری می رویم که برخلاف جریان کلی کارشناسی ابراز می شود. به این ترتیب عجیب نخواهد بود اگر در خروج از بحران نیز از کشورهای کانون بحران جا بمانیم همانگونه که در درک و پذیرش پیامدهای آن دچار غفلت شدیم .
دنیای اقتصاد:تغییرات یک سویه یا اثر ارهای!
«تغییرات یک سویه یا اثر ارهای!»عنوان سرمقالهی روزنامهی دنیای اقتصاد به قلم علی سرزعیم است که در آن میخوانید؛اینک که به نیمه دوم سال وارد میشویم، به تدریج کسری بودجه دولت باید ظاهر شود و اندکاندک زمزمه لایحه متمم بودجه به گوش خواهد رسید؛
چرا که بودجه دولت در زمانهای قیمت پایینترنفت، بیشتر کفاف شش ماه اول را میدهد و کسری بودجه در شش ماه دوم ظاهر میشود. واکنش اولیه به کسری بودجه این است که دولت بخواهد صرفهجویی را در بنگاهها اعمال کرده و با صرفهجویی از ابعاد کسری بودجه بکاهد و متمم بودجه کمتری به مجلس بفرستد. اما در عمل شیوه صرفهجویی جواب نمیدهد و عملا امکان صرفهجویی خاصی پیش نمیآید و نهایتا بودجه عمرانی قربانی میشود.
دلیل اینکه امکان صرفهجویی پیش نمیآید، چیست؟ آیا به راستی همه دستگاهها هیچ مجالی برای صرفهجویی ندارند؟ آیا همه آنها بودجه خود را دقیقا مطابق با هزینههایشان تنظیم کردهاند و هیچ راهی برای کاهش هزینه ندارند؟ احساس عمومی ما و شناختی که از دستگاههای دولتی داریم، به ما میگوید که پاسخ به این سوال منفی است. مساله این است که بهرغم وجود چنین فرصتهایی، صرفهجویی رخ نمیدهد. علت چیست؟
پاسخ این سوال ریشه در فرضیهای دارد که اصطلاحا اثر اره (ratchet effect) گفته میشود. مقصود از این تعبیر آن است که برخی تغییرات یکسویهاند؛ یعنی میشود بودجه را زیاد کرد اما نمیتوان کم نمود. دلیل این یکسویه بودن چیست؟ آیا واقعا هیچ راهی وجود ندارد؟ دلیل این رفتار یکسویه، رفتار استراتژیک عاملان اقتصادی است. هر مدیر دولتی با خود میاندیشد که اگر صرفهجویی زیادی در دستگاه خود نشان دهد، سال بعد که بودجه تنظیم خواهد شد، مسوولین بودجهریزی خواهند گفت که هزینه واقعی دستگاه در واقع همان مقدار صرفهجویی شده بوده و دستگاه مذکور تا پیش از این اغواگرانه نیاز بودجهای خود را بیشتر نشان میداده است. چون هر کس با خود چنین فکری میکند، کسی به دنبال صرفهجویی در مقیاسهای قابل توجه نمیرود.
نمونه این تجربه در شوروی سابق به وفور دیده شده است. در آن مقطع مدیران بنگاههای دولتی موظف بودند تا اهداف تولیدی مقرر شده را برآورده کنند و هر قدر که بیش از این اهداف تولید میکردند، به آنها جایزه تعلق میگرفت. در عمل دیده میشود که مدیران هیچگاه به طمع جایزه بیش از یک یا دو درصد، تولید خود را از اهداف مقرر بیشتر نمیکردند؛ زیرا در این هراس بودند که سال بعد سقف تولید برای آنها بالاتر تعیین شود.
ریشه اصلی این مشکل در دو چیز است. از یک سو عدم تقارن اطلاعاتی میان نهاد بودجهریزی دولت و دستگاههای دولتی وجود دارد، به این معنا که هر مدیر دولتی بهتر از هر کس دیگر (از جمله نهاد بودجه ریز) از هزینههای خود خبر دارد. مشکل دوم عدم تعهد دولت است، به این معنی که حتی اگر نهاد بودجه ریز وعده دهد که بودجه دستگاههای صرفهجویی کننده را کم نخواهد کرد، اگر مدیران به تعهد نهاد دولت به وعدههایش مطمئن نباشند، به آن اعتنا نخواهند کرد.
سرمایه:اهداف متضاد در بزرگ ترین واگذاری تاریخ بورس
«اهداف متضاد در بزرگ ترین واگذاری تاریخ بورس»عنوان سرمقالهی روزنامهی سرمایه به قلم حسن خوشپور است که در آن میخوانید؛واگذاری شش درصد از سهام بلوک مدیریتی 50 درصدی به علاوه یک سهم، بابت رد دیون به سازمان تامین اجتماعی، معادلات واگذاری بلوک مدیریت مخابرات را بر هم می زند. به عبارتی، واگذاری سهام دولتی به صندوق های بازنشستگی بابت رد دیون دولت، روش قیمت گذاری و واگذاری خاص خود را دارد. در واگذاری رد دیون اگرچه برای قیمت گذاری از قیمت سهم در بورس استفاده می شود اما بازاری برای آن شکل نگرفته و تنها یک تصمیم اداری است که بابت آن پولی جابه جا نمی شود و فقط ثبت حسابداری برای تعدیل بدهی ها و طلب دولت و طلبکاران آن است.
برای واگذاری بابت رد دیون، دولت باید از سهام متعلق به خود یا شرکت های دولتی چنین تهاتری را انجام دهد نه اینکه از بلوک مدیریتی که قبلاً واگذار شده و متعلق به خودش نیست بدهی های خود را بپردازد.
هرچند بلوک 50 درصدی به علاوه یک سهم مخابرات در بازار رقابتی واگذار نشده و خریدار سهام نیز بخش خصوصی واقعی نیست اما به دلیل اینکه معامله در بورس به صورت کامل انجام شده (به رغم آنکه هنوز تشریفات کامل واگذاری مالکیت انجام نشده و به ثبت نرسیده است) دیگر متعلق به دولت نیست.
واگذاری بابت رد دیون از دارایی غیردولتی، حتی اگر قیمت گذاری آن چندان متفاوت نباشد، تبعاتی به شرح ذیل را ایجاد می کند.
1- موجب سلب اعتماد بخش خصوصی یا خریدار سهام دولتی می شود که سهامی را از دولت خریداری کرده و بعد دولت به هر دلیلی سهم واگذار شده را از او پس می گیرد تا به اهداف خود برسد.
2- این اقدام نشان می دهد هدف مشخصی در واگذاری ها تعقیب نمی شود. به این معنا که مشخص نیست دولت در واگذاری ها به دنبال ارتقای کارایی فعالیت های اقتصادی است یا بازپرداخت بدهی های خود.
3- با واگذاری بلوک مدیریتی مخابرات، خریداران قبلی فرصت های قابل توجهی را از امکان واگذاری به سرمایه گذار خارجی و سرمایه گذاران واقعی بخش خصوصی سلب کرده است، ضمن اینکه با این اقدام می توان گفت واگذاری قبلی به خریداران شبه دولتی به طور کامل تحقق نیافته است.
4- بهتر است قبل از هر اقدامی برای واگذاری خصوصاً در مواردی که دارای گستره و بازتاب چشمگیری در نظام اقتصادی و اجتماعی جامعه است، از ابتدا راهبرد و برنامه مشخصی انتخاب و پیگیری شود. برای حفظ امنیت و اطمینان بازار و کارگزاران اقتصادی لازم است تصمیمات سنجیده اتخاذ شود و قبل از اجرا، پیامدها و نتایج آن به طور کامل بررسی شود چرا که تکرار چنین اقداماتی بازار و برنامه خصوصی سازی را به شدت تحت تاثیر منفی قرار خواهد داد.
مردم سالاری:خطر طالبان
«خطر طالبان»عنوان یادداشت روز روزنامهی مردم سالاری به قلم دکتر امیر مدنی است که در آن میخوانید؛پاکستان تبدیل به مجموعه بی شماری از بمب های ساعت شمار شده است. انفجارها و اعمال تروریستی پیاپی تمامی حیات اجتماعی پاکستان را تسخیر کرده و منطقه را در وضیعت امنیتی بسیار خطرناکی قرار داده است. مطابق گزارش رسانه های جهان، در یک حمله نظامی به ستاد فرماندهی ارتش پاکستان در شهر راولپندی 40 نظامی پاکستانی به گروگان گرفته شدند. اگرچه نیروهای امنیتی پاکستان توانسته اند در یک درگیری شدید و با دادن و وارد آوردن تلفات یورشگران طالب را پس برانند، اما این امر وخامت رویداد را کاهش نمی دهد.
طالبان و القاعده با این عمل (و مسجدلعل و رویدادهای بسیار دیگر) نشان می دهند که نه فقط در مناطق بی قانون قبیله ای بلکه در مرکز و در قلب قدرت پاکستان دارای ریشه و قادر به انجام مانور می باشند و می توانند در لحظه ای مناسب و با همکاری همیشه موجود بخش هایی از اطلاعات پاکستان (ISI ) به قدرت دست یافته و کنترل سلاح های هسته ای را در دست گرفته و با دستیابی دوباره به قدرت در افغانستان، با تهدید هند و چین و روسیه و دولت های آسیای مرکزی، ایران را از مرزهای مشترک شرقی مورد تهدید جدی قرار دهند.
اگرافراطی گری هول زای طالبانیسم صورت هندی- پاکستانی- افغانی وهابیگری است، هیولای خونریز القاعده که از خون و حقوق انسانی تغذیه می کند، زاده مستقیم رحم زهرآلود وهابیت است. وهابیت که بینشی سلفی - تکفیری و مبتنی بر بدویتی مبتنی بر فرمانبری محض است، با تبدیل دین از انتخابی لطیف و قلبی و آزاد به سنگ خارای اطاعت و شقاوت، هیچ تعقل و تفسیر متناسب با رحم و شفقت و زمان را برنمی تابد. این بینش با نفی حقوق اولیه انسانی (به ویژه حقوق زنان ) خواستار اطاعت ارگانیک از مفتیانی می شود که با روانی غیر تعقلی، اخبار قرون رفته را به روشی سراسر نیازمند بررسی نقل کرده، پایه زندگی روز می سازند.
مدارس دوبندی شبه قاره هند که اساسا در پاکستان متمرکزند و با دلارهای نفتی سعودی و دیگر شیوخ عرب تغذیه می شوند، به گفته " جیل کپل " هر سال دستکم 3000 تن طالبان را از تنور خود بیرون می دهند. طالبان که در کنار دروس خود با حمل اسلحه ، به قاچاق مواد مخدر نیز می پردازد، عملا به موجودی خطیب- قاچاقچی- تروریست تبدیل می شود. در اثر "تربیت" این گونه حتی میانه روترین طالبان دارای پیوند زایشی و مولودی با القاعده و تابع استراتژی آن در اندیشه و عمل می باشند . از اینرو نظر ابراز شده "فرید زکریا" در واشینگتن پست که تنها 30 درصد طالبان گرایش نظامی دارند نیازمند بازبینی بسیار جدی است .
به نوشته "محمد عجم" در سال های 80 سده گذشته میلادی مثلث شوم "حمید گل" رئیس وقت اطلاعات پاکستان - "بن لادن" دهشت افکن بزرگ - "ترکی آل فیصل" شاهزاده سعودی - تحت حمایت های سیا و برای بیرون راندن شوروی از افغانستان به جذب جهادییون از 25 کشور دنیا پرداختند و عملا پایه های القاعده را ریختند. بعدها بانو بی نظیر بوتو تحت تاثیر حمید گل و دیگر ژنرال های پاکستانی پایه گذاری طالبان را پذیرفت و در خطایی تحلیلی برای پیشبرد سیاست های استراتژیک پاکستان به تقویت موجودی پرداخت که سالیانی بعد پس از فاجعه حکومت طالبانی در افغانستان اقدام به قتل خود وی نیز کرد.
ژنرال مشرف کودتاچی نیز برای بهره گیری از کمک های غرب چنین وانمود می کرد که در حال نبرد با طالبان است اما در واقع آنان را بگونه ای اداره می کرد تا بتواند از آنان در جنگی احتمالی بر ضد هند و برای دست اندازی دوباره به افغانستان بهره گیرد و جامعه جهانی را از خطر افتادن سلاح هسته ای به دست آنان به گونه ای بترساند که بتواند از کمک های بیشتری بهره مند شود .ا شکالی از استمرار این سیاست در رفتارهای دولت وقت پاکستان نیز دیده می شود.
واقعیت آن است که طالبانیسم روح درونی اتحاد شوم نظامی گرایان پاکستان و ملایان فرقه دیوبندی و اساس قدرتی است که ملت شریف پاکستان را به گروگان گرفته است .
نظامی گرایان و ملایان دیوبندی با کنترل تمامی اهرم های قدرت به جای رعایت سنت های تاریخی مبتنی بر تحمل و ملاحظه حقوق شهروندی و اقلیت ها و پرورش فرهنگ همزیستی از برای ارتقا به سطح یک دولت مدرن، دارای برنامه های توسعه طلبانه در چارچوب یک نظام فرقوی می باشند. پاکستان به مثابه کشوری با زایشی فرقوی به دلیل آنکه فاقد عمق استراتژیک است به جهادیون دلتای جهانی نیاز دارد تا شعله جنگ را در مناطق قبیله ای با مرز های نا روشن افروخته نگه دارد تا دوباره قدرت را در افغانستان از طریق طالبان محلی تصرف کرده به سوی آسیای مرکزی قدم بردارد. از سویی دیگر جهادیون دلتای جهانی که به مناطق قبیله ای جذب می شوند آنچنان اداره می شود که منازعه و درگیری با هند در کشمیر مطابق برنامه های ژنرال های پاکستانی به پیش برود.
بی علت نیست که طالبان نسل اخیر که به مناطق قبیلگی و افغانستان اعزام و وارد می شوند و به نو طالب موسوم می باشند به نوشته "لو موند" اصل کشمیری دارند. از سویی دیگر کشورهای عربی -اسلامی با سلطنت های مطلقه (عربستان، اردن،مراکش...) و یا رئیس جمهور ی های مادام العمر (مصر ،تونس، سوریه..) که با نظام های غیر دموکراتیک اداره می شوند ، به جای انجام اصلاحات و سرکوب تروریسم درونی با صدور تروریست های خود به سوی پاکستان ظاهرا هم مشکل خود را حل می کنند و هم به سیاست های پاکستان و به ویژه عربستان یاری می رسانند.جمعی از حکام عرب نیز برای آنکه مورد حمله قرار نگیرند به گونه های مختلف به القاعده- طالبان باج می دهند. فساد موجود در پاکستان و ضعف و فساد همزمان قدرت در افغانستان و وجود اقتصاد جنگی نیز به رشد طالبان یاری می رسانند.
گروهی دیگر همچون حاکمان امارات متحده عربی در حالی که برخی از مسافرین را به دلایل واهی و حتی به اتهام عبور از فضای مصرف مواد مخدر دستگیر کرده به زندان می فرستند،سالانه میلیارد ها دلار درآمدهای حاصله از قاچاق مواد مخدر طالبان را در بانک های خود ذخیره و نگهداری می کنند. آل سعود نیز در حالی که برخی عناصر از فرمان بیرون رفته القاعده را مجازات می کنند سالانه میلیون ها دلار به مدرسه های با آموزش افراطی گری وهابی و جریانات تندر و کمک مالی کرده و از سرویس های آنان در زمینه استراتژیک بهره جویی می کنند.
ساختارهای امنیتی عربستان کشوری که در آن گردن زدن یک مجازات رسمی دولتی است، همواره دارای روابطی چند جانبه با سلفیون رنگارنگ بوده است. این حمایت مستمر و ارگانیک شامل حال یاغیان و دهشت افکنان شرق ایران نیز می شود که در روش، رفتار و ایدئولوژی با القاعده و طالبان هم سو و هم خط می باشند و بر آنند که به جنایت صورت سیاسی بدهند . القاعده به شکلی روح درونی جوامع عربی بنظر می رسد که قادر به اصلاحات و رفرم های دموکراتیک نیستند .
القاعده- طالبان به مثابه مخلوق بلافصل تاریک خانه های وهابیسم تعطیل گر عقل به دلایل ذاتی با بینش های خرد گرا و فلسفه ایزدی و اجتهاد عقل گرای شیعه و فقه میانه روی حنفی - شافعی و مدرنیسم و تمامی دیگر سنت های مرضیه اندیشه ایرانی دشمنی ذاتی دارد . این هیولای پایمال گر حقوق انسانی در سال های اخیر با پیشبرد منافع و سیاست های سعودی و دیگر شیوخ خود کامه و اطاعت خواه، در کنار دشمنی ایدیولوژیک، خشونت جاهلیت مبتنی بر سر بریدن را به مرزهای شرقی ایران و گاه به درون ایرانشهر شرقی نیز کشانده است. دشمنی این هیولا با تمامی صورت های مدنیت ایرانی و به ویژه با تپش های دموکراتیک جامعه مدنی ایران و حقوق زنان و جوانان است.
القاعده- طالبان بر آنست تا با نشاندن دوباره تاریک اندیشی طالبانی بر قدرت در افغانستان از طریق اتحاد عمل با حزب فرا ملی "تحریر" و "جنبش اسلامی ازبکستان" و گروه های همانند به آسیای مرکزی موسوم به ترکستان دست اندازی کرده و با عبور از دریا مازندران با جنگجویان وهابی چچن پیوست جغرافیایی ایجاد کرده و با بیدار کردن القاعده خفته اما موجود در ترکیه با "انصار آلسنه" کردستان پیوند یافته به القاعده حاضر در مثلث سنی عراق یگانه شده و آنگاه به سرزمین مادری خود عربستان رسیده ، حلقه ارتباطی را بر ضد ایران و آزاد اندیشی های جامعه مدنی ایران کامل سازد و از سویی دیگر به مدیترانه و اروپا که در آنجا دارای برخی عوامل محلی است، جای پا محکم کند. شواهد بسیاری وجود دارند که نشان می دهند این موجود خوفزا حتی از دست یازیدن به جنگی هسته ای نیز باکی ندارد.
کشورهایی که در چارچوب ماموریت سازمان ملل "ایساف" در افغانستان حضور دارند، سیاست های خود را به پیش می برند و تا کنون حاصل حضور بیش از 40 کشور در افغانستان و بمباران های اغلب ضایعه آفرین در میان غیر نظامیان، افزایش تدریجی قدرت طالبان - القاعده بوده است. این کشورها می توانند در صورت سخت تر شدن وضعیت، افغانستان را حتی ترک کنند یا حتی محور سال های 80 (حمید گل -ترکی الفیصل -بن لادن ) دو باره احیا شود و افغانستان دوباره اسیر شقاوت های طالبانیسم شود. در عین پذیرش تضعیف طالبان از هر سوی ممکن باید با جانبداری و تشویق اصلاحات اقتصادی و اجتماعی در پاکستان در جهت انزوای باورهای آنان در تمام سطوح اقدام کرد. این کشورهای منطقه اند که باید با تعیین استراتژی مشترک آماده مقابله با این خطر شوند. اگرچه هند دنباله این خطر را در درون کشور خود دارد و چین و کشورهای آسیای مرکزی و روسیه نیز بطور مستقیم درگیر مساله می باشند اما به دلیل تاریخ و فرهنگ مشترک و 800 کیلومتر مرز مشترک بیشترین خطر و مسوولیت متوجه ایران است .
اگرچه جامعه سیاسی ایران از طریق مذاکرات با قدرت های ذینفع محور هایی توافقی را برای کنترل و ریشه کنی این خطر و ایجاد ثبات و امنیت برداشته و برخواهد داشت اما اساسا بر کنشگران جامعه مدنی و فعالان عرصه های فرهنگ و هنر است تا در کنار مبارزات مدنی خود به تعمیق رابطه با همتایان خود در منطقه پرداخته و از درون به مصاف دیو فتنه و پایمال گر حقوق در راستای تقویت آرامش جهانی بروند. برای قرن ها زبان پارسی و شعر و هنر و معماری و عرفان و موسیقی ایرانی شبه قاره هند را به جایگاه همزیستی و عشق و آفرینش "تاج محل" و زایش "دارا شکوه " و اقبال لاهوری بدل کرده بودند .
کم سو شدن چراغ ادب پارسی که به معنی تلاش برای همزیستی مبتنی بر احترام متقابل بود، موجب زایش نفرت و تخریب و شکل گیری فرهنگ طالبانیسم شد. جامعه ایرانی در کنار بر افروختن چراغ حقوق طلبی در راستای سنت های مدنی و فرهنگی خود میتواند به تعمیق روابط با ملت های منطقه به گونه ای بپردازد که با هم بودن و با هم زیستن داوطلبانه از بهر حصول محبت جانشین فتنه و تفرقه و خونریزی های جاهلانه شود.
قدس:عوامل باز دارنده آشتی فلسطینیان
«عوامل باز دارنده آشتی فلسطینیان»عنوان یادداشت روز روزنامهی قدس است که در آن میخوانید؛پیش نویس طرح آشتی ملی فلسطینیان که از سوی مصر تهیه شده به دلیل وجود برخی ابهامات در بندهای آن بار دیگر به بایگانی نیمه راکد سپرده شد.
این پیش نویس که پس از رایزنیهای فشرده میان رهبران فتح وحماس با نظارت مستقیم ژنرال عمر سلیمان رئیس سازمان امنیت مصر تهیه شده به دلیل نادیده گرفتن دیدگاههای حماس با پذیرش این جنبش روبرو نشد.
در پیش نویس طرح آشتی ملی، بار دیگر سازمان آزادیبخش فلسطین «ساف» بعنوان تنها مرجع قانونی فلسطینیان مورد تأکید قرار گرفته است.
حماس معتقد است از آنجا که محمود عباس، رئیس تشکیلات خود گردان که ریاست ساف را نیز بعهده دارد با مطرح شدن گزارش ریچارد گلدستون در شورای امنیت مخالفت کرده، نمی تواند مرجع قابل قبولی برای ملت فلسطین باشد.تشکیلات خود گردان چندی پیش در میان شگفتی جامعه جهانی از شورای حقوق بشر سازمان ملل درخواست کرد که گزارش ریچارد گلدستون درباره جنایات ارتش صهیونیستی را در غزه برای 6 ماه مسکوت بگذارد.این درخواست عجیب حتی شخص گلدستون را شگفت زده کرد زیرا رئیس کمیته حقیقت یاب سازمان ملل معتقد است که این گزارش 575 صفحه ای مظلومیت مردم غزه را آشکار و رژیم اسرائیل را در برابر افکار عمومی رسوا می کند.موضوع دیگری که در بند دوم طرح آشتی ملی مورد تأکید قرار گرفته و با اعتراض حماس روبرو شده، مسأله تعریف سازوکارهای جدید وبازسازی سرویسهای امنیتی فلسطین است.
در این بند هر گونه فعالیت امنیتی ونظامی خارج از چارچوب تعریف شده برای سرویسهای امنیتی زیر مجموعه تشکیلات خودگردان ممنوع اعلام شده در حالی که حماس نگرانی مشروعی نسبت به سرنوشت سرویسهای امنیتی خود دارد.هدف از درج چنین بندی در پیش نویس طرح آشتی ملی قاهره انحلال تدریجی ساختارهای امنیتی حماس وتقویت سرویسهای امنیتی جنبش فتح است.از سوی دیگر، حماس خواهان تعویق انتخابات پارلمانی شده زیرا تعداد 22 نفر از چهره های شاخص پارلمانی وابسته به این جنبش مدت 3 سال است که بدون هیچ اتهامی در زندانهای رژیم صهیونیستی بسر می برند.
از سوی دیگر، حماس در انتظار سرنوشت گزارش ریچارد گلدستون است تا در پرتو نتایج آن، در داخل و عرصه بین الملل، سیاستهای مبارزاتی خود را ترسیم کند.
تشکیلات خودگردان معتقد است، این انتخابات باید در ژانویه 2010 «دیماه 1388 » بر گزار شود حتی اگر حماس این انتخابات را تحریم کند.
موضوع دیگری که در گفتگوهای آشتی ملی قاهره مورد اعتراض حماس قرار گرفت وضعیت قانونی شخص محمود عباس است. دوره ریاست عباس بر تشکیلات خودگردان از اوایل سال جاری میلادی پایان یافته و محمود عباس بر اساس قانون اساسی فلسطین نمی تواند فرمان انتخابات را امضا و صادر کند.مجموعه این عوامل سبب شده، حماس مخالفت خود را با طرح پیش نویس آشتی ملی فلسطین اعلام کند زیرا رهبران حماس معتقدند؛ این پیش نویس با آنچه در جلسات مشترک فتح وحماس در قاهره مورد توافق قرار گرفته است، تفاوت اساسی دارد.
جوان:جریان شناسی فتنه
«جریان شناسی فتنه»عنوان سرمقالهی روزنامهی جوان به قلم عباس حاجینجاری است که در آن میخوانید؛در هنگام تدوین قانون اساسی نظام جمهوری اسلامی ایران در مقطعی که مجلس خبرگان قانون اساسی بررسی اصل ولایت فقیه را آغاز کرد مخالفین نظام جمهوری اسلامی و منحرفینی که گنجاندن ولایت فقیه در قانون اساسی را به منزله نابودی و پایان حیات سیاسی خود تلقی میکردند با توطئهچینی درصدد انحلال مجلس خبرگان قانون اساسی برآمدند و در تاریخ 18/7/58 دولت موقت که اکثریت آن در اختیارشان بود حتی طرحی را هم در این زمینه تصویب کردند که البته این طرح با انتقاد و مخالفت حضرت امام(ره) مواجه شد. امام (ره) بعدها در جریان یک سخنرانی با اشاره به این توطئه گردانندگان نهضت آزادی میفرمایند: «قضیه طرح آنکه مجلس خبرگان منحل بشود که در زمان دولت موقت این طرح شد بعد هم معلوم شد که اساسش امیرانتظام بود و آن مسائل آن وقت، آمدند آقایان پیش ما همین آقایان با آقای بازرگان و رفقایش و گفتند ما خیال داریم این مجلس را منحلش کنیم. من گفتم شما چکاره هستید اصلش، که میخواهید این کار را بکنید، شما چه سمتی دارید که بتوانید مجلسی را منحل کنید، پاشید بروید سراغ کارتان، وقتی دیدند محکم است مسأله کنار رفتند.» محوریت امیرانتظام و دیگر منحرفین گروهک نهضت آزادی در مخالفت با اصل مترقی ولایت فقیه که وجه ممیزه نظام جمهوری اسلامی با دیگر نظامهای سیاسی معاصر بود نشان از ریشه مخالفت دیرینه آنها به ویژه آمریکای جنایتکار با نظام جمهوری اسلامی داشت.
مخالفان با اسلامیت نظام و اصل ولایت فقیه اگرچه در دوران زندگی پربرکت حضرت امام(ره) به دلیل شخصیت برجسته ایشان فرصت ابراز وجود نیافتند و حتی طیفی از آنها مدافع سرسخت ولایت مطلقه فقیه نیز بودند، اما بعد از ارتحال امام، در قالب حلقههای فکری و سیاسی مخالفت دیرینه خود را با ابعاد اسلامیت نظام آشکار ساختند. در کنار نهضت آزادی و دیگر فعالان موسوم به ملی – مذهبیها که ماهیت فکریشان کاملاً مشخص بود، عناصر حلقه کیان و حلقه سلام که عمدتاً از عناصر طیف چپ سیاسی کشور بودند، کسانی بودند که به مرور زاویه خود را با نظام دینی آشکار ساختند و البته با فرصتی که دولت سازندگی در سالهای اولیه دهه 70 در مرکز پژوهشهای ریاست جمهوری در اختیارشان قرار داده بود، مبانی فکری خود را تئوریزه کردند. حلقه کیان با محوریت کسانی چون سروش، حجاریان، شمسالواعظین، جلاییپور و ... پیشتاز انتقال القائات مبانی تفکر سکولار غربی در میان نخبگان سیاسی ایران بود. نگرشهایی که هیچ سنخیتی با مبانی و ساختارهای نظام دینی نداشت. برخی از شاخصههای فکری این حلقه که در نشریه کیان انعکاس مییافت به قرار زیر است:
- معرفت دینی حاصل تجربه افراد در شرایط زمانی و مکانی مختلف است.
- هیچ معرفت حقیقی و آسمانی وجود ندارد.
- هیچ تفاوتی میان ادیان وحیانی و غیروحیانی و آسمانی و زمینی نیست.
سروش در سالهای بعد مخالفت خود با ولایت فقیه را به این دلیل میدانست که ولایت فقیه یک برداشت از دین است و چون به تعداد آدمها برداشتهای متفاوت از دین (صراطهای مستقیم) وجود دارد، دلیلی ندارد که یک برداشت از دین در جامعه حاکم باشد. اما محور حلقه سلام کسی نبود جز موسوی خوئینیها، او که اعتبارش جهت احکامی بود که از سوی امام (ره) صادر شده بود، پس از ارتحال امام با راهاندازی روزنامه سلام خیلی سریع از اندیشه ناب امام (ره) فاصله گرفت.
برخی از دیدگاههای او و تیم همراهش که عمدتاً از مدعیان «ولایت مطلقه فقیه» در دوران حضرت امام(ره) بودند در روزنامه سلام چنین است:
- نفی تکلیفگرایی و اینکه حکومت از زمره حقوق مردم است.
- نفی بحث حلال و حرام در حکومت و اینکه سازو کار حکومت توسط حکومتشوندگان تعیین میشود
- مشروعیت امر و نهی مجتهد منوط به رأی مردم است.
- تدبیر سیاسی واجتماعی جامعه، امری عقلایی است نه دینی.
- مشروعیت حکومت به رأی مردم وابسته است.
پس از دوم خرداد عناصر حلقههای مذکور کوشیدند تا مبانی فکری انحرافی خود را از طریق ساختارهای حکومت نهادینه و قانونمند نمایند و از طریق شبکه گسترده مطبوعات زنجیرهای آن را به گفتمان اصلی نظام اسلامی تبدیل کنند. کارگاههای توسعه سیاسی وزارت کشور در سالهای 76 و 77 با محوریت تاجزاده و حجاریان و دکتر بشریه و همکاری سایر عناصر حلقههای مذکور فرصتی بود تا آن مبانی فکری با استفاده از سازوکار و بودجه و امکانات دولت نهادینه و به تعبیری دگردیسی و تحول در نظام از درون ساختارهای نظام آغاز شود. برخی از اصول این کارگاهها زاویه فکری عناصر تشکیلدهنده آن را با مبانی نظام دینی آشکار میکند. همان کسانی که با طرح حاکمیت دوگانه و بعدها با لوایح دوگانه کوشیدند این تغییر و عبور از نظام دینی را «با ابزار قانونی»دنبال کنند، با کمرنگ کردن و بعضاً ضدیت با مقوله دین در نظام اسلامی، به اصالتهایی تکیه کردند که نشأت گرفته از اندیشه اومانیستی (انسانمحوری) بود.
1- اصالت برابری: یعنی عدم برتری افراد نسبت به یکدیگر از لحاظ حق حکومت بر دیگری
2- اصالت رضایت: به معنی اینکه مشروعیت قدرت به رضایت مردم در پیروی از آن بستگی دارد
3- اصالت قانون: انسانها از قوانینی که خود وضع کردهاند تبعیت میکنند ولاغیر
4- اصل حاکمیت مردم: تنها منبع مشروعیت قدرت، اراده مردم است که میتوانند رضایت یا عدم رضایت خود را از عملکرد حکومتها اعلام دارند.
یافتههای کارگاههای چهارگانه توسعه سیاسی در عرصه مطبوعا
حیات نو:ارتداد دیروز- افتخار امروز
«ارتداد دیروز- افتخار امروز»عنوان یادداشت روز روزنامهی حیات نو به قلم دکتر محمد رضا ملکیان است که در آن میخوانید؛در محدوده جغرافیاى ایران قدیم و تنها از منظر دینی، عالمان نقادى چون ابن سینا، رازی، مولوی، حافظ، فردوسی، خیام، خواجه نصیر طوسی، ملاصدرا، میرداماد ، بایزید بسطامی، منصور حلاج، عین القضات همدانی، سهروردى و بسى نامهاى ریز و درشت دیگر، به سرنوشتى چون ارتداد، اعدام و قتل و انزوا، و یا زندگى ناآرام همراه با هجرت از ایران دچار شدند. اکثر آن سیزده شخصیت در زمان خویش، مغضوب مفسرانِ دین عوام پسند عصر خویش گردیده اند. شاید بعضىها داستان سختى و رنج زندگى آن برزگواران را در مقابل شهرت امروزى شان، افسانه اى بدانند ولى واقعیتهاى تاریخى نشان از آن دارد که اکثر آن عالمان در افکار عمومیِ عصر خویش، به عنوان ملحد و کافر وفات یافتند. آن تکفیر شدگان و اعدام شدگان و منزوىهاى قدیم، افتخارى براى مسلمانان و حتى بشریت امروز شدند و در مقابل، آن بالندگان دیروز و هویت پرستان پیروز، امروز در محافل علمى جهان و در نزد ملت ایران، بعنوان لکههاى ننگ بشرى یاد مىشوند. شکر و سپاس بیکران خدا را که سنت تکامل فکر بشر را، در مسیرى قرار داد که امروز مقبولیت آن مظلومانِ تکفیر شده، عالمگیر شده است. امروزه هر انسان محقق، فارغ از هردین و مذهب مولوی، حافظ، ملاصدرا ،ابن سینا و ... را سرمایههاى بشرى مىداند و همچنین در جهان اسلام یا جهان مدرن به سختى مىتوان کسى را پیدا کرد که نام مولوى (ملاى رومی) براى او آشنا نباشد.
در نزد مردم جهان به تناسب جغرافیاى زبانى و دینی، آن عالمان بعنوان سرمایههاى معنوى ایران و جهان اسلام به شمار مىروند و نیز بعضى از آن بزرگواران بعنوان شناسنامه ایران شناخته مىشوند. ما نیز با افتخارى وصف نشدنى آنان را به فرزندان خود معرفى مىکنیم.
جالب آنکه شغلهایى که از قبال نام آنها در جهان بوجود آمده از نظر اشتغالزایى شاید با بعضى از صنایع بزرگ ایران برابرى کند. سرنوشت مشترک آن عالمان در مقابل خودمداران متشرع و دینداران جاهل؛ ما را به این تجربه تاریخى مىرساند که هر عمل دینى و ارزشی، بطور طبیعى واجد یک نوع هویت است. از زمانى که در فرهنگ عوام، آن هویت به عنوان ارزش تلقى گردد مفسران دنیا طلب، فضایى استبدادى بر آن دین و ارزش مىگسترانند که هر عالم صادق و پاکى را به سرنوشت آن سیزده تن مبتلا میکند و جالب اینکه فلسفه اعمال و رفتار هویت مداران در هر ارزشی، فارغ از زمان و مکان، یکسان است و تکفیر تنها سلاح تاریخى آن خودمداران مىباشد. شاید شیوه دین فروشى و مقدس مآبى در هر عصرى تغییر یابد ولى ماهیت تکفیر کنندگان در سه چیز ثابت است: 1- توهم کمال (خودشیفته به اندک دانش خود و مغرور به کثرت مداحان و چاپلوسان) 2- دکان دارى ( منفعت مادى و معنوى از سنت و هویت رسمی) 3- خشونت درمانى (رفتار قهر آمیز با هر معضل فکری) که در اکثر کتب و آثار بجاى مانده از آن عالمان نمایان است.
عارفان جوان چون منصور حلاج و عین القضات همدانى به جرم تکفیر بدست قدرت مداران متشرع و فقهاى خودپسند، اعدام گردیدند. و سهروردى نیز به همان جرم به قتل رسید و شگفت آنکه هویت اندیشان خواندن کتاب ابن سینا و رازى را براى مسلمانان گناه کبیره دانستند.
ابن سینا: در دهر چون من یکى و آنهم کافر پس در همه دهر، یک مسلمان نبود!
شاید براى ایرانیان باور کردنى نباشد که به جرم ارتداد، از دفن حافظ و فردوسى در قبرستان مسلمانان ممانعت کردند؛ حافظ را به اصرار بستگان و از لطف تفألی، در قبرستان مسلمین شیراز دفن نمودند و فردوسى نیز به اتهام ارتداد در باغ اش غریبانه دفن گردید. جالب است بدانید ملاصدرا، فیلسوفى که افتخارى براى جهان اسلام است، به سبب سیاست حذف و تخریبِ دین فروشان مقدس نما، چندسالى در روستایى در حوالى قم گمنام زندگى کرد و در مسیر حج درگمنامى وفات یافت و قبرى از ایشان یافت نمىشود.
اهل مطالعه، از تاریخ زندگى مشقت بار آن مبارزان با جهل آگاهى دارند ولى براى ملموس تر شدن آن فضا و شناخت هویت مداران عصر ما، علاقمندان را در عصر حاضر به امام خمینى توجه مىدهم البته مبناى این نوشتار براساس مکتوبات چهار ماه پایان عمر ایشان در صحیفه نور جلد 21 و در تاریخ 3/12/67 مىباشد. در نیمه اول قرن (هجری) حاضر ، هویت مداران دو معلم حضرت امام خمینی، آیتالله شاه آبادى (معلم عرفان و اخلاق) و علامه طباطبایى (شاخصترین عالم عقلگراى شیعى و خالق تفسیر المیزان) را بجرم انحراف از دین، مدتى در حوزه علمیه قم تحریم، و آن دو عالم را مجبور به انزوا و تدریس در منازل و یا در روستا نمودند. و همچنین برخورد هویت مداران در آن ایام نسبت به امام خمینى و خانوادهاش همانند برخورد با مرتدین بوده است. [ امام خمینی: عدهاى مقدس نماى واپسگرا همه چیز را حرام میدانستند... یاد گرفتن زبان خارجى کفر و فلسفه و عرفان گناه و شرک به شمار میرفت.
در مدرسه فیضیه فرزند خرد سال مرحوم مصطفى از کوزهاى آب نوشید، کوزه را آب کشیدند! چرا که من فلسفه میگفتم… (ص 91)] . هویت مداران انقلابى امروز، در سالهاى مبارزه اعتقادى به امام و همراهان صدیق او نداشتند. حسینیه ارشاد تهران که مرکز پرورش نیروهاى انقلاب توسط دکتر شریعتى و شهید مطهرى بود، بنام یزیدیه الحاد معرفى مىکردند و معتقد بودند بهشتى فردى تندرو و بى ملاحظه نسبت به فقه اسلامى است و در زیر عباى بهشتى وهاشمى رفسنجانى داس و چکش کمونیسم پنهان است. ولى امروز از هیچ کوششى در مصادره امام، بهشتی، مطهری، شریعتى و هر ارزش انقلابى فرو گذار نمىکنند. [امام خمینی: دیروز حجتیهایها مبارزه را حرام کرده بودند و در بحبوحه مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغانى نیمه شعبان را بنفع شاه بشکنند امروز انقلابیتر از انقلابیون شدهاند ولایتىهاى دیروز که در سکوت و تحجر خود آبروى اسلام و مسلمین را ریختهاند و در عمل پشت پیامبر و اهلبیت عصمت و طهارت را شکستهاند و عنوان ولایت برایشان جز تکسب و تعیش نبوده است امروز خود را بانى و وارث ولایت نموده ... . (ص 93) ].
خوشبختانه در این عصر اطلاع رسانى و آگاهى ، با تزویر نمىتوان از طریق مجارى رسمى هیچ واقعیتى را براى همه جامعه مخفی، و یا قلب حقیقت نمود. در مسیر عزت نفس، اگر پرده خودمدارى و جهل انسان به کنار رود، آنگاه آفتاب حقیقت را بر خود تابان مىبیند و متوجه مىشود رفتار اجتماعىاش مورد پسند آن تکفیر کنندکان است یا مورد پسند آن تکفیر شوندگان؟. امروزه بواسطه آزادى اطلاعات و آگاهی؛ گذرا بودن پیروزى هویت مداران، عیان است و بر اساس سنت و وعده الهى و به یمن فناورى نوین، براحتى مىتوان پیروزى دانش و حقیقت بر جهل و هویت را پیش بینى نمود و همچنین قابل پیش بینى است که انقلابیون مغضوب و منزوى امروز، همانند آن عالمان از افتخارات و سرمایه آینده ایران خواهند بود. اگر همه طلاب جوان، به سعادت فهم و درک آخرین نصیحت حضرت امام نایل آیند، باید امیدوار بود که آسیب هویت مداران بر ایران فزونى نیابد.: [امام خمینی: …ولى طلاب جوان باید بدانند که پرونده تفکر این گروه همچنان باز است و شیوه مقدس مآبى و دین فروشى عوض شده است …..خطر تحجرگرایان و مقدس نمایان احمق در حوزههاى علمیه کم نیست. طلاب عزیز لحظهاى از فکر این مارهاى خوش خط و خال کوتاهى نکنند. اینها مروج اسلام آمریکاییند و دشمن رسولالله.( ص 92) .]
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم