در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رفتارهای عجیب و تغییر رویه ناگهانی او در ارتباطمان، باعث شد که من بشدت سرخورده شوم. شاید دلیل آن این بود که فکر میکردم این ازدواج حتما سر میگیرد و من هم مثل هزاران مرد خوشبخت این دنیا، میتوانم همسر مناسبی که مرا تا پایان عمر خوشحال کندپیدا کنم.
به هم خوردن برنامهها، به هم خوردن وضعیت روحی و روانی من بود. «جک لورنیز»، مرد 30 سالهای است که به اتهام قتل نامزد سابقش «شانا ویست»، 26 ساله، دستگیر شده و با رای دادگاه به تحمل 20 سال حبس محکوم شده است.
این مرد اعتراف کرده 2 ماه پس از آن که نامزدیاش با دختر مورد علاقهاش به هم خورده، در اقدامی بیرحمانه، نقشه قتل او را با شلیک 5 گلوله اجرا کرده است؛ نقشهای که به گفته جک، اجرای آن برایش از هر کار دیگری آسانتر بوده است:
«ما در دانشگاه باهم آشنا شدیم. من از او بزرگتر بودم و به همین خاطر تنها یک سال باهم در این دانشگاه ملاقات داشتیم و پس از فارغالتحصیل شدن من، دیگر دیدارهایمان در محوطه دانشگاه انجام نمیشد. او دختر شاد و سرزندهای بود که علاقه زیادی هم به درس خواندن داشت و تشویقهای من که مثل خود او رشته اقتصاد را انتخاب کرده بودم، باعث میشد تلاش کند تا نمرات بالایی بگیرد و در نهایت در شرکت معتبری مشغول کار شود. اولین باری که او را دیدم، میخواستم از کتابخانه دانشگاه یک کتاب تخصصی بگیرم. اتفاقا شانا هم میخواست همان کتاب را بگیرد. وقتی به مسوول کتابخانه اسم کتاب را گفتم، به شانا اشاره کرد و گفت چند ثانیه قبل این زن جوان آن را گرفته و 2 هفته فرصت دارد تا آن را پس بدهد.
من که نیاز شدیدی به این کتاب داشتم تا بتوانم روی یک پروژه مهم درسیام کار کنم از «شانا» خواستم تا آن را اول به من قرض بدهد. او که دختر سرسختی به نظر میرسید، با مخالفت شدیدش به من فهماند که حاضر نیست به هیچ عنوان از کتابش بگذرد و من میتوانم صبر کنم تا وقتی او کارش را با این کتاب تمام کرد، آن را دوباره از کتابخانه قرض بگیرم.
رفتار سرسختانهاش در همان چند ثانیه اول برایم جالب بود. شاید اگر هر دختر دیگری بود وقتی التماسهای عاجزانه مرا میدید دلش به رحم میآمد و کتاب را به من قرض میداد، اما با این که میدانستم داشتن این کتاب قطور در آن زمان چندان برایش حیاتی نیست، با من مخالفت شدیدی کرد. وقتی از کتابخانه خارج شدیم، دنبالش راه افتادم و به او گفتم که دست کم اجازه بدهد وقتی از کتاب استفاده نمیکند، من آن را قرض بگیرم. خنده عجیبی کرد و به این پیشنهاد من پاسخ مثبت داد. این بود که شماره تلفنم را از من گرفت و گفت که به محض این که در طول روز احساس کند نیازی به این کتاب ندارد، به من زنگ خواهد زد و اینطور بود که اولین تماسهای ما برقرار شد.»
جک یک سال پس از آشنایی با شانا، از دانشگاه فارغالتحصیل و وارد بازار کار شد. علاقه او نسبت به این دختر جوان روز به روز بیشتر میشد و در چند ماه اول تصمیم گرفت تا هر طور شده این دانشجوی فعال را به عنوان همسر خودش انتخاب کند.
«شانا» که همه فکر و تمرکزش درس خواندن بود وقتی برای اولینبار پس از یک سال و نیم، با درخواست ازدواج جک مواجه شد اول آن را شوخی گرفت و وقتی متوجه شد که این پیشنهاد کاملا جدی است، آن را پذیرفت. تنها نکتهای که برای این زوج باقی میماند، این بود که شانا پدر متعصبی داشت که از سالها قبل با او شرط کرده بود همسر آیندهاش را باید او انتخاب کند و مورد تایید او باشد. 2 سال پس از آشنایی این زوج آنها برای اولین بار با خانواده «شانا» دیدار کردند.
همانطور که حدس میزدند، پدر شانا بشدت مخالف این ازدواج بود و دلیل آن هم این بود که جک کار پردرآمدی نداشت. شانا خانواده ثروتمندی داشت که برایشان پول حرف اول را میزد. آنها وقتی با جک آشنا شدند که تازه وارد بازار کار شده و حقوق متوسطی داشت. «شانا میدانست که با ازدواجمان مخالفت میشود و خودش را برای آن آماده کرده بود و به من هم سپرده بود که از رفتارهای خانوادهاش نرنجم. پدرش بسیار بد برخورد میکرد و مدام در حضور من از شانا میپرسید که چرا مرا انتخاب کرده است. درگیری و کشمکش میان او و خانوادهاش ادامه داشت تا این که بالاخره شانا با تمام کردن درسش، به پدرش اعلام کرد که یا با ازدواج ما موافقت میکند یا این که برای همیشه آنها را ترک خواهد کرد. پدرش به خاطر علاقه بسیاری که به تنها دخترش داشت، با این تهدید با ازدواج ما موافقت کرد و قول داد پس از ازدواجمان تا سالهای سال از لحاظ مالی به ما کمک کند و از این بابت خیالش راحت باشد. با وجود سالها مشکلات و درگیری با خانواده شانا، بالاخره مراسم نامزدی ما برگزار شد و قرار عروسیمان برای چندین ماه بعد تعیین شد.» جک مدعی است که پس از نامزدی رسمی، روابط آنها تغییر کرده است. شانا انگار تازه متوجه میشد با کسی ازدواج کرده که مثل پدرش نمیتواند پول زیادی برایش خرج کند.
درگیریهای لفظی میان این زوج، هر قدر به ازدواجشان نزدیکتر میشدند بیشتر میشد. با این که شانا به پدرش گفته بود از کمکهای مالی او استفاده میکند، اما انگار با لجبازی سعی داشت همه چیز را به عهده جک بگذارد. به نظر میرسید برگزاری مراسم مجلل ازدواج برای شانا یک بهانهای شده بود تا بفهمد همسر آیندهاش چقدر میتواند خواستههای او را تامین کند. بحث و جدل میان آنها بالا گرفته بود و بالاخره شانا یک روز بدون هیچ مقدمهای، حلقه نامزدیاش را به خانه جک فرستاد و از او خواست که دیگر هرگز سراغ او نیاید. «هرکس دیگری هم جای من بود شوکه میشد. ازدواجی که برای هر دوی ما تا این حد مهم بود و سالها زحمت کشیده بودیم تا اطرافیانمان را به آن راضی کنیم، به خاطر بهانهگیریهای کوچک شانا به هم خورده بود. من سعی کردم تا او را قانع کنم دست از لجبازیهایش بردارد و آنچه را که همیشه آرزویش را داشتیم، به هم نریزد. اما انگار تصمیمش را گرفته بود. احساس میکردم که مرا بازی داده است. این بود که نقشه قتلش را کشیدم. اسلحهای از پدرم برایم به ارث رسیده بود که پیدا کردن فشنگش کار سختی نبود. من این نقشه را خیلی راحت و بدون کوچکترین دردسری دم در ورودی منزل نامزد سابقم اجرا کردم. او تاوان بازی با احساسات مرا داد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: