گفتگوی توهمی با افلاطون

بهشت من جنگل شوکران‌هاست

همین یکی را کم داشتیم؛ این که پای فلاسفه غرب هم به این صفحه باز شود و شاهد چک و چانه زدن ایادی با آنها باشیم. اما انصافا بحث فلسفی کردن دیگر هیچ جور به گروه خونی این ایادی مشت بر دهان خورده نمی‌خورد. هرچند آدم گاهی از سر ناچاری سنگ را هم گاز می‌زند، چه برسد به بحث فلسفی کردن.
کد خبر: ۲۸۵۶۸۴

ایادی: ببخشید استاد!

افلاطون: آرام باش فرزند!

ایادی: من آرومم، ولی می‌خواستم یه چند دقیقه‌ای مزاحمتون بشم.

افلاطون: گفتم آرام باش فرزند. ما در حال حل یک مساله جدید هستیم.

ایادی: بابا استاد ول کن جان مادرت! بیا چهار تا کلوم با ما مصاحبه کن بریم رد کارمون دیگه!

افلاطون: بسیار خوب. بنشین تا با هم بحث کنیم.

ایادی: چی‌کار کنیم؟

افلاطون: بحث! مگر نمی‌خواهی بحث فلسفی کنی؟

ایادی: آقا بی‌خیال! ما رو چه به این کارها و این حرف‌ها؟ ما اومدیم دو کلمه با شما مصاحبه کنیم، بریم دنبال کار و زندگی‌مون.

افلاطون: مصاحبه چیست؟

ایادی: ای بابا! این آقا مصاحبه رو نمی‌دونه چیه، اون وقت بهش می‌گن بنیانگذار فلسفه غرب. این غربی‌ها هم آی خالی‌بندن، آی خالی‌بندن. آغامحمدخان قاجار می‌دونست مصاحبه چیه، این آقا نمی‌دونه...

افلاطون: با تو هستم پسر! گفتم مصاحبه چیست؟

ایادی: همون گپ دیگه!

افلاطون: این را می‌دانم. ماهیتش چیست؟

ایادی: آقا، جون مادرت، دست از سر کچل ما بردار. وارد بحث ماهیت و چیستی نشو که من هیچ حوصله ساختارشکنی ندارم!

افلاطون: می‌خواهی با این مصاحبه چه کنی؟

ایادی: هیچی. می‌خوام تریدش کنم توی آبگوشت بخورم. خب می‌خوام توی روزنامه چاپش کنم دیگه!

افلاطون: که چه بشود؟

ایادی: چم‌چاره بشود. من چه می‌دونم. بیست سوالی می‌پرسی آقا؟

افلاطون: وقتی نمی‌دانی حاصل کاری که انجام می‌دهی چیست، چرا انجامش می‌دهی؟

ایادی: واسه این که این شکم گرسنه نون می‌خواد.

افلاطون: صرف پول درآوردن دلیل کافی است برای اقدام به هر کار بی‌نتیجه؟

ایادی: نخیر ... ول کن نیست. ببین داداش، من سوفیست نیستم که داری با من سفسطه می‌کنی‌ها!

افلاطون: پس چرا وارد بحث کلام شده‌ای؟

ایادی: آهان! این از اون سوال‌هایی است که خیلی کلیدی به نظر می‌رسه. عرض کنم خدمت‌تون که از روی بدبختی و ندونم‌کاری. یه زمانی منم واسه خودم معقول آدمی ‌بودم. دست‌کم هر چی که بود، آدم بی‌غمی ‌بودم. سر و سامون داشتیم ... کس و کاری داشتیم ... تا این که یه روز این سردبیر یه‌کاره جلوی ما سبز شد، ما رو ویرون کرد، داغون کرد ... خلاصه، داشتیم چی می‌گفتیم؟

افلاطون: آه فرزند! عین همین اتفاق برای من هم رخ داده است. آنجا که برای نخستین بار با استادم سقراط روبه‌رو شدم ... چه لحظه باشکوهی!

ایادی: آقا جسارتا واسه ما لحظه دیدارمون با سردبیر اصلا باشکوه نبودها، در واقع خیلی هم ویرانگر بود.

افلاطون: اما برای من چنین نبود ... تو نمی‌دانی. نمی‌دانی چه دردی کشیدم وقتی که استاد جام شوکران را سر کشید ... آه خدای من! هنوز از یادآوری آن لحظه زجر می‌کشم...

ایادی: فی‌الواقع دست راستش زیر سر سردبیر ما! استاد می‌شه یه سوال بپرسم؟

افلاطون: بپرس!

ایادی: بی‌زحمت، از اون جام‌های شوکران کجا می‌فروشند؟ لازم دارم.

افلاطون: ای پسر! بدان و آگاه باش که من هرگز چنین آگاهی به تو نمی‌دهم. تو، تنها سایه‌‌ای از خودت هستی در این جهان و سایه تو توان آن ندارد که چراغ دانایی را خاموش کند.

ایادی: بیابید پرتقال‌فروش را؟ بابا من می‌گم جام شوکران کجا می‌فروشند، چی‌کار به کار عالم مُثُل تو دارم؟

افلاطون با فریاد: با این جام، چراغ عمر کدام فرزانه‌ای را می‌خواهی خاموش کنی؟

ایادی: ‌هااان؟ اسمش فرزانه نیست که، سردبیره! بعد هم بابا، تو مثل این که در همون عالم مثل، توی اداره برق کار می‌کردی‌ها! چیه هی راه به راه می‌گی چراغ؟ چراغ دانایی، چراغ عمر ... بزن یه دفعه چراغ این مصاحبه رو خاموش کن، بره پی کارش دیگه.

افلاطون: خاموش کردیم.

ایادی: چی رو؟

افلاطون: چراغ این مصاحبه را ؟

ایادی: آخه چرا؟

افلاطون: با تو حال نکردیم.

ایادی: ای بابا! به این چیزها نیست که. منم با خیلی‌ها حال نمی‌کنم، ولی مجبورم باهاشون مصاحبه کنم. اگر بدونی این چند هفته گیر چه آدمایی افتاده بودم... هی ... سردبیر بسوزی که سوزوندیم!

افلاطون: پس چراغ تو هم خاموش شده؟

ایادی: بله، جناب مامور برق! خاموش شده.

افلاطون: به آکادمی ‌بیا تا چراغت را روشن کنم.

ایادی: نخیر ... حریف این یکی نمی‌شیم.

افلاطون: پسرم پیشنهاد می‌کنم به جای این کارهای بی‌نتیجه، روانه شو به سرتاسر جهان به دنبال دانایی و آن را پیدا کن.

ایادی: نخیر آقا رو جو برداشته برده یه جای دوری! آخه بابای من، داداش من، اون موقع که شما روانه می‌شدین، تو کل دنیا 4 تا کشور بیشتر نبود. تازه واسه رفتن هم نه ویزا می‌خواستید نه پاسپورت ... الان که به این راحتی نیست. حالا این حرف‌ها رو ول کن. نگفتی استاد، شوکران کجا می‌فروشند؟

افلاطون: ...

ایادی: آقا! عزیز! جناب! استاد! کجا سرت رو انداختی پایین داری می‌ری؟ می‌گم شوکران کجا می‌فروشند؟

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها