در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«تترو» اما یک فیلم روایی و زندگینامهای است. داستان زندگی ایتالیاییهای مهاجر به ینگه دنیا و البته با همان سنتهای قدیمی موطن اصلیشان که در مهمترین حالت تبعیت بیچون و چرای فرزندان از پدران را ارائه میکند. در فیلم این سنت به چالش کشیده میشود. «تترو» قهرمان فیلم، پدری دارد که در منظر عمومی دارای وجاهت و احترام رشک برانگیز است. همه او را میستایند و پدری کامل عنوان میکنند. شغل پدر تترو نیز کاری خاص است. او یکی از مشهورترین، موفقترین و مورد احترامترین رهبران ارکستر به شمار میآید. تترو هرگز در انظار با پدرش مخالفت نمیکند؛ کار او اما به آنجا میرسد که بیخبر میگذارد و میرود... .
تا نیمه داستان آنچنان که کاپولا کاراکترهایش را روایت میکند همه چیز عادی جلوهگر میکند. پسری به نام تترو موقعیت اجتماعی و هنری پدرش را ارج نمینهد و بیخیال برادر کوچولو و دوستداشتنیاش «بنی» پس از چالشهای فراوان با پدر میگذارد و میرود؛ در حالی که سرشار از استعداد نویسندگی بوده و همگی به این استعداد و ظرفیت تترو اذعان داشتند؛ اما در نیمه دوم فیلم، کاپولا پردهها را کنار میزند و دیگر کاراکترهایش را نمایان میکند.
موقعی که «بنی» بزرگ میشود؛ بیش از هر کاری میخواهد برادر رفته و ناپدید شدهاش را پیدا کند. برادری که در کوچکی او آنچنان به وی علاقهمند بود که حد نداشت، اما همین برادر بزرگ با این همه علاقهمندی به برادر کوچک به یکباره میگذارد و میرود؛ بیهیچ اثری و خبری. خوشبختانه شغل «بنی» باعث میشود او به گونهای در پیدا کردن «تترو» موفق شود. بنی در حال حاضر جزو خدمه یک شرکت کشتیرانی است. جستجوهای او سرانجام وی را به بوینسآیرس میکشاند و میفهمد که «تترو» سالهاست در این شهر اقامت گزیده. در حالی که بشدت منزوی است و با هیچکس رابطهای ندارد و نسبت به همه چیز بدبین است. تنها کسی که با او سر میکند، نامزدش میراندا است؛ دختری خود ساخته که به هر حال با همه تلخیهای تترو فعلا با او کنار آمده ... .
کاپولا از لحظهای که بنی پا در شهر بوینسآیرس میگذارد تا موقعی که بنی نشانی آپارتمان برادرش را مییابد و به آنجا میرود، اطلاعات قطره چکانی اما بسیار مفیدی از رفتارشناختی بنی و تترو به تماشاگر میدهد او با این کار سعی دارد به تماشاگر بفهماند که باید منتظر شنیدن و دیدن وقایع و لحظاتی باشد که به هر حال پیشبینیاش سخت مینماید.
از این روست که کاپولا بنی را یکباره به تترو ملحق نمیکند. اگر فیلم را دیده باشید احتمالا در آغاز این سکانس وقتی بنی در میزند مدام در سوسپانس ماجرا غوطه میخورید که لحظه دیدار دو برادر چگونه است؟ برادری به نام تترو که از خلقیاتش در حال حاضر فقط شنیدهها در دسترس است.
اما کاپولا به زیرکی این دو را به هم نمیرساند، زیرا لحظهای که بنی میرسد میراندا تنها در منزل است و با معرفی بنی او را به آپارتمان دعوت میکند و شمهای از اوضاع و احوال برایش میگوید؛ اما با آمدن تترو است که همه چیز دگرگون میشود و بر خلاف انتظار همگان، داستان به گونهای متفاوت پیش میرود چنانچه در لحظه رویت تترو همگان دچار حیرت و تعجب میشویم.
تترو عصا در دست و خسته و ویران وارد میشود و به محض دیدن بنی طاقت نمیآورد و با داد و تشر و فریاد و ناسزا از همان برادر کوچک خواستنیاش در سالهای دور؛ میخواهد که برود گم شود، اصلا غلط زیادی کرده است که او را یافته... مدتی میگذرد تا این که تترو سر حرف بیاید و در این چند روز که بنی در خانه تترو مانده؛ هیچ صحبتی بین آنها رد و بدل نمیشود که هیچ تترو خودش را هم به بنی نشان نمیدهد.
بعد از چند روز، بالاخره این دو همدیگر را میبینند و در جواب سوالهای بیوقفه «بنی»؛ تترو غضبآلود از کوره در میرود و حرفهایی میزند که هر جملهاش برای مردن بنی کفایت میکند. تترو از روزهای قدیمی میگوید؛ از روزهایی که رخدادهای تلخ و محنت و زشت و پستی در زندگی آنها رقم میخورد که مسبب همه آنها پدرشان بود؛ پدری که اگرچه بین مردم و در ظاهر، عالیترین پدر دنیا و محترمترین هنرمند شهر به شمار میرفت؛ اما در باطن شیطانی بیمقدار بود که فقط تترو به ماهیتش پی برده بود و از همین رهگذر، چه بسا مشکلات طاقتفرسایی هم که پیدا کرده بود به این گونه بود که تترو مدام تلاش میکرد، تا این ظاهر نادرست اما مطلوب پدر برای بنی حفظ شود و در واقع سنگری بوده برای برادرش که او را از خود نیز بیشتر دوست داشت اما وقتی دیگر قدرت تحمل برادر بزرگ تمام میشود، میرود و خود را گم و گور میکند...
کاپولا در تترو حین رجعت به گذشته و بویژه آنجا که تترو از کودکی و نوجوانی خود و بنی میگوید؛ فیلم را به طریقه رنگی ثبت میکند و زمان حال را سیاه و سفید نشان میدهد؛ چیزی که تازگی دارد اما ممکن است به مذاق خیلیها خوش نیاید اما این روش در مفهوم روایی واقعا کارکردی قابل تحسین دارد و باعث شده اولین اسرار مگوی خانوادگی و تالمات حاصل از آن که به نابودی حداقل یک انسان انجامیده، منطقیتر برای تماشاگر جلوهگری کند.
با این همه تترو بسیار سیاه از کار درآمده و تلخی روایتش به گونهای عجیب غیرقابل تحمل است. اگرچه کاپولا در عمده آثارش تفاوت ظاهر و باطن انسانها را روایت کرده، اما در این آخرین اثرش گویی تلخکامی بشر از این تناقضات و ریا و تزویر را بیش از پیش مدنظر داشته و موضوع را به محتوا رجحان داده است.
از منظر او تترو سمبل آدمی است که با ریاکاریها و تظاهر به درستی کردن ممکن است کنار بیاید، اما اگر شیطانی با این ردای زیبا بخواهد بین مردم زندگی کند؛ او برنخواهد تابید. روندی که دقیقا درباره پدرش صادق بود. بنی نیز نماد جوانانی است که عاطفه و عشق و علاقه خانوادگیشان مهمترین چیز در زندگی آنهاست، اما این علاقه به تنهایی نمیتواند کمکی برای آنها باشد تا شانس پیدا کنند که زندگی بهتری در پیش بگیرند. این تعبیرها و تحلیلها را خود کاپولا هم در کن 62 و هم در 23 ژوئن در افتتاحیه جشنواره سیاتل به زبان آورد و این گونه بود که مدام تماشاگران و منتقدان از او درباره ارتباط تترو با زندگی شخصی او میپرسیدند چراکه پدر فرانسیس فوردکاپولا نیز یک موزیسین مشهور و یک رهبر ارکستر بسیار خوشنام بود، اما کاپولا هرگز با او سر سازش نداشت و اصلا به سراغ علاقهاش و شغلی رفت که پدر بینهایت با آن مخالف بود.
با همه این حرفها، کاپولا در نظر همه سینمادوستان در اقصینقاط جهان، دوستداشتنی و مورد احترام است. او طی 2 سال اخیر 2 فیلم ساخته که موجب رضایت دوستداران شده است. اگر یادتان باشد در سال 1997 او «بارانساز» (مت دیمون و دنی دووتیو) را ساخت و سپس از دنیای سینما به عنوان یک کارگردان خداحافظی و اعلام کرد در مقام تهیهکننده نزد اهالی سینما خواهد ماند. حالا او باز دلش تنگ شده، احساس مسوولیت کرده، حرفی داشته، هر چه بوده امیدوارم اثر بعدیاش یا تلخکامی «جوانی بیجوانی» و «تترو» را از ذهن دوستداران بیشمارش بزداید یا این که جسارتا اجازه دهد همین دوستدارانش با یاد کارهای ماندگار و افسانهایاش دلخوش کنند، اما آیا میشود او از سینما در مقام کارگردان دل بکند؟ و اصلا آیا حق دارد چنین کند؟
مهدی تهرانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: