در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ماجرا برمیگردد به 7 سال پیش در منطقه 4 تهران. سرکلاس که میرفتم، ابتدا خودم را معرفی میکردم و بعد از بچهها خواهش میکردم که یکییکی خود را معرفی کنند. این شیوه من در21سالی است که دبیر ریاضی هستم. از نحوه پاشدن و صحبت کردن بچهها و در خلال پرسش و پاسخهای من با آنها تقریبا دستم میآمد چگونه دانشآموزی هستند و حرکت دستها، نحوه ایستادن و نگاه کردن، همه اینها به من کمک میکرد که وزن علمی و شخصیتی بچهها را در همان جلسه اول پیدا کنم. کی باهوشه؟ کی کمهوشه؟ کی اعتماد به نفس دارد؟ کی درس خوانده است؟ کی اهل چه کاری است و ... همانجا کم و بیش نظرم در مورد تکتک بچهها را اعلام میکردم که کی چه کاره است. باهوش و بااستعداد؟ یا بیخیال و کماستعداد. بعد درسم را شروع میکردم.
آن روز هم همین کار را کردم. وسط کلاس یکی از بچهها به بهانهای اجازه گرفت که برای چند دقیقهای کلاس را ترک کند. دیر که کردبغلدستیاش گفت: آقا ما نگران شدیم. اجازه میدهید بریم دنبالش. من موافقت کردم و او رفت و بالاخره با تاخیری 10 دقیقهای هر دو برگشتند. شاگرد اولی که رفته بود توضیح داد وقتی از آبخوری بیرون آمده پایش پیچ خورده و زمینگیر شده است. و وقتی من پرسیدم پس چرا لنگلنگان راه نمیروی؟ جواب داد: آقا اجازه؟ صادقی ماساژ داد بهتر شد.
من گفتم: وقتی باهات حرف میزنم سرتو پایین نینداز. چرا سرتو پایین انداختی؟
جواب داد: ببخشید آقا، شما گفتید ما خنگیم، ما خجالت میکشیم تو چشم شما نگاه کنیم. بچهها زدند زیرخنده! ساکت! بگذریم زنگ که خورد مدرسه تعطیل شد و من در میان هیاهوی بچهها خودم را به بیرون از مدرسه رساندم که سوار ماشینم شوم و بروم. در یک لحظه که نگاهی سریع به خیابان انداختماحساس کردم که ماشینم نیست. جا خوردم، دوباره نگاه کردم دیدم بله، درسته ماشینم نیست. باور کردنش سخته ولی باور کنید که یکهو قالب تهی کردم، احساس کردم تمام خون بدنم درحال تخلیه شدن است. ضربان قلبم بشدت میزد.
خیس عرق شده بودم. مگر میشد؟ یعنی به همین سادگی ماشینم را بردند، هنوز یکسال از قسط دادن پراید دست دومی که خریده بودم، نگذشته بود. بیاختیار به دیوارتکیه دادم. از بچهها خبری نبود، بالا رفتم و پایین آمدم. نخیر نبود که نبود. معلمان دیگر هم رفته بودند. در آن ساعت تقریبا آن سمت خیابان خلوت بود و کسی رفت و آمدی نداشت. در این لحظات بود که همان دودانشآموزی که از کلاس بیرون رفتند سر و کلهشان پیدا شد. جلو آمدند و پرسیدند چی شده آقا؟ ماجرا را تعریف کردم. همونی که بهش گفته بودم به نظرم کم هوش میآید پرسید؟
چه رنگی بود؟
مشکی؟
کجا گذاشته بودید؟
پشت سر آن وانته؟
مطمئن هستید؟
بله!
ولی پشت سر وانت، یک ماشینه که روش چادر کشیده شده.
بله، ولی ماشین من که چادر نداشت.
عجب!
شاید کسی دلش خواسته روی ماشین شما چادر بکشد که آفتاب رنگش را نبرد.
حرف مفت میزنیها، ماشین من اصلا چادر نداره. ماشین من را بردهاند این یک ماشین دیگهاس که صاحبش چادر روش کشیده. تازه معلوم نیست که پراید باشه.
او گفت: اجازه بدید من چادر را بالا بزنم. بعد رفت و همین کار را کرد و دیدم ای دل غافل این که ماشین منه. مانده بودم چی بگم. آخر من چادر ماشین ندارم.
او گفت: ماشین که مال خودتونه، ماشین را ببرید.
آن یکی دوستش گفت: چادر را هم ببرید، لابد یکی از بچهها بهتون هدیه داده.
آخر معنی نداره، کی این کار را کرده، من که داشتم سکته میکردم، مسخرهبازیها چیه؟
اولی گفت: به عنوان هدیه یک ناشناس بپذیرید. این را که گفت شک برم داشت. نگاهی به هردویشان کردم و بعد گفتم: کار شماست؟ همان اولی گفت: آقا شرمندهام. قابلی نداره؟
یعنی چی! این مزخرفات چیه که میگی؟ پسر من داشتم سکته میکردم.
دومی گفت: حالا ببخشید. الحمدلله صحیح و سالم هستید. من پرسیدم: کار کدامتان است؟
اولی گفت: من! آخه شما گفتید، من بیخیال و کمهوشم با اجازه من هم خواستم ضریب هوشی شما را امتحان کنم!
عجب، واقعا که... .
بعد عذرخواهی کرد و توضیح داد پدرش سر خیابان وسایل و لوازم اتومبیل میفروشد و چادر را هم از مغازه پدرش آورده. من قبول نکردم و وقتی اصرار کرد قبول کردم، اما به شرطی که پولش را بگیرد که گرفت. حالا سالها از آن روز میگذرد. آن جوان الان مهندس مکانیک است و در مشهد مشغول به کار است. گاه و بیگاه تماسی میگیرد و من هم گاه و بیگاه اگر کسی خریدار وسایل ماشین بود به آنجا میفرستم و آشنایی میدهم. برادرش یا پدرش کلی تحویل میگیرند. روزگار است دیگر چه میشود کرد.
اکبر- م - تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: