ارتباط مشکوک‌ انگیزه قتل بود

انتقام آتشین؛ پاسخ یک سوءظن

قتل را انکار می‌کند، اما می‌پذیرد آتش جنایت را او شعله‌ور کرده است. نامش جمشید است، 30‌ساله و محکوم به حبس. او جنایتی را طراحی کرده که یک زن جوان قربانی آن شده و دایی خودش نیز به اتهام قتل باید پای چوبه‌دار برود. انگیزه قتل چه بود، حادثه چطور اتفاق افتاد و جمشید چگونه دستگیر شد؟ اینها سوالاتی است که مرد جوان یک به یک به آنها پاسخ می‌دهد، اما قبل از هر جواب لحظاتی سکوت می‌کند، به روبه‌رو چشم می‌دوزد و این جمله را تکرار می‌کند که همه چیز تقصیر خاطره بود. خاطره همسرش است و جمشید هنوز از او کینه به دل دارد و تصور می‌کند زنش به او خیانت کرده است.
کد خبر: ۲۸۴۳۷۶

جمشید برای این که بتواند انگیزه‌اش را از طراحی نقشه قتل توضیح بدهد باید به گذشته‌ها برگردد؛ روزی که خاطره یک خبر عجیب را به او داد: «یک روز خاطره به من گفت برادرش تماس گرفته و خبر داده چند نفر از اقوامشان را که سال‌ها بود از آنها خبری نداشتند پیدا کرده است. من این موضوع را زیاد جدی نگرفتم و حتی کمی خوشحال هم شدم. چند روز بعد همسرم گفت می‌خواهد به همراه همان فامیل‌ها و برادرش به سفر برود. من هم مخالفتی نکردم، گفتم چند روزی خوش می‌گذراند، تفریح و استراحت می‌کند و برمی‌گردد. چون این مسافرت خانوادگی و برادرزنم هم همراه خاطره بود گمان نمی‌کردم مشکلی پیش بیاید.»

متهم نفس عمیقی می‌کشد و با تکان دادن سرش می‌فهماند تصورش درباره بی‌ضرر بودن سفر اشتباه از آب درآمد: «چند روز بعد خاطره به خانه برگشت. او فامیل‌های جدیدش را هم آورده بود؛ مردی به نام طاهر و همسر و 2 فرزندش. قرار بود آنها چند روزی را در منزل ما بمانند. من هم مخالفتی نکردم، چون آدم مهمان‌نوازی هستم و از طرفی فکر می‌کردم خاطره حق دارد بعد از سال‌ها دوری مدتی را با اقوامش بگذراند. البته این را هم بگویم در آن روزها کمی به خاطره مشکوک شده بودم ولی اهمیتی نمی‌دادم.»

همسرم را دوست داشتم و زندگی‌مان هرچند معمولی اما آرام و سالم بود. اگر طاهر وارد زندگی ما نمی‌شد و اخلاق را کنار نمی‌گذاشت کار هرگز به اینجا نمی‌کشید اما حالا زن او مرده، من در زندان باید بمانم و دایی‌ام هم که پای چوبه‌دار است و همین امروز و فردا حکم را اجرا می‌کنند.

دلیل سوءظن جمشید نسبت به همسرش را می‌پرسم و او جواب می‌دهد: « قبل از این که خاطره به مسافرت برود تلفن‌های مشکوکی به خانه‌مان زده می‌شد و وقتی من گوشی را جواب می‌دادم قطع می‌کردند. زنم در این باره توضیحی نمی‌داد و می‌گفت نمی‌داند مزاحم کیست. این تلفن‌ها و برخی رفتارهای خاطره باعث شده بود به او ظنین شوم ولی همان‌طور که گفتم زیاد اهمیتی نمی‌دادم، پیش خودم می‌گفتم تا وقتی مطمئن نشده‌ام نباید بی‌دلیل آشوب به پا کنم. من مرد صبوری هستم.»

صفتی که جمشید به خودش نسبت می‌دهد با جرمی که انجام داده است مطابقت ندارد. این را به خودش می‌گویم و او این‌طور واکنش نشان می‌دهد: «دیگر طاقتم تمام شده بود. کاسه صبر هر آدمی بالاخره یک روز لبریز می‌شود. دیگر نمی‌توانستم دست روی دست بگذارم و ببینم خاطره با طاهر در ارتباط است، خونم به جوش آمده بود.»

صدای جمشید ناخودآگاه بالا می‌رود اما با یک تذکر سعی می‌کند دوباره بر خودش مسلط شود و ادامه ماجرا را بازگو کند: «اقامت چند روزه طاهر و خانواده‌اش در منزل ما 24 روز طول کشید. آن اواخر د یگر کلافه و خسته شده بودم و سر این موضوع با خاطره جر و بحث می‌کردم، اما او می‌گفت نمی‌تواند مهمان را از خانه‌اش بیرون کند، ضمن این که حضور آنها را مزاحمتی برای ما نمی‌داند. در شرایط بدی به سر می‌بردم و عصبی شده بودم تا این که یک روز برادر خاطره با من تماس گرفت و ادعا کرد زنم با طاهر رابطه دارد. این حرف را از او قبول نکردم. چون در آن 24 روز متوجه روابط غیرعادی‌ای نشده بودم برای همین به حرف‌های برادر همسرم اهمیتی ندادم ولی او به تماس‌های تلفنی‌اش ادامه داد و مرتب این جملات را تکرار می‌کرد و می‌گفت: «من بی‌غیرت هستم که هیچ واکنشی نشان نمی‌دهم. خیلی سعی کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم و کاری نکنم که شر به پا شود.»

متهم سرش را میان دو دست می‌گیرد و در حالی که حالا صدایش به سختی به گوش می‌رسد ادامه می‌دهد: «بالاخره آن 24 روز تمام شد و طاهر و خانواده‌اش تصمیم گرفتند به این مهمانی طولانی‌مدت پایان بدهند، اما غائله پایان نیافت چون این بار خاطره می‌خواست همراه آنها برود و چند روزی را در منزلشان بماند. این کار همسرم خیلی غیرعادی بود چون او به اندازه کافی با اقوامش زمان گذرانده بود و دیگر دلیلی نداشت به خانه آنها برود. هر چقدر مخالفت کردم فایده‌ای نداشت و خاطره بالاخره کار خودش را کرد. بعد از رفتن او برادرزنم دوباره تلفن زد و همان حرف‌های قبلی را تکرار کرد. دیگر باور کرده بودم حق با اوست وگرنه هیچ توجیهی برای رفتارهای خاطره و اصرارش برای بودن در کنار طاهر وجود نداشت. از زنم و آن مرد کینه به دل گرفتم. طاهر زندگی آرام مرا متلاطم کرده بود و باید از او انتقام می‌گرفتم. تنها چیزی که می‌توانست آرامم کند همان انتقام بود. باید طاهر را به‌سزای عملش می‌رساندم.»

جمشید قبل از این که ادامه ماجرای قتل را تعریف کند، می‌گوید: «بعضی‌ها آتشی به پا می‌کنند و خودشان دور می‌شوند. طاهر و خاطره هم درست همین کار را کردند. واقعا هنوز هم نمی‌دانم زنم به چه دلیل به من خیانت کرد. من همسرم را دوست داشتم و زندگی‌مان هرچند معمولی اما آرام و سالم بود. اگر طاهر وارد زندگی ما نمی‌شد و اخلاق را کنار نمی‌گذاشت کار هرگز به اینجا نمی‌کشید اما حالا زن او مرده، من در زندان باید بمانم و دایی‌ام هم که پای چوبه‌دار است و همین امروز و فردا حکم را اجرا می‌کنند. همه چیز زیر سر بی‌اخلاقی است. اگر همه اخلاق و مرزها و حریم‌ها را رعایت کنند هیچ وقت چنین اتفاقاتی نمی‌افتد.»

جمشید که می‌داند وقت زیادی ندارد بقیه داستان را تند و تند تعریف می‌کند: «نقشه قتل را کشیدم و از دایی‌ام کمک خواستم. او هم قبول کرد همراه من بیاید. شب حادثه به خانه طاهر رفتیم. صورتمان را با نقاب پوشانده بودیم. در که زدیم زن طاهر بیرون آمد. همین که ما را دید سعی کرد نقاب‌هایمان را بردارد. با او درگیر شدم و کشان‌کشان وی را به داخل خانه بردم. او با یک میله آهنی که روی زمین افتاده بود ضربه‌ای به سرم زد که مرا گیج کرد. در همان وضع زن طاهر را هل دادم. یک پیت بنزین دستم بود. دایی‌ام اوضاع را که دید آن را از دستم گرفت، بنزین را روی زن ریخت، کبریت را کشید و خودش فرار کرد اما من جا ماندم.

جمشید که اشک در چشمانش حلقه زده است، می‌گوید: «زن طاهر فوت شد و من و دو فرزند او بشدت دچار سوختگی شدیم، ماموران که سر رسیدند ما را به بیمارستان بردند و در همان‌جا من بازداشت شدم و به ناچار همه ماجرا را تعریف کردم. بعد از آن بود که پلیس دایی‌ام را دستگیر کرد و از آن زمان هر دو در زندان هستیم.»

وقتی نوبت به این می‌رسد که جمشید از اشتباه‌های خودش که به این قتل منجر شد صحبت کند، می‌گوید: «اول از همه وقتی سر و کله طاهر و خانواده‌اش پیدا شد درباره آنها تحقیق نکردم، آنان را بی‌دلیل به خانه‌ام راه دادم و اعتماد بیجا کردم. بعد از این وقتی سوء‌ظنم بیشتر شد موضوع را با خود خاطره در میان نگذاشتم تا توضیح او را بشنوم و از مراجع قانونی کمک نخواستم و آخر این که تصمیم گرفتم با آدم‌کشی خودم را آرام کنم. هر چند قتل کار من نبود اما حالا بشدت عذاب وجدان دارم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها