گفتگوی توهمی با اسکندر مقدونی

می‌خواهم عذرخواهی کنم

نخیر... انگار این ایادی مشت بر دهان خورده را تقدیر چنین نیست که آبی خوش از گلویش پایین برود. هر چقدر هم که خودش را به در و دیوار بکوبد باز گیر یک آدم مشکل‌دارتر از خودش می‌افتد و حسابی اخلاقش مگسی می‌شود. این هفته هم گیر اسکندر مقدونی افتاده که سه، چهار روزی جلوی روزنامه بست نشسته بود تا ایادی برود و با او مصاحبه کند. به قول خودش از چنگیز و تیمورلنگ و باقی این جنایتکارها مگر چه چیزش کمتر بود که ایادی باهاش مصاحبه نکند. گردن این ایادی را هم که تبر نمی‌زند... ولی با این حال وقتی پای سردبیر وسط می‌آید از مو باریک‌تر می‌شود تا مثل بچه آدم برود و با اسکندر مقدونی مصاحبه کند. ما که خسته شدیم از بس برایش دلسوزی کردیم. به خاطر همین این هفته از خیر دلسوزی کردن هم برایش می‌گذریم و فقط تا جایی که می‌توانیم به ریشش می‌خندیم. این بهتر است!
کد خبر: ۲۸۴۱۲۱

ایادی: ببین داداش من! تموم شد. اون پروژه تموم شد. من دیگه با خونخوارهای تاریخ مصاحبه نمی‌کنم.

اسکندر: حرفش را هم نزن.

ایادی: باز می‌گه حرفش رو هم نزن. بابا! جناب! آقا! می‌گم ما دیگه با شماها مصاحبه نمی‌کنیم.

اسکندر: باید بکنید!

ایادی: اصلا ببینم تو چیکاره مملکتی که من باهات مصاحبه کنم؟

اسکندر: من پادشاه شما بودم.

ایادی: بی‌خود! غاصب! اومده خاک مملکت رو به توبره کشیده، تخت جمشیدمون رو با اون عظمت به آتیش کشیده، آریوبرزن سردار بزرگ ما رو کشته، بعد می‌خواد باهاش مصاحبه هم بکنیم.

اسکندر: ببین! من بابت این کارهایی که گفتی واقعا شرمنده شما هستم. به خاطر همین هم می‌خواهم مصاحبه کنم و در این مصاحبه بگویم که چقدر از کارهایی که انجام داده‌ام سرافکنده‌ام!

ایادی: خب گفتی دیگه، برو رد کارت.

اسکندر: نه... نه... قبول نیست. باید با من خوب مصاحبه کنی.

ایادی: ببین داداش! ملاک خوب یا بد بودن مصاحبه رو جنابعالی تعیین نمی‌کنی. یه آدم بیکار دیگه‌ای تعیین می‌کنه.

اسکندر: کی؟

ایادی: همون آدم بیکاری که منو فرستاده بیام اینجا باهات مصاحبه کنم.

اسکندر: با این حال من با تو مصاحبه می‌کنم. من دستور می‌دهم!

ایادی: برو داداش من، برو. بین همه اون خل و چل‌ها، تو گل سرسبدی. تو که رسما دیگه آخر عمرت هم زدی تو فاز دیوونگی، شما الان اینجا نباید باشی دوست خوب من!

اسکندر: خیلی خب، خیلی خب، می‌دونم که می‌خوای منو بفرستی تیمارستان ولی می‌دونی تو باید افتخار کنی که داری با من مصاحبه می‌کنی. خودت می‌دونی که، من از طرف مادر نسبتم به هرکول و از طرف پدر نسبتم به آشیل می‌رسه. معلم من ارسطو بود و... .

ایادی: آقا اجازه، ما این زنگ ورزش داریم نه تاریخ، برو بابا رد کارت... گرفتاری شدیم ها! گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟

اسکندر: ایادی... .

ایادی: آقا جون من با آدم حسودی که به خاطر عقده‌هاش میاد یه جای باشکوهی مثل تخت جمشید رو به آتیش می‌کشه حرف نمی‌زنم. اصلا ببینم به ما چه شما توی دهات خودتون هیچ بنای باشکوهی نداشتید؟ چرا تاوانش رو باید ما پس بدیم؟ هان؟ د بنال دیگه! چرا لال‌مونی گرفتی؟

اسکندر: ایادی... اون شب... اون شب خب راستش من... اصلا حالم خوب نبود.

ایادی: تو کی حالت خوب بوده؟ هر کی شاگرد ارسطو می‌شد وضعش بهتر از تو بود... بی‌خود نیست اسمت رو گذاشتند اسکندر گجسته!

اسکندر: آه... نه... این اسم را تکرار نکن... این اسم را بر زبان میاور... من ملعون نیستم... ملعون نیستم... خدایان مرا انتخاب کردند تا روی زمین پادشاهی کنم... و این تقدیر من بود... .

ایادی: ببخشید آقا! ما قرار بود یه تئاتر دیگه ببینیم... جمع کن خودت رو ببینم. هی وسط حیاط جام‌جم کش و قوس می‌یاد آه به من نگو ملعون، به من نگو ملعون، ببین داداش، جون به جونت کنند ملعونی، گجسته‌ای، هیچ کاری هم نمی‌تونی بکنی... .

اسکندر: اما شما ایرانی‌ها... شما ایرانی‌ها انتقام سختی از من گرفتید. شما ایرانی‌ها نگذاشتید هرگز برای یک لحظه در قبر احساس آرامش کنم. آن زمان که نوادگان و جانشینان مرا به زیرکی به بند کشیدید، از در دوستی درآمدید و آنها را سراپا ایرانی کردید... .

ایادی: با اجازه‌تون چشم و چارتون رو کور کردیم، خوب هم کردیم، تا تو باشی آدم بشی.

اسکندر: من آدم شدم. باور کن آدم شدم. با من مصاحبه کن. من می‌خواهم از ایرانیان عذرخواهی کنم.

ایادی: پذیرفته نیست داداش!

اسکندر: اما من عذاب می‌کشم!

ایادی: خوب برو دکتر.

اسکندر: چه دکتری؟ چه طبیبی؟ من هیچ کس را نمی‌شناسم... .

ایادی: ای بابا! ما هم که شدیم آمبولانس خل و چل‌ها! خیلی خوب، بیا بریم من یه جایی رو بلدم. یه مشت روانی مثل خودت هم اونجا هستند. اونجا حالت رو خوب می‌کنند.

اسکندر: راست می‌گویی؟... آه می‌دانستم بالاخره همین ایرانیان هستند که مرا نجات می‌دهند... .

(باقی ماجرا را هم که لابد خودتان می‌دانید)!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها