مواظب پیچ‌های بی‌اعتنایی باشید

عرض به حضورتان الان که داریم این کلمات را قلمی می‌فرماییم از صبح چنان بارانی گرفته است که نگو و نپرس. از سوی دیگر آسمان‌قلمبه‌هایی هم به قول وروجک در حال غریدن‌اند که به شکلی اساسی نیش‌مان را تا بناگوش باز کرده‌اند. این است که خوبیم، خوش‌اخلاقیم، گیر نمی‌دهیم و البته لبخند هم می‌زنیم. یعنی امسال اگر پاییز و زمستانش همین جوری باشد که الان هست ما دیگر از خدا چیزی نمی‌خواهیم، جز سلامتی و دل خوش! بگذریم. راه بیفتیم برویم دنبال کلمات که سر پیچ بی‌اعتنایی‌ها گم نشوند... به‌به، به‌به، شاعر هم که شدیم... . مارمولک قرمز، چه کسی گفته ما به نامه‌های تو جواب نمی‌دهیم؟ الهی این کافه کاغذی زیر همین بارانی که می‌بارد خیس و کثیف و گلی شود اگر خدای نکرده از روی عمد به نامه‌هایت جواب نداده باشیم. پس تو هم از ما به دل نگیر و مراتب ارادت ما را پذیرا باش و البته این نکته را به دوستانت هم گوشزد کن.
کد خبر: ۲۸۴۱۱۹

فائزه‌خانم مصاحبه‌ات را با ایادی جمیعا خواندیم و قرار است توی صفحه خودش چاپ کنیم. البته ما که خیلی خوشمان نیامد. چه معنی می‌دهد شماها اینقدر این مشت بر دهان خورده فلک‌زده را تحویل بگیرید؟ بگذریم. امیدوارم لامپ‌های خانه‌تان هر چه زودتر از حالت غروب به طلوع تبدیل شوند هرچند نامه نوشتن برای ما زیر نور شمع هم برای خودش حکایتی است( !یاه یاه یاه) راستی به روی چشم! قول می‌دهیم دیگر ناراحت نشویم. یعنی اگر شدیم هم زود خوب شویم. اگر هم زود خوب نشدیم... قول می‌دهیم بیاییم دوباره به نامه تو یک نگاهی بیندازیم که خوب شویم، خوب شد؟ خوبه!

یک دوستی هم به اسم خط موازی نامه نوشته و از ما خواسته برای یکی از دوستانش دعا کنیم که به سرطان خون مبتلا شده است. خب، دست به کار شوید و در این آخرین روزهای ماه رمضان برایش دعا کنید. راستی خودکارت هم خیلی رنگ قشنگی داشت!

محمدرضا مزروعی در ایمیلش انتقاداتش را در مورد نسل سوم ازجمله کافه کاغذی نوشته. محمدرضاجان من هم دلم می‌خواهد مقدمه‌ها مثل قدیم طولانی باشد، ولی باور کن تعداد نامه‌ها و ایمیل‌ها آنقدر زیاد است که مجالی برای این کار نیست. در مورد افرادی هم که نام برده‌ای باید بگویم همین جوری هم کلی از مخاطبان صفحه هر هفته منتظر نامه‌های آنها هستند و این، به یکی از جذابیت‌های کافه تبدیل شده است. به هر حال برای این که باور کنی، ما فقط تعریف و تمجیدها را چاپ نمی‌کنیم انتقادت را کامل منتشر می‌کنیم تا بقیه هم نظرشان را بگویند: «اولین موردی که در صفحه 13 تحت عنوان کافه کاغذی به چشم می‌آید تغییر در سبک نوشتار شماست. مهم‌ترین عاملی که خواننده را ترغیب به خواندن کافه کاغذی می‌کرد سبک خاص نوشتن شما بود، اما در چندین شماره اخیر فقط چند خطی را به عنوان سرمقاله یا سرآغاز از شما می‌بینیم که دیگر آن نشاط گذشته را هم ندارد. یک هفته از بد روزگار و خستگی و کمبود خواب و گرسنگی و... گله می‌کنید، هفته دیگر از مسائلی دیگر ابراز شادی می‌کنید و این تکرار به جذابیت صفحه شما لطمه می‌زند....»

این هم بخشی از ایمیل ساناز از کرمانشاه است که نامه‌هاش عمرا دست ما نرسیده: «حالگت چیونَ؟ (حالت چطوره؟) خُوَشی؟ سِلامتی؟ ایمِرو (امروز) تووام (می‌خوام) آراد (برات) کردی بِنیوسِم (بنویسم.) خلاصَه وَ (به) بزرگی خووَد (خودت) بووَخشید (ببخشید) اگَ (اگر) سرت لَ (را) درد تیارِم. (می‌یارم)‌ شنَفتِمَ (شنیدم) خووَرزاد (خواهرزاده‌ات) گه (که) نوِ (اسمش) وروجک هست فِرا (خیلی) اذیتت کد (کرد) یاه یاه یاه یاه. دی (دیگه) عرض بودَ (بشه) خدمتت تا لَ (از) یادِم نَچی ی (نرفته) و (به) ای (این) آقا ارشیا شفیعیون بیوشِم (بگم:) فرا (خیلی) باحالی. دسِد درد نکه. (دستت درد نکنه) او را (اونجا) هَ (اصلا) کسِ (کسی) مث (مثل) خووَد (خودت) نو (توی) کافَه نیونِم (ندیدم.) فِرا خووَشتیپ نیوسی. (خیلی خوش‌تیپ می‌نویسی)‌ هم (بازهم) دَسِد درد نکه.» راستی شما به هم داداش سعیدت کلی سلام ما را برسان.

تی‌ان‌تی‌جان! چرا دخترم اینقدر حالت گرفته است؟ ببین! کلاس‌های روزنامه‌نگاری و نویسندگی خیلی زیادند، اما من اینجا نمی‌توانم اسم ببرم چون مصداق تبلیغ را پیدا می‌کند. ولی اگر به چند فرهنگسرا سر بزنی می‌توانی راهنمایی بشوی. اینقدر ناراحت نباش دخترم، خودم هر هفته منتظر ایمیل‌هایت می‌مانم. باور کن ما بی‌معرفت نیستیم.

بابا بهناز از اندیمشک... هق هق... من که جواب ایمیل‌هایت را می‌دهم... ونگ ونگ... تازه آن دفعه‌ای هم که لری نوشته بودی من چاپ کردم... بازم هق هق... ولی جدای از شوخی دخترم این حرف‌ها چیه؟ چرا یکهو قاط زدی؟ این را بدان و آگاه باش که ما همیشه همیشه تا وقتی که هستیم مشتاق شنیدن حرف‌هایت می‌مانیم.

اسکلت‌جان ما که بالاخره نفهمیدیم تو از ما تشکر کردی یا انتقاد، اما در هر حال مخلصیم!

بابا زینب محمدزاده اینقدر ما را چوبکاری نکن. ما که عذرخواهی کردیم، ولی ببینم مگر جز این ایمیل تو ایمیل دیگری هم داده بودی که ما جواب نداده باشیم؟ به جای این حرف‌ها زودتر برایمان ایمیل بزن. آخر اگر نزنی ما چطور بفهمیم چه کتاب‌هایی را تازه خوانده‌ای و هی برای خودمان کیف کنیم؟ حیف نیست کافه کاغذی بینوایی را از این لذت محروم کنی؟ آخه انصافت رو شکر خواهر... .

جوجه‌قناد باور کن پیاده‌رو هیچ قضیه‌ای نداشت. یعنی اولش یک شوخی بود که بعدها جدی شد، اما هیچ ماجرای خاصی پشتش نبود. عکست را هم چاپ می‌کنیم داداش. استاد سردبیر اجازه‌اش را داد.

«سلام کوچولو!!!!! خوبی؟ چه خبر؟ (نه بابا، اشتباه چیه؟ درست اومدم. مگه تو کافه نیستی؟؟ خب حالا 30 سالت شده که شده! بچه که هیچ وقت برای مادرش بزرگ نمی‌شه که... بله...») اینها را هم لیدا نوشته که بالاخره دانشگاه قبول شده حالا ما را کوچولو می‌بیند.

آتی از بهشهر، اولا که تولدت مبارک. دوما که حرف‌های تو را به دیده منت می‌پذیریم و جدی جدی می‌رویم بهش فکر می‌کنیم. قول می‌دهیم.

نوید 17 ساله از اهواز حالا که نمی‌توانی بروی به 2 سال دیگر، بهتر نیست از حالا غصه 2 سال دیگر را نخوری؟ آخه بچه‌جان حالا کووووووووووو تا کنکور؟

خیال هم از همدان نوشته: «فکر نکنی من از رو دست بقیه فهمیدم تولدته‌ها، خودم یادم بود، ولی چون روزشو نگفته بودی دیدم ضایست بگم ولی دیگران گفتن ما هم می‌گیم اصلا ناراحت نباشی که پیرشدی و رفتی و اینا اصلا 30 سال که پیری نیست البته تقصیر خودت بود دیگه آنقدر به زور خودتو 17سال و4 ماهه نگه داشتی که تیر از کمان رها شد و ییهو 30 ساله شدی، ولی نگران نباش من خودم یه دسته‌بندی جدید دارم به این صورت از صفر تا 15 سالگی هیچی، از 15 تا 25 سالگی نوجوان، از 25 تا 45 سالگی جوان کوچک، 45 تا 75 سالگی جوان متوسط، 75 تا الی آخر جوان بزرگ. این طوری آدم تا آخر عمر جوون میمونه. پیش‌بینی می‌شه استقبال خانم‌ها از این دسته‌بندی بی‌نظیر باشه.» جدا آدم اگر این دلداری‌های شماها را نداشت چیکار می‌کرد؟ ببینم واقعا می‌گویی توی شهر شما از کتاب‌های جدید خبری نیست؟ مگر می‌شود؟ اشتباه می‌کنی ها! راستی جلو جلو هم تولد خودت مبارک.

عاطفه‌خانم مرسی که تولد ما را تبریک گفتی. تولد شما هم مبارک... جان؟ تولدت الان نیست؟ خب بالاخره یک روزی هست دیگر؟ نیست؟ به هر حال دست شما درد نکند.

دیگه انصافا به جای صفحه قیافه سردبیر نسل سوم است که دارد به مرز بنفش شدن می‌رسد. یکی نیست بگوید تو که صفحه‌ات جا ندارد مجبوری اینقدر روده‌درازی کنی؟... جان؟ لابد مجبوریم دیگر... ای بابا به روده آدم هم کار دارند. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها