خاطره

فرار جیب‌بر ایستگاه اتوبوس

وقتی به عنوان دانشجو به تهران آمدم، تنها نگرانی خانواده‌ام این بود که تهران شهر بزرگی است و این شهر هر لحظه‌اش پر از ماجراست. مبادا به راه غلط بروم، مبادا دست از پا خطا کنم، مبادا دوستان ناباب گولم بزنند. خلاصه طوری مرا ترسانده بودند که انگار تهران لولو است یا اژدهای هفت سری است که هر لحظه ممکن است، آدم را ببلعد.
کد خبر: ۲۸۲۶۸۰

البته در این میان، مادرم بیشتر نگران بود. او می‌گفت: تو بچه صاف و ساده‌ای هستی و در یک شهر کوچک بزرگ شده‌ای، در حالی که تهران شهر شلوغی است که نه سر دارد و نه ته و در هر گوشه‌ای هم دامی پهن شده است. می‌ترسم بلایی سرت بیاید.

مادرم یکجوری می‌گفت که انگار به قول معروف من از پشت کوه آمده‌ام، هر چه می‌گفتم مادر جان بیش از 10 بار به تهران رفتم، این‌جور که شما می‌گویید نیست، به خرج مادرم نمی‌رفت و می‌گفت: خوب با بابات رفتی ‌‌و با او برگشتی، این فرق دارد که بخواهی تک و تنها آنجا زندگی کنی.

من جواب می‌دادم: تک و تنها چیه؟ من تو خوابگاه دانشجویی هستم.

بگذریم، راستش را بخواهید آنها دلم را طوری خالی کرده بودند که من نگران همه چیز بودم، چنان کیفم را در دست می‌گرفتم که دستم عرق می‌کرد. اصلا یکبار به فکر افتادم با دستبند آن را به دستم ببندم، ولی هم‌اتاقی‌‌هایم خندیدند و گفتند، ببخشید، مگر در کیفتان دسته‌های اسکناس و تراول چک دارید؟ چهار تا جزوه و دو تا کتاب که این حرف‌ها را ندارد. تازه به قیافه تو نمی‌خورد که تو کیف‌ات پول باشد.

به هر حال روزگار گذشت، تقریبا 2 ماه. در این مدت ترسم ریخت و نگرانی‌هایم تا حدود زیادی برطرف شده بود. دیگر نمی‌ترسیدم که هر کس قصد زدن جیب مرا دارد، می‌خواهد مثلا مرا به راه غلط بکشاند یا رفیق ناباب است. اتفاقا هر 3 هم‌اتاقی من هم بچه‌های شهرهای کوچک بودند، گرچه زبل‌تر از من بودند حتی یکی از آنها به اصطلاح شر روزگار بود که به قول خودش هفت بچه تهرونی را سر چشمه می‌برد و تشنه برمی‌‌گرداند.

تقریبا اوایل زمستان بود. یک روز در ایستگاه اتوبوس بین خیابان انقلاب و شریعتی منتظر اتوبوس بودم. اما اتوبوس تاخیر داشت یا اگر می‌آمد پر بود. همین شد که مسافران زیادی در ایستگاه جمع شده بودند. من مدتی روی نیمکت نشستم بعد جایم را به یک خانم که بچه‌ای همراهش بود دادم و رفتم کناری و تکیه دادم به ستون ایستگاه. چند دقیقه بعد اتوبوس آمد و متاسفانه صف بهم ریخت و من که می‌خواستم نوبت صف را رعایت کنم، دیدم دارم جا می‌مانم و بناچار قاطی جمعیتی شدم که پشت در تجمع کرده بودند که سوار شوند. این بود که فشار جمعیت به من هم وارد شد و در این میان، یکی به شانه‌ام فشار داد که داداش بجنب بجنب، جا می‌مانیم!

برگشتم دیدم پسر جوانی است که قیافه درهمی دارد و خیلی جدی گفت:

معطل نکن داداش، بجنب!

هیچی، من هم به تکاپو افتادم و هر جوری بود سوار شدم و خودم را لای در جا دادم و در آن لحظه بود که احساس کردم انگار کسی کیف پولم را از جیب بغل کتم درآورد، اما جمعیت طوری بهم فشرده شده بود که نمی‌توانستم دستم را در جیبم کنم ببینم حدسم درست است یا نه. در همین لحظه در با فشار بسته شد و اتوبوس راه افتاد و من که صورتم به در چسبیده بود، متوجه شدم جوانی که مرا هل داد خودش سوار نشده و به من زل زده است.

شک برم داشت که حتما جیبم را زده است، این بود که داد زدم: آقای راننده نگه دارید، پیاده می‌شم، جیبم را زدند!

راننده 10، بیست متر جلوتر ایستاد و در را باز کرد که من پیاده شدم و وقتی دست در جیبم کردم دیدم بله کیف پولم نیست. نگران، خودم را به ایستگاه رساندم، حدس می‌زدم کار کار همان پسر جوان باشد، چون قیافه‌اش تابلو بود و به جیب‌برها می‌خورد.

اطراف را نگاه کردم، یک لحظه دیدم آن طرف خیابان دارد بی‌خیال راه می‌رود و انگار مشغول وارسی کیف من است.

نمی‌دانم خدا چه قدرتی به من داد که مثل قهرمان پرش ارتفاع از روی نرده‌های وسط خیابان پریدم آن طرف و در چشم بهم زدنی خودم را به آقا دزده رساندم و چنگ زدم کیفم را از دستش درآوردم. وقتی متوجه من شد، چنان مشتی به سینه‌ام کوبید که بی‌اختیار روی زمین ولو شدم و تا به خودم آمدم او مثل برق و باد صحنه را ترک کرده بود. از جا بلند شدم، در زانوی چپم احساس درد می‌کردم، چند نفر دورم جمع شدند که چی شده آقا!

توضیح دادم، تو ایستگاه اتوبوس کیف پولم را زدند. پیرمردی که عصا در دستش بود، گفت: خدا را شکر که چاقو بهت نزد. پات خیلی درد می‌کنه؟

گفتم: نه زیاد.

گفت: راه برو، ببین می‌تونی راه بری؟

خوشبختانه درد زانویم چیز مهمی نبود. همان پیرمرد گفت: بچه شهرستانی؟

گفتم: بله.

گفت: اینجا خیلی باید مواظب باشی، حالا ببین، پول تو جیبت هست.

نگاه کردم، دیدم، نه نیست. البته خوشبختانه کارت دانشجویی و گواهینامه رانندگیم بود.

پیرمرد گفت: چقدر پول توش بود؟

گفتم: 3 هزار و دویست تومان.

پیرمرد گفت: خوب، خدا را شکر، آقا دزده پس به کاهدون زده.

بعد نگاهی دقیق به من کرد و گفت:

بیا این پانصد تومان را بگیر که بی‌پول نباشی.

ولی حاضر به قبول کردنش نبودم، اما او اصرار می‌کرد که بگیرم، بالاخره باید سوار ماشین شوم و به دانشگاه بروم.

من گفتم: دیگه به کلاس اول نمی‌رسم تا کلاس دوم هم تشکیل بشه، پیاده میرم. آنجا هم دوستان هستند.

اما آن پیرمرد محترم، مگر دست‌بردار بود و با اصرار پول را به من داد و گفت:

می‌تونی پیاده بری، اما با جیب خالی نرو، تو مردی، مرد که نباید جیبش خالی باشد.

پول را گرفتم و خیلی تشکر کردم و پیاده رفتم به سوی دانشگاه. عجب مرد محترمی بود. یاد خدا بیامرز پدربزرگم افتادم. او هم چنین خصوصیاتی داشت.

بگذریم، حالا که دارد سال جدید تحصیلی شروع می‌شود، دو سال از آن زمان می‌گذرد. من آن پانصد تومان را در کیفم نگه داشته‌ام به رسم یادگاری، به یاد مرد بزرگوار و انسان‌دوستی که رفتارش در من تاثیر عمیقی گذاشت. کاش می‌شد یک بار دیگر ببینمش. هر بار که از آن مسیر می‌گذرم نگاه می‌کنم بلکه دوباره ببینمش. ولی افسوس که تا به حال این اتفاق نیفتاده است، گرچه یادگارش، یعنی پانصد تومانی که به من داد در یکی از جیب‌های کیف پولم است و همیشه با من هست. یادش بخیر.

 سیدجواد- ل مریوان کردستان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها