در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زندان چطور میگذرد؟
بسختی. آنقدر سخت که هر روزش یک سال برایم میگذرد، با این حال مجبورم تحمل کنم. چارهای نیست، به قول بچههای زندان زیر تیغی هستم و بالاخره هم حکم قصاص اجرا میشود.
یعنی امید به بخشش نداری؟
نمیدانم چه بگویم. امیدوارم اگر میخواهند ببخشند هر چه زودتر این کار را بکنند تا من از شرایطی که دارم راحت شوم.
مقتول را میشناختی؟
بله، او از همسالان برادرم بود که با هم سلام و علیک هم داشتند. ما سالها بود که با هم آشنا بودیم و البته سالها بود که با هم اختلاف داشتیم.
اختلاف تو و مقتول به چه دلیلی بود؟
او پسری بود که خیلی با برادرم دعوا میکرد. من هم به خاطر اینکه چند بار برادرم را زده بود با او برخورد کردم.
چرا برادرت را میزد؟
به هر حال آنها در سنی بودند که دلشان میخواست خودشان را نشان دهند. مقتول هم همین طور بود. او میخواست خودش را فردی قدرتمند نشان دهد، برادرم را میزد و چندین بار این کار را کرده بود. روزی که دیدم چشم برادرم بشدت کبود شده است و قادر نیست آن را باز کند تصمیم گرفتم که او را تنبیه کنم.
چطور با او برخورد کردی؟
با هم درگیری فیزیکی پیدا کردیم و من به شدت او را زدم و بعد از محل دور شدم.
چرا به پلیس شکایت نکردی؟
اختلافات بین من و مقتول زیاد بود و من فکر کردم که بهتر است آن را خودمان حل کنیم. البته بعد از آخرین درگیری فیزیکی که به خاطر برادرم بود من به خانه مادرم رفتم و دیدم که او گریه میکند. پرسیدم چه شده است، گفت مقتول به در خانهاش رفته و با ضربات قمه به در کوبیده و رعب و وحشت ایجاد کرده است. من هم برای اینکه دوباره درگیری پیش نیاید به پلیس شکایت کردم و مقتول بازداشت شد.
پس چطور شد که دوباره با هم درگیر شدید؟
موضوع این بود که مادربزرگ مقتول به خانه مادرم آمد و از او خواست تا رضایت دهد. چون عموی مقتول هم آمده بود و مرد بسیار محترمی بود ما رضایت دادیم. بعد هم مقتول به در خانه ما آمد و عذرخواهی کرد.
شما که با هم آشتی کرده بودید پس چرا دوباره درگیر شدید؟
مدتی بعد از این ماجرا من در پارکی دیدم که دعوا شده است، رفتم برای جدا کردن اما باز هم درگیری اتفاق افتاد و من چند ضربه به یکی از طرفین دعوا زدم و گفتم این ضربات را میزنم تا یادت باشد دیگر در این محل دعوا نکنی. دعوا که تمام شد و چند ساعتی گذشت من به سمت مغازه دوستم حرکت کردم. در راه مقتول چاقویی زیر گلوی من گذاشت و من را به زور سوار ماشین دوستش کرد. ما به سمت بیابانی رفتیم. به او گفتم چه مشکلی با من داری و چه اتفاقی افتاده است؟ از حرفهایش فهمیدم کسی که من با او چند ساعت قبل دعوا کرده بودم به سراغ مقتول رفته و مدعی شده که من در میان اهالی گفتهام که حال مقتول را گرفتهام و کاری کردهام که تنبیه شده است. در حالی که من این حرف را نزده بودم و پسر جوان برای انتقامگیری به سراغ مقتول رفته بود تا بتواند از این طریق از من انتقام بگیرد.
خب چرا برای مقتول توضیح ندادی که پیغام دروغ به او دادند؟
او اصلا به حرفهای من توجه نمیکرد و آنقدر از این حرف ناراحت بود که میخواست هر طور شده با من درگیر شود. به همین خاطر هم من را به سمت بیابان برد. در آنجا با چاقو چند خط روی صورت من انداخت. به او گفتم اگر واقعا شجاعت داری بیا تن به تن بجنگیم، البته مقتول قصد نداشت که من را بکشد، او میخواست روی صورتم خط بیندازد تا در محل بگوید من را شکست داده است. وقتی کار به جنگ تن به تن کشیده شد من او را زدم. لباسهایش خونی شده بود. مردی موتوری داشت از آن اطراف رد میشد. مقتول از او خواست تا کمکش کند اما آن مرد ترسید و این کار را نکرد هر طور شده بود ما خودمان را به داخل شهر رساندیم و من به سمت خانه رفتم تا زخمهایم را پانسمان کنم.
دوست مقتول در این میان چه میکرد؟
دوستش که با ما آمده بود همان ابتدا ترسید و محل را ترک کرد. اگر او میماند شاید کار به اینجا کشیده نمیشد.
از لحظاتی بگو که قتل اتفاق افتاد؟
بعد از اینکه از بیابان خارج شدیم من به سمت خانهام رفتم و زخمهایم را پانسمان کردم. بعد از آنجا به سمت مغازه دوستم حرکت کردم. در مغازه بودم که مقتول با عمویش در حال عبور از مقابل مغازه بود. چشم در چشم که شدیم دوباره درگیری شروع شد. او چاقو کشید و این بار من هم چاقو کشیدم و در نهایت ضرباتی که من به او زدم باعث مرگ او شد.
چاقو را از کجا آوردی؟
چاقو متعلق به خود مقتول بود. من آن را زمانی از مقتول گرفتم که او در بیابان داشت به صورتم خط میانداخت، من هم چاقو را که زمین انداخت برداشتم و به راه افتادم و از محل دور شدم.
از زندگی خانوادگیات بگو، همسر داری؟
همسر داشتم اما بعد از این ماجرا او از من جدا شد و به خانوادهاش پیوست. ما 2 سال بود که با هم ازدواج کرده بودیم و فرزند نداشتیم. بعد از جدایی هم دیگر خبری از همسرم ندارم.
خانوادهات برای جلب رضایت اولیای دم کاری کردهاند؟
مادرم بارها برای اینکه اولیای دم مرا ببخشند به خانهشان رفته اما نتوانسته است کاری بکند و من امیدوارم که موفق شود، چون من در زندان شرایط سختی را پشت سر میگذارم.
از کاری که کردی پشیمان نیستی؟
من خیلی پشیمان هستم. نمیدانم چطور باید این اتفاق را جبران کنم. هرچند تنها مقصر این ماجرا نبودم، اما به هرحال من با تصمیم قبلی این کار را نکردم و این درگیری برای قتل یک فرد نبود بلکه فقط یک درگیری از سر جهالت بود.
چه توصیهای برای افرادی مثل خودت داری؟
به آنها توصیه میکنم که با خویشتنداری مشکلات را حل کنند و خود را درگیر مسائلی که به آنها ربطی ندارد نکنند و سرنوشت خود را مانند من تباه نکنند و همیشه به خداوند تکیه کنند و از او برای حل مشکلاتشان کمک بگیرند.
داوودابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: