مرد طلافروش چگونه به سارق حرفه‌ای تبدیل شد؟

فقط از طبقات اول یا آخر دزدی می‌کردم

اعتیاد و مشکلات مالی دو عاملی بود که از مردی به نام حمید یک سارق حرفه‌ای ساخت. او خودش می‌گوید زمانی مرد آبروداری بود و همه قبولش داشتند اما ناملایمات و سختی‌های زندگی کمرش را شکست و او را به آنجا کشاند که به یک سارق تبدیل شد.
کد خبر: ۲۷۹۶۲۰

حمید دستبند به دست در راهرو دادسرا ایستاده و به دیوار تکیه داده است. اضطراب از چهره‌اش کاملا هویدا است. او با صدایی آرام که به زحمت شنیده می‌شود می‌گوید: «قبلا سر و کارم به دادسرا و زندان نیفتاده بود برای همین هم نگرانم و دلهره دارم. دیگر آبرویی برایم نمانده و بزودی همه فامیل و دوست و آشنا می‌فهمند من چه کاره هستم. دیگر نمی‌توانم سرم را بالا بگیرم.»

این را که می‌گوید سرش را پایین می‌اندازد. رفتار و طرز صحبتش نشان می‌دهد تا پیش از این با دنیای جرم و خلاف بیگانه بوده. خودش این طور توضیح می‌دهد: «طلافروشی داشتم. درآمدم بد نبود و با آبرو زندگی می‌کردم اما سر یک اتفاق اوضاع مالی‌ام بدجور بهم ریخت. روزبه‌روز بدهکار و بدهکار‌تر می‌شدم. بالاخره کار به جایی رسید که ورشکست شدم. دیگر نه مغازه‌ای برایم ماند و نه سرمایه‌ای که بتوانم خودم را سرپا نگه دارم.»

تجربه چنین شکست بزرگی برای حمید بسیار سنگین و تلخ بود طوری که او دیگر نتوانست زندگی‌اش را سر و سامان بدهد و از نظر روحی وضعی آشفته و پریشان پیدا کرد: «معتاد شدم البته نه به این سرعت که گفتم. برای این که غم و غصه‌هایم را فراموش کنم به توصیه و با وسوسه بعضی از دوستانم شروع به مصرف تفریحی مواد کردم اما روزبه‌روز آلوده‌تر شدم تا این که دیگر بدون مواد نمی‌توانستم زندگی کنم.»

از آن به بعد بود که مشکلات طلافروش ورشکسته صد چندان شد. حمید در حالی که به نشانه تاسف سرش را تکان می‌دهد می‌گوید: «درد خودم کم بود اعتیاد هم به آن اضافه شد. حالا باید برای مواد مخدر هم پول فراهم می‌کردم اما از کجا نمی‌دانستم شغل و منبع درآمدی هم که نداشتم برای همین به فکر دزدی افتادم.»

جاده تکراری سرقت پیش روی حمید هم گسترده می‌شود و او گام به گام خود را به تباهی و نابودی نزدیک‌تر می‌کند. البته به گفته خودش آن روزها از این که با دست خود چه بلایی سر خودش می‌آورد خبر نداشت و به هیچ چیز جز تهیه پول و کشیدن مواد مخدر فکر نمی‌کرد. متهم که از سرپا ایستادن خسته شده، نیم نگاهی به نیمکت خالی روبه‌رویش می‌اندازد، با دست به سرباز محافظش اشاره‌ای می‌کند و به طرف نیمکت می‌رود. او هنوز ننشسته با لحنی سرشار از شماتت می‌گوید: «می‌بینی چه به روز خودم آورده‌ام؟»

حمید ادامه ماجرا را این طور تعریف می‌کند: «آن روزها مریض هم بودم و باید مرتب دکتر می‌رفتم. برای همین فکر می‌کردم چاره‌ای بجز دزدی ندارم. من به فکر سرقت از خانه مردم افتادم و دنبال یک شگرد مناسب گشتم و از آن به بعد کارم این بود که در خیابان‌های شمال شهر و مناطق اعیانی پرسه می‌زدم و دنبال سوژه مناسب می‌گشتم و منتظر این بودم که خانه‌ای‌ خالی از سکنه به تورم بیفتد.»

حمید حالا دست‌هایش را کش می‌دهد، گردنش را چند بار به چپ و راست خم می‌کند و سپس درباره شگردش برای سرقت از خانه‌ها توضیح بیشتری می‌دهد: «زنگ خانه‌ها را می‌زدم و منتظر می‌ماندم اگر کسی جواب می‌داد بهانه‌ای می‌آوردم یا نشانی دروغی می‌دادم و بعد می‌رفتم اما اگر در را باز نمی‌کردند یا از آیفون صدایی نمی‌آمد پیش خودم می‌گفتم آنچه را که دنبالش بودم پیدا کردم. من فقط از خانه‌هایی که طبقه اول یا آخر بودند دزدی می‌کردم برای این که در طبقات وسط امکان این که همسایه‌ها سر برسند یا متوجه سر و صدا بشوند زیاد است.»

این جمله متهم نشان می‌دهد افرادی که در آپارتمان‌های طبقات اول یا آخر سکونت دارند باید احتیاط بیشتری به خرج بدهند و از ابزار و تجهیزات ایمنی مناسب‌تری استفاده کنند. البته این فقط حمید نیست که از این خانه‌ها سرقت می‌کرد. قبلا هم سارقان دیگری در اعترافات خود توضیح داده بودند به منازل طبقه اول یا آخر چشم طمع داشتند. گفتگو برای دو سه دقیقه‌ای متوقف می‌شود تا حمید به سوال‌های یک متهم دیگر جواب بدهد. بعد در ادامه حرف‌هایش می‌گوید: «با شکستن قفل وارد خانه‌ها می‌شدم و شروع به جستجو می‌کردم. مواقعی که حدس می‌زدم صاحبخانه زود از راه می‌رسد طبقات اول را انتخاب می‌کردم و وقت‌هایی به آپارتمان‌های آخر می‌رفتم که مطمئن بودم اهالی خانه در سفر هستند و من وقت بیشتری برای تفتیش خانه دارم.»

حمید ادامه می‌دهد: «بیشتر دنبال پول نقد و جواهرات بودم. وسایل دیگر برایم ارزشی نداشت. چون فقط به خانه افراد طبقه مرفه می‌رفتم معمولا مبالغ زیادی به دست می‌آوردم.»

از متهم درباره منظورش از مبلغ زیاد می‌پرسم و او با اشاره انگشت این طور جواب می‌دهد: «میلیونی. حتی در یک مورد 400 میلیون تومان به جیب زدم و درمجموع یک میلیارد تومان به دست آوردم اصلا چیزی که باعث شد به دزدی ادامه بدهم همین به دست آوردن پول کلان، آن هم بدون دردسر بود ضمن این که بعد از دو سه دزدی اول دیگر ترسم ریخت و خیالم از این بابت راحت شد که دست پلیس به من نمی‌‌رسد و کسی نمی‌فهمد عامل این سرقت‌ها کیست.»

پس چه طور شد که دستگیر شدی؟حمید این سوال را می‌شنود پیشانی‌اش را به دو دست گره شده‌اش تکیه می‌دهد و می‌گوید: «یک روز که برای سرقت رفته بودم شماره تلفن دکترم از جیبم افتاد. بعد ماموران آن را در محل سرقت پیدا کردند و پیش پزشکم رفتند و همین طور قدم به قدم به من نزدیک شدند.»

سرباز محافظ حمید با دست به شانه او می‌زند و می‌گوید باید بلند شود تا به اتاق قاضی بروند. اضطراب بار دیگر در چهره حمید هویدا می‌شود. او این گفتگو را آن طور که خودش می‌خواهد پایان می‌دهد با گفتن این جملات: «چه بودم و چه شدم، واقعا برای خودم متاسفم . شاید ورشکستگی برای خیلی از کسانی که کارشان آزاد است، پیش بیاید. ولی من، نه تجربه و نه دانش کافی برای نجات دادن خودم از این مشکل داشتم و بعد هم، اعتیاد زندگی‌ام را به خاکستر تبدیل کرد. در زندگی هیچ‌چیز مهم‌تر از این نیست که آدم بداند وقتی شکست خورد چه طور باید دوباره از نو شروع کند.»

فرشته محمدی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها