در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با پیدایش مدرنیته، انسان غربی ملاکها و معیارهایی جدید را بر زندگی خود حاکم کرد. این ملاکها مبتنی بر تعریفی بود که انسان مدرن از عقل ارائه میداد. انسان مدرن عقل خودبنیاد انسان را وسیله کسب دانش، تمییز ارزشهای اخلاقی، کسب قدرت و ثروت و در نهایت یگانه ابزار کسب سعادت دانست. انسان مدرن هیچ چیز و هیچ عقیده و باوری را مصون از نقادی عقل مدرن ندانست. مدرنیته، عقل مدرن را یگانه استاندارد و معیار همه ابعاد زندگی تعریف کرد؛ عقلی که حول محور انسانگرایی مدرن (اومانیسم) تعریف شده بود و شیوههای دیگر عقل و زندگی (که عبارت بودند از شیوههای سنتی خود غربیان و شیوههای متعلق به غیرغربیان) را باطل دانست.
قرن نوزدهم اوج اقتدار مدرنیته بود و انسان غربی بیش از هر زمان دیگر در این قرن به مدرنیته بالید، زیرا مدرنیته به انسان غربی قدرت داده بود و این قدرت او را از انسانهای شرقی بسیار متمایز کرده بود. غربیها در این قرن، خود را به برکت علم و فناوری مدرن، بر طبیعت و انسانهای غیرغربی مسلط دیدند. انسان مدرن، یگانه قدرتمند حاکم بر جهان تلقی شد و تنوع قدرت یا موجود نبود یا اگر هم بود به کلی در درون خانواده مدرنیته محصور بود.
قدرتمندان خانواده مدرن بتدریج ایدئولوژیها و تفسیرهای متفاوتی را از عقلانیت مدرن برای خود تعریف کردند تا جایی که به یک باره این تفاسیر و ایدئولوژیها (که همه از فرزندان خانواده مدرنیته بودند) در برابر یکدیگر قد علم کردند و 2 جنگ جهانی را موجب شدند. جنگهای جهانی (بخصوص جنگ جهانی دوم) نقطه عطفهای مهمی در تاریخ مدرنیته محسوب میشوند، چرا که پیش از وقوع این جنگها، انسان مدرن صرفا با مزایا و خوبیهای مدرنیته مواجه بود. مدرنیته تا پیش از جنگهای جهان، والد قدرت و رفاه برای انسان مدرن بود. ظلمهایی که به واسطه علم و تکنولوژی مدرن از سوی دولتها و شرکتهای غربی به انسانهای شرقی و آفریقایی روا شده بود، دور از چشم عامه مردم غربی حادث شده، بنابراین تصور مردم در غرب به طور کلی از مدرنیته (پیش از جنگهای جهانی) تصوری کاملا مثبت و سفید بود.
اما خرابیهای جنگهای جهانی و میزان بسیار زیاد کشته شدگان، حادثهای مشهود در متن زندگی انسان مدرن بود. این خرابیها بدون به کارگیری جنگ افزارهایی که خود مولود فناوری مدرن بود، ممکن نبود، بنابراین پس از جنگ جهانی دوم، نگاه انتقادی به مدرنیته در میان متفکران غربی، طرح و بسط یافت.
پس از جنگ جهانی دوم، در میان ایدئولوژیها و تفاسیر بزرگ از مدرنیته که پیشتر به آنها اشاره کردیم، صرفا 2 ایدئولوژی سوسیالیستی کمونیستی از یک سو و لیبرال سرمایهداری از سوی دیگر موفق به ادامه حیات و قدرت نمایی شدند. متفکران هر طیف از این دو طرف سعی داشت نکات منفی مدرنیته را به طرف مقابل یا ایدئولوژیهای پیشتر شکست خورده مدرن (همچون نازیسم و فاشیسم) نسبت دهد. جنگ سرد میان بلوک شرق و غرب، در واقع جنگی بین 2 تفسیر از مدرنیته که هنوز به حیات خود ادامه میدادند (ایدئولوژی سوسیالیستی کمونیستی و لیبرال سرمایهداری) بود. بلوک شرق و غرب در واقع پس از جنگ جهانی دوم وارد نبردی شدند که خرابیهای جنگهای جهانی را در برنداشت و در عین حال حذف طرف رقیب از طریق این جنگ، شدنی بود؛ جنگی بزرگ بدون خونریزی. اما دیری نپایید که انسان مدرن به همان نسبتی که از جنگهای جهانی به واهمه افتاده بود، از جنگ سرد هراسید، چرا که محیط زیست خود را در خطر نابودی دید. جنگ سرد به جایی رسید که احساس شد تمام علائم حیاتی در کره زمین ممکن است به واسطه اشتباه کوچک یکی از نظامیان عالی رتبه آمریکا یا شوروی سابق از میان برود و بحران جدید در مدرنیته پدید آمد.
مخاطرات جنگ سرد به جایی رسید که دیگر برای انسان مدرن قابل تحمل نبود و در نهایت با شکست شوروی سابق و بنابراین با حذف تفسیر سوسیالیستی کمونیستی از مدرنیته، به پایان رسید.
بدینسان نگرش لیبرال سرمایهداری مدرن، یگانه تفسیر باقیمانده و قدرتمند از مدرنیته باقی ماند و غربیها باور کردند که این تفسیر از مدرنیته یگانه راه رسیدن به آرمانها و اهداف اولیهای است که انسان غربی در آغاز مدرنیته برای خود تصور کرده بود. تا این مقطع زمانی اگر بحرانی در زندگی انسان مدرن ایجاد میشد، آن را ناشی از نبردی فامیلی درون خانواده مدرن میدانستند.
شیوههای زندگی و نگرش غیرغربی چندان مهم و معتبر شمرده نمیشد و غیرغربیان (آسیاییها و آفریقاییها و مردم آمریکای جنوبی) صرفا موضوعاتی برای استعمار شدن توسط غربیها تلقی میشدند. توده مردم غرب از وضعیت عمومی جهان غیر مدرن مطلع نبودند. ظلمهایی که توسط مدرنیته و هژمونی لیبرال سرمایهداری به انسانهای غربی میشد، در معرض دید توده مردم غرب نبود. به عبارت دیگر، مدرنیته پس از اتمام جنگ سرد، بهشتی را برای انسان مدرن تصویر کرد که او در آن نسبت به حقایق بنیادین مدرنیته و انسانهای غیرغربی غافل بود.
اما 11 سپتامبر 2001 پایان این وضعیت بود. به یکباره مردم آمریکا و بلکه سراسر غرب با شوک عظیم و بدون مقدمهای در متن زندگی مدرن مواجه شدند. دشمنی ناشناس به این نظم نوین جهانی حملهور شد. دشمنی که بنابر تصورات و تحلیلهای موجود، نه از متن خانواده مدرن بلکه برآمده از بیرون این متن بود. بناگاه مدرنیته خود را در مقابله حریفی غیر از خود شکننده و آسیبپذیر دید. سرویسهای اطلاعاتی غرب که بسیار قدرتمند تلقی میشدند، یکباره در مقابل دشمنی ناشناس و ناکارآمد نمایان شدند. این اولین تقابل مدرنیته با غیرخود بود.
در نتیجه این واقعه ناگهان توجه غربیان به جهان غیرغربی جلب شد. بر اساس تحلیلهای درست یا غلط دولت بوش، القاعده مسوول این عملیات تروریستی دانسته شد. جورج بوش پسر طرح جنگ علیه تروریسم را بر ضدطالبان در افغانستان و صدام در عراق ارائه و اجرا کرد. افغانستان و عراق مدتها مرکز توجه رسانهها و مردم غربی بودند. این اولین بار بود که در تاریخ مدرنیته، منطقه و مردمی متعلق به غیر غرب، مورد توجه مستقیم توده مردم غرب قرار میگرفت.
نتیجه چنین وقایعی این بود که انسانهای غربی از ویژگیهای منفی مدرنیته که به موجب آنها بر مردم غیرغربی ستمهای بسیاری روا داشته شده، آشنا شدند. دانستند که مثلا مردم عراق و ایران 8 سال قربانی جنگی بودند که به واسطه تشجیع صدام توسط دول غربی آغاز شده بود. از به کارگیری جنگ افزارهای شیمیایی در این جنگ که دولتهای غربی در اختیار صدام قرار داده بودند، مطلع شدند.
از مسلح شدن گروهک خطرناک القاعده به سلاحهایی که محصول تکنولوژی غرب بود مطلع شدند. از کینهای که مردم غیرغربی نسبت به دول غرب به واسطه ظلمهایی که بدانها روا شده بود نیز آگاه شدند. بنابراین پس از 11سپتامبر، انسان مدرن غربی نسبت به مدرنیته به آگاهیای متفاوت رسید که پیشتر نایل بدان نشده بود. به عبارت بهتر، در این مقطع زمانی مدرنیته به نوعی خودآگاهی رسید. مدرنیته به این درجه از شناخت رسید که بحران کنونی، ناشی از ویژگیهای پنهان خود مدرنیته است.
سلمان اوسطی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: