درباره «خاک آشنا»

تنهایی‌های یک روشنفکر عزلت‌نشین

«خاک آشنا» هفتمین فیلم کارنامه سینمایی بهمن فرمان‌آرا و چهارمین فیلمی است که بعد از انقلاب ساخته. 3 فیلم قبلی او یعنی «بوی کافور، عطر یاس»، «خانه‌ای روی آب» و «یک بوس کوچولو» تریلوژی یا سه‌گانه‌ای بودند درباره مرگ که اولی بیشتر از دومی و دومی بیشتر از آخری مورد توجه قرار گرفتند.
کد خبر: ۲۷۳۴۵۸

حال و هوای فیلم جدید فرمان‌آرا خیلی با فیلم‌های قبلی‌اش متفاوت نیست. او تقریبا همیشه درباره گروه و طبقه خاصی از جامعه حرف می‌زند که آنها را با نام نخبگان و روشنفکران می‌شناسیم. شخصیت اصلی این فیلم که اسمش نامدار‌ است و نقشش را مثل دو فیلم قبلی این فیلمساز، رضا کیانیان بازی می‌کند، یک هنرمند است که به قول خودش از هیاهوی تهران فرار کرده و به روستایی در کردستان پناه برده تا در کمال آسایش و آرامش نقاشی‌اش را بکشد و شعرش را بگوید. اما ورود ناخواسته خواهرزاده جوانش به خلوت او در کنار وقایعی که در محیط روستا رخ می‌دهد، این خلوت را به‌هم می‌ریزد. او باید بفهمد آرامشی که با دوری و عزلت از جامعه و وسایل ارتباط جمعی به وجود می‌آید، یک آرامش کاذب است و مصداق همان مثل معروف سر توی برف کردن. در نتیجه با رسالت و تعهد اجتماعی که روشنفکران برای خودشان قائلند، در تنافر و حتی تضاد قرار می‌گیرد.

داستان «خاک آشنا» خیلی زود شروع می‌شود. نیمه‌شبی خواهر نامدار به خانه او می‌آید و از خواب بیدارش می‌کند که بگوید دارد به همراه شوهر جدید و چهارمش برای زندگی به دبی می‌رود، ولی نمی‌تواند پسرش بابک را با خودش ببرد. چون بابای جدید از او خوشش نمی‌آید و می‌خواهد سایه‌اش را با تیر بزند. برای همین این همه راه را پرسان پرسان کوبیده تا مسوولیت نگهداری و سرپرستی بابک را به او بسپارد. اما نامدار این درخواست را نمی‌پذیرد و می‌گوید اگر می‌خواست این کار را بکند، خودش از زیر بار مسوولیت زن و بچه شانه خالی نمی‌کرد. برای همین تهران را رها کرده و به کردستان پناه آورده تا در خلوت نقاشی بکشد و شعرش را بگوید. اما چند دقیقه بعد بابک در می‌زند و می‌گوید که مادرش گفته قرار است او پیش دایی‌اش بماند. به این ترتیب او در برابر عمل انجام شده خواهرش قرار می‌گیرد و مجبور می‌شود لااقل تا صبح او را در خانه‌اش جا بدهد.

وقتی نامدار می‌خواهد بابک را از خانه بیرون کند، زن خدمتکار می‌پرسد او که این قدر نسبت به غریبه‌ها مهربان است، چرا با خواهرزاده‌اش این طور برخورد می‌کند. جواب نامدار چیزی نیست که بتواند طرف مقابلش را قانع کند. او ــ نقل به مضمون ــ می‌گوید که غریبه‌ها از آدم انتظاری ندارند و بعد از این که بهشان محبت کردی، می‌روند دنبال کارشان. ولی فامیل به آدم آویزان می‌شود. چرا او این قدر از فامیل و از «آشنا» گریزان است؟

نامدار نماینده نسلی است که با خودش مشکل دارد. گذشته‌ای که این نسل پشت سر گذاشته، خودش را هم راضی نمی‌کند. چه رسد به این که تکلیف و نقشی را که خودش و دیگران انتظار دارند، برآورده کند. اما با این حال از نسل فعلی راضی نیست و نتیجه‌اش این می‌شود که تمام غرولند و اعتراض‌هایش را با مقدمه و بی‌مقدمه سر بابک خالی می‌کند. در حالی که حضور امثال بابک می‌تواند بهانه‌ای باشد تا او بهتر گذشته خودش را نقد کند و ببیند چرا نسخه‌ای که پیچیده یا می‌پیچد، آن‌جور که باید جواب نداده. والا نسلی که خودش مشکل دارد و هنوز هم آن طور که باید و شاید به خودشناسی و بازشناسی خودش نپرداخته و در عوض به غار تنهایی‌اش پناه برده، چطور می‌تواند مشکل نسل جدید را که از هر نظر شرایطی متفاوت و حتی پیچیده‌تر از او را پشت سر گذاشته و می‌گذارد، حل کند؟

«خاک آشنا» از آن فیلم‌هایی است که حرفش بر ساختار سنگینی می‌کند و این طور به نظر می‌رسد که فیلمساز برای بیان محتوا و مفهوم مد نظرش، فرمی را تدارک دیده. از نشانه‌های این ماجرا این است که ما در همان سکانس‌های ابتدایی از همه اطلاعات داستان باخبر می‌شویم و ادامه داستان اطلاعات قابل عرضه دیگری برایمان ندارد و بیشتر فضاسازی چیزی است که شنیده‌ایم. می‌شود گفت داستان فیلم در عرض جلو می‌رود و گسترش پیدا می‌کند و نه در طول. در حالی که درونمایه اصلی کار، پی بردن شخصیت‌ها به اشتباهشان و اعترافشان به افراط و تفریطی است که در پیش گرفته‌اند و این درونمایه داستانی را می‌طلبد که به صورت طولی پیش برود و زمینه را برای رساندن شخصیت‌ها از نقطهA به نقطهB و تغییر و تحول در آنها آماده کند. برای همین است که تحول خیلی عظیم و بزرگ بابک در یکی دو سکانس پایانی و تغییرات نامحسوس نامدار در سروکله زدن با او، خیلی ناگهانی و بی‌منطق به نظر می‌رسد.

در فیلمی مثل «خاک آشنا» ما ناگزیریم خیلی از ناگفته‌ها را سپیدخوانی کنیم و به عبارتی حدس بزنیم. یکی از این سپیدخوانی‌ها گذشته سیاسی بسیاری از روشنفکران امثال نامدار است. اما غیر از این نکات بسیاری هم در فیلم مبهم و مجهول باقی می‌ماند. گویا فیلم برای اکران، با اصلاحاتی روبه‌رو شده و حالا کارگردان در اعتراض به این اتفاق، بدون تدوین مجدد و به اصطلاح رفوی کار و رفع و رجوع اشکالات منطقی که برای داستان پیش آمده، آن را اکران کرده است. حذف‌های فیلم به اندازه‌ای است که نقش هدایت هاشمی که اسمش در تیتراژ هم آمده، به کلی از فیلم حذف شده و کارگردان هم در مصاحبه‌هایش از آن به درآوردن چشم‌های فیلم تعبیر کرده است.

اوج این اتفاق آن جایی است که یکهو شاهد گریه بی‌مقدمه و بی‌دلیل رضا کیانیان هستیم و باید گیج و منگ حواسمان را جمع کنیم تا ببینیم چه چیزی از فیلم را از دست داده‌ایم که نمی‌توانیم با این سکانس ارتباط برقرار کنیم. به هر حال این هم نوعی از اعتراض است و می‌تواند در جای خودش خیلی هم موثر باشد. این وسط بیچاره تماشاگر از همه جا بی‌خبری که آمده تا فارغ از همه چیز و همه جا یک فیلم کامل را روی پرده ببیند.

بازیگران اصلی فیلم کسانی هستند که در کارهای قبلی فرمان‌آرا هم آنها را دیده‌ایم. رضا کیانیان مثل «خانه‌ای روی آب» همچنان برای او شمایل یک روشنفکر را دارد؛ نقشی که باز هم می‌شود در کارنامه کاری این بازیگر آن را سراغ کرد و خود او هم تلاشی برای ارائه صورت تازه‌ای از آن به خرج نمی‌دهد. رویا نونهالی و بایک حمیدیان هم با حضور در «خاک آشنا» تجربه جدیدی را پشت سر نگذاشته‌اند. با این حال یکی از چیزهایی که فیلم را از یکنواختی و تکرار درمی‌آورد، طبیعت بکر و زیبای کردستان است که کمی تا قسمتی از ملال داستانش کم می‌کند و تماشاگر را برای ادامه داستان ترغیب می‌کند.

جابر تواضعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها