در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«استفان رینولدز» به خاطر به قتل رساندن خانم «لسلی» زنی که تنها 2 سال با او زندگی کرده بود دادگاهی شده و به 30 سال حبس محکوم شد. آقای رینولدز مدعی است در طول این 2 سال آنقدر از دست همسرش ناراحتی و عذاب کشیده است که تصور میکند 20 سال را با او گذرانده است. داستانهایی که استفان از زندگی مشترکش با لسلی تعریف میکند آنقدر دادگاه را تحت تاثیر قرار داد که سبب شد با وجود اینکه قتل عمد از سوی وی صورت گرفته بود اعضای هیات منصفه وقت بیشتری را برای تصمیمگیری در مورد این پرونده درخواست کنند. ناراحتیهای روحی که در این مدت استفان را بشدت تحت تاثیر قرار داده و او را عصبی کرده بود میتوانست دلیلی برای رد شدن حکمهای سنگینتر برای او باشد. باوجود اثبات آن که این مرد از لحاظ روانی و عقلانی در سلامت کامل به سر میبرد با رای دادگاه او در نهایت به 30سال حبس محکوم شد.
«زندگی مشترک ما خیلی دوام نداشت. در واقع از همان ماههای اول بعد از ازدواج بود که من متوجه شدم در مورد لسلی بشدت اشتباه کردهام. آنچه که او در مورد زندگیش برایم تعریف کرده بود هیچ تناسبی با واقعیتی که من میدیدم نداشت. او همواره خودش را یک موجود ضعیف و بدون پناه توصیف کرده بود که آزارهای همسر اولش او را بشدت تحت تاثیر قرار داده و نسبت به دنیا بدبین کرده بود اما آنچه که من از او میدیدم خلاف آن بود. به او خیلی زود نشان داد که زورگو بودن و خودمحوریاش در زندگی سبب اختلافات با همسر اولش و حتی پدرش شده است که از 16 سالگی به بعد دیگر هرگز او را ندیده بود. باورم نمیشد که چنین راحت حرفهای او را باور کرده باشم و با خوشخیالی که داشتم میخواستم او را خوشبخت کنم. آنچه که برایم بسیار اهمیت داشت دختر 3 ساله او بود که میتوانست لااقل زندگی بهتر از مادرش داشته باشد. من علاقه زیادی به او داشتم و واقعا حس میکردم که دختر خودم است.میخواستم هر طور شده او را خوشبخت کنم تا تقدیری همچون مادرش نداشته باشد که متاسفانه حتی این فرصت را هم پیدا نکردم.»
آقای استفان رینولدز پس از این که همسرش را با ضربات چاقو از پا درآورد با پلیس تماس گرفت و آنها را در جریان جنایتی که رخ داده بود قرار داد. او عنوان کرد که همسرش با ضربات متعددی که او بر بدنش وارد کرده جان سپرده و او آماده است تا ماموران پلیس در محل حاضر شوند و او را دستگیر کنند.
تنها دقایقی بعد زمانی که ماموران پلیس در محل، حاضر شدند با جسد بیجان خانم لسلی رینولدز روبهرو شدند. او همان طور که همسرش عنوان کرده بود جان خود را از دست داده بود و آقای رینولدز هم منتظر مانده بود تا ماموران پلیس در محل حاضر شوند و او را دستگیر کنند. او پس از دستگیری جریانهای بسیاری را از ناراحتیهای شدید روحی و عصبی همسرش تعریف کرد. جریانهایی که هیچ کدام نتوانست او را به خاطر قتلی که مرتکب شده بود بیگناه بشناسد.
استفان به اتهام قتل عمد، دادگاهی شد و دختربچه خانم لسلی نیز به پرورشگاه سپرده شد. «هیچ وقت حتی فکرش را هم نمیکردم که چنین وضعیتی در زندگیم به وجود بیاید. همیشه فکر میکردم وقتی که با لسلی ازدواج کنم یکی از خوشبختترین مردان جهان هستم زیرا توانستهام زنی را که مشکلات بسیار زیادی را در زندگیاش پشتسرگذاشته را خوشحال کنم. حتی فکرش را هم نمیکردم که همه آنچه که او در مورد زندگی سابقش برای من تعریف کرده تنها ماجراهایی از دیدگاه خودش باشد که کوچکترین شباهتی به واقعیت ندارد. احساس میکردم بشدت تحقیر شده و شخصیتم خرد شده است. زندگی با لسلی از همان روزهای اول جهنم بود.»
به گفته آقای استفان او سعی خود را کرده بود که زندگی خوبی را برای همسر و فرزندش فراهم کند. او از صبح زود تا پاسی از شب کار میکرد تا بتواند مخارج زندگی پر از ریخت و پاشی را که همسرش میخواست را فراهم کند. او برخلاف آنچه که تصورش را میکرد با زنی بسیار ولخرج مواجه شده بود که پول، کوچکترین ارزشی برایش نداشت. در حالی که لسلی همواره از مشکلات شدید مالی در زندگی گذشته و حتی زمانی که با خانوادهاش زندگی میکرد تعریف کرده و عنوان کرده بود که حتی شبهای بسیاری را گرسنه میخوابیده تا غذای کمی را که داشته به دخترش بدهد، اما واقعیت انگار چنین نبود. خرجهای بسیار بالا و بیموردی که او در زندگی مشترک با استفان داشت او را کلافه کرده بود. قبضهای تلفن چند 100 دلاری که برای آنها میآمد او را بشدت متعجب کرده بود.
لسلی مدعی بود که پس از سالها با مادرش آشتی کرده و چون در شهر دیگری زندگی میکند باید تلافی تمامی این سالهای بیخبری از او را پای تلفن در بیاورد. در حالی که تنها چند ماه بعد، این استفان بود که از طریق یکی از آشناهای دور همسرش متوجه شد تمام داستانهایی که او در مورد سختی، مشکلات و اختلافاتی که با خانوادهاش عنوان کرده دروغ گفته و آنها هرگز هیچ مشکلی با هم نداشتهاند و این تلفنهای طولانی مدت در طول زندگی او با همسر اولش نیز وجود داشته است. دروغهای متعددی که لسلی به همسرش گفته بود دیواری از بدبینی را میان استفان و او کشیده بود که این دیوار روز به روز بلندتر میشد و نفرت بیشتری را میان آنها به وجود میآورد.
کمکم حتی از خودم هم بیزار شده بودم. این که فکر میکردم هنوز با زنی زندگی میکنم که حتی کوچکترین مسائل زندگیاش را به من دروغ گفته است، بشدت آزارم میداد اما راه دیگری نداشتم. او آنقدر زورگو و خشن بود که در هر دعوایی مرا تهدید میکرد که تمام اموالم را از من خواهد گرفت و مرا ترک خواهد کرد. دلم به خاطر دختر کوچکش میسوخت زیرا فکر میکردم لااقل او حق دارد که زندگی عادی داشته باشد اما بالاخره احساسات سیاه من کار خودش را کرد. وقتی به خود آمدم که همه تنفر این چند سال را با چاقو بر لسلی فرو آورده بودم. پس باید مجازات میشدم و تا پایان عمر نیز پای جنایتی که کردهام خواهم ایستاد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: