کتاب ارزشمند «بچه هالیوود» داستان زندگی یکی از این جوانان عاشق فیلمسازی است که از کودکی توی دست و بال استاد مسلم سینما «جان فورد» بزرگ و تربیت شده است. همانطور که از نام کتاب نیز پیداست ما قرار است داستان یک «بچه» را بخوانیم؛ بچهای که همیشه بچه است، حتی وقتی به اصطلاح بزرگ میشود و به عنوان کارگردان و تدوینگر فیلم میسازد و جایزه میگیرد و... . شاید همین ویژگی اصلی، مهمترین درسی باشد که ما قرار است از این سرگذشت شیرین بیاموزیم در رابطه با موضوع جوانشناسی. از قدیم برای کارهای کودکانه و نسنجیده و احساسی تعبیر «جوانی کردن» به کار بردهاند و رفتار درست و معقول و مقبول را رفتار میانسالانی که پیراهنها پاره کردهاند دانستهاند. شاید بعضی جوانها این را توهین به ساحت جوان تلقی کنند و برنجند اما در واقع همین زنده بودن شور کودکی و نشاط در وجود جوان است که او را به میانسالانی که جوانیشان مرده و یا به دست خود آن را کشتهاند برتری میدهد. به استثنای پیرسالان زندهدلی که همچنان کودکی خود را نگه داشتهاند. جوانی عموما آخرین سالهای کودکی انسان است. شناخت جوان مستلزم شناخت شور و نشاط و خستگیناپذیری غیرقابل وصفی است که نمونهاش را بیش از همه در کودکان خردسال سراغ داریم. البته همچنین مستلزم شناخت خرد و منطق و تجربهای که در بزرگسالان بیشتر مصداق دارد. اما چرا جوانی بهتر از کودکی و بزرگسالی است؟ چرا از این بین، جوانی را بهار زندگی نامیدهاند؟ شاید چون فصل اعتدال زندگی جوانی است. جوانی برههای درخشان از زندگی هر فرد است که در آن مزایای کودکی هست و معایبش نیست، مزایای بزرگسالی هم هست و معایبش نه و این فرصت غنیمتی است که نمیتوان بیاعتنا و حتی کمتوجه به آن بود.
جوان را نمیشود مثل کودک فریفت و به قول معروف سرش کلاه گذاشت. از طرفی هم نمیشود او را چرتکهای چوبین برای محاسبات ریاضیگونه عقلی پنداشت و احساسات او را نادیده گرفت. جوان زیر بار این نمیرود که وقتی به سینما میرود یا پای تلویزیون مینشیند فیلم مبتذل و بچگانه (به معنای منفی کلمه) تحویلش دهند و شعورش را دستکم بگیرند. از طرفی هم دوست ندارد سرگرمیاش را به محفل پند و اندرز و نصیحت بدل کنند و با پنهان شدن پشت نامهای پرطمطراق روشنفکرانه، ذوق و احساس و شور و نشاط او را نادیده بگیرند. و این دومی البته اهمیت بیشتری دارد و چه بسا از همین روست که بزرگان سینما مثل فورد و هاکس و هیچکاک همیشه بر روحیه کودکی مخاطب تاکید داشتهاند و از مخالفان سرسخت روشنفکرمآبی و قلمبهگویی در سینما بودهاند.
شاید مهمترین فصل کتاب «بچه هالیوود» فصل اول آن باشد با نام «دزد دریایی سیاهپوش.» این بخش دربردارنده دلیل اصلی علاقهمندی و انگیزه اصلی ورود رابرت پریش به سینماست. هر چه بیشتر جلو میرویم بیشتر به این فصل اول رجوع میکنیم. آن وقت دیگر ناچاریم اذعان کنیم رویاهای کودکی نه فقط دلیل علاقهمندی و انگیزه ورود به سینما بلکه لازمه موفقیت و ماندگاری در سینما نیز هستند. از این لحاظ شاید شبیهترین فیلم سینمایی به سرگذشت رابرت پریش در میان فیلمهای سینمایی محبوب و زیاد دیده شده در ایران فیلم سینمایی «سینما پارادیزو» به کارگردانی «جوزپه تورناتوره» باشد. پریش در واقع «توتو»ی سینما پارادیزوست. این خلاصه ماجرای فصل اول است:
سینما «لیریک» صبحهای شنبه بـرنـامـه مخصوص بچهها داشت. مـادرم مـن و بـرادر بـزرگتـرم را میگذاشت جلوی سینما و خودش مـیرفـت دنـبـال خـرید هفتگی... گاهگداری اگر پدر و مادرمان در شهر میماندند و ما بچهها از فروش پستهشامی در مسابقه فوتبال کمی پول جمع کرده بودیم، میگذاشتند که به دیدن یکی از فیلمهای بزرگسالها برویم. اولین فیلم بزرگسالی که یادم هست دیدم «دزد دریایی سیاهپوش» با شرکت داگلاس فربنکس بود. در یک صحنه از این فیلم، داگلاس فربنکس، دکل کشتی را میگرفت و سُر میخورد و پایین میآمد، بعد روی بلندترین تیرک افقی دکل چند لحظه مکث میکرد، لبخند شیرین معروفش را بر لب میآورد و کارد تیغهبلندی را از غلاف بیرون میکشید... کارد را میکشید و تیغه آن را به دندان میگرفت، نگاهی به چپ و راست میانداخت و بعد چشمها را متوجه زیر پا میکرد... همان روز، بعدازظهر در حیاط پشتی منزل جک دیمون صحنه خنجر را بازی کردیم... جک کاردی از آشپزخانه آورد و به من گفت که از درخت بالا بروم و تیغه کارد را لای دندانهایم بگیرم... جک و بچههای دیگر رفتند چندتا چوب آوردند و باهاش شمشیر درست کردند و من هم این وسط با کارد، در پوست درخت یک جمجمه و دو تا استخوان حک کردم. جک داد زد: «حاضر»! و من تیغه کارد را لای دندانهایم گرفتم و مثل داگلاس فربنکس نگاهم را به چپ و راست انداختم... نگاهی به زیر پا انداختم... دلم از جا کنده شد... جک داد زد: «بخند، خاک بر سر»! دلیرانه سعی کردم بخندم و کارد گوشه لبم را برید. طعم خون را که در دهانم حس کردم حالم بدتر شد... در دل گفتم هرچه باداباد... پریدم... کارد از دستم پرید و لبخند بر لب نقش زمین شدم. دستم شکسته و دهانم پر از خون بود و نفسم بالا نمیآمد. بچهها با داد و فریاد به طرف خانه دویدند که کمک بیاورند. نوکر سیاهپوست خانواده آمد، مرا بلند کرد و به آشپزخانه برد. بعد به دنبال دکتر و مادرم فرستادند... قهرمان روز شده بودم. بچهها تحسین و بزرگترها ناز و نوازشم میکردند. وقتی که داشتیم با دکتر سوار اتومبیل میشدیم که مرا ببرد و دستم را گچ بگیرد، شنیدم یکی از بچهها به جک دیمون گفت: دیدی پسر؟ تمام مدت خنده از لبش نیفتاد، عین داگلاس فربنکس.
این ماجرا تمثیلی از همه آمال و آرزوهای دوران جوانی است. منتها جوانی کودکوار. جوانی زنده و پرنشاط و عاری از محاسبات محدودکننده و خشک عقلانی. اگر سینمای آمریکا تنها یک ویژگی ممتاز نسبت به سینمای اروپا داشته باشد همین توجه قابل تحسیناش به جذابیتهای کودکی است. کتاب رابرت پریش فصلی دارد با عنوان «در اروپا هیچ خبری نیست!» در ادامه بحثمان راجع به سینمای روشنفکری ذکر بخش نخست این فصل هم خالی از لطف نیست:
ــ «من به تو شغل ریاست قسمت تدوین استودیو را با همان دستمزدی که راسن سر فیلم «تمام مردان شاه» به تو میداد پیشنهاد میکنم و تو این پیشنهاد را رد میکنی؟»
گفتم: «بله.»
گفت: «بسیار خوب، چقدر پول میخواهی؟»
گفتم: «موضوع سر پول نیست، آقای کن. من دوست ندارم پشت میز بنشینم و کارت کار کسانی را که عملا فیلم تدوین میکنند، امضا کنم.»
گفت: «خوب، پس چه میخواهی؟»
گفتم: «میخواهم یک سفر بروم به اروپا و بعد هم میخواهم کارگردانی کنم.»
گفت: «اروپا میروی چهکار؟ من اروپا بودهام و هیچ خبری نیست.»
این حرف از جانب هر آدم دیگری میتوانست شوخی قلمداد شود، ولی هاری کن شوخی نمیکرد. به فکرم رسید: «بفرما! امپراتوری مقدس رم، شکوه و عظمت یونان، رنسانس، ولتر، هاینه، بتهوون، بالزاک، پیکاسو، تولستوی، تابلوهای اگوست رنوآر و فیلمهای پسرش، تمام را یک شاگرد شوفر سابق اتوبوس در دو جمله رد کرد.»1
آزاد جعفری
پانوشت:
1ــ بچه هالیوود، رابرت پریش، ترجمه پرویز دوایی، تهران، روزنهکار، 1377
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم