همه مسوولیت‌ها با من بود

«در همه عمرمان، همه بار زندگی روی شانه‌های من بود و او تنها به خودش به عنوان فردی که باید پول درمی‌آورد تا خرج بچه‌هایمان را بدهد، نگاه می‌کرد. از این نوع نگاهش خسته شده بودم. انگار در طول بیش از30 سال زندگی مشترکی که داشتیم، هیچ وقت نخواست بفهمد من چقدر در این سختی‌ها سهم داشته‌ام و همه عمرم را برای او و فرزندانمان گذاشته‌ام. چیزی که فکر نمی‌کنم تا پایان عمرش هم متوجه آن شده باشد.ا»
کد خبر: ۲۶۹۶۴۸

خانم سونیا اسکای، زن 56 ساله‌ای است که به اتهام به قتل رساندن شوهری که بیش از 33 سال را با او زندگی کرده بود، راهی دادگاهشده است.

او که از به قتل رساندن همسرش ابراز تاسف نیز نمی‌کند، معتقد است تمامی فشارهای زندگی سختی که او در طی سالیان سال داشته، سبب شده است که او ناگهان دست به قتل مردی بزند که هرگز با او روی دعوا یا حتی جدال لفظی نیز نداشته است.

مرگ آقای رابرت اسکای برخورد جسمی سخت با سرش و در نتیجه شکستگی جمجمه عنوان شد و احتمال می‌رود که خانم سونیا تا پایان عمرش را پشت میله‌های زندان باقی بماند. زندگی‌ای که از قول او هرگز روی خوش به او نشان نداده بود، پایانی پشت میله‌های زندان خواهد داشت.

«وقتی ازدواج کردیم، او سنی نداشت. من هم جوان بودم. هر دو در رشته اقتصادی تحصیل کرده بودیم و باید وارد بازار کار می‌شدیم. نمی‌خواستم از آن دست زنانی باشم که هرگز وارد بازار کار نمی‌شوند و همه مسوولیت‌ها را به شانه همسرشان می‌اندازند. این بود که تصمیم داشتم هر طور که هست سر کار بروم. پدرم را دیده بودم که طی سال‌های سال همواره به تنهایی کار کرده بود و مادرم با این که تحصیلات داشت و می‌توانست کمک هزینه‌ای برای زندگیمان باشد، همیشه از کار خارج از خانه شانه خالی کرده بود و حاضر نبود به هیچ عنوان سختی زیادی به خودش بدهد.

چیزی که از زندگی در خانه پدرم در ذهن داشتم، سبب شد که تصمیم جدی بگیرم تا در زندگی مشترک با همسر آینده‌ام حتما آن را به کار بگیرم و او را در سختی‌ها تنها نگذارم. به همین خاطر بود که پابه‌پای رابرت مشغول به کار شدم.»

خانم اسکای مدعی است که 30 سال از زمانی را که با شوهرش زندگی می‌کرده، مشغول به کار بوده است. او در شرکتی خصوصی حسابداری می‌کرد که حجم بالای کار سبب می‌شد ساعات کاری او نه کمتر‌ از شوهرش بلکه بیش از او نیز باشد. او می‌خواست راحتی‌ها را برای زندگیشان فراهم کند و تصور می‌کرد که با چند سال کار کردن می‌تواند تا پایان عمر زندگیشان را از لحاظ مالی در رفاه قرار دهد. گرچه متوجه شد که این اتفاق خیلی دیر می‌افتد.

«وقتی مشغول به کار شدم، خوشحال بودم که درآمدی دارم که برای زندگیمان بسیار مفید است. رابرت هم همه سعی‌اش را می‌کرد تا بتواند بیشتر پول درآورد. 5 سال بعد از شروع زندگی در حالی که برای فرزند اولمان باردار بودم، خانه کوچکی خریداری کردیم. مثل هر خانه دیگری که خریداری می‌شود، ما هم باید قسط زیادی می‌پرداختیم و به همین خاطر در حالی که فرزندم تنها 3 ماه سن داشت، بار دیگر به محل کارم بازگشتم.

همه از این که باز می‌خواستم کار کنم، تعجب می‌کردند اما چاره‌ای نبود. وجود بچه هزینه‌هایمان را بسیار بالا برده بود و حجم مسوولیتی که من در شرکت داشتم، سبب می‌شد که نتوانم کارم را رها کنم. رابرت هیچ تلاشی برای این که پول بیشتری درآورد، نمی‌کرد. او در یک شرکت دولتی کار می‌کرد و حقوق ثابتی داشت که اضافه کاری هم شامل آن نمی‌شد. اصرارهای من برای تعویض کار و شغلش بی‌فایده بود، چون دوستانی در آنجا داشت که حاضر نبود براحتی آنها را رها کند و در جایی دیگر مشغول به کار شود.

زندگی متاهلی با همه سختی‌هایش از زمانی که فرزندم هم به دنیا آمد، سخت‌تر هم شد. باید هم به او می‌رسیدم و هم به کارهای محل کارم رسیدگی می‌کردم. گاهی اوقات آنقدر خسته بودم که در حالی که فرزندم را روی پاهایم نشانده بودم و پشت میز کار در حال انجام دادن حسابرسی بودم، خوابم می‌برد و به خودم می‌آمدم و می‌دیدم پسرکم هم در آغوشم خوابش برده و ساعت‌ها پشت میز بوده‌ام. در این زمان‌ها رابرت هرگز حتی کوچک‌ترین همدردی با من نمی‌کرد. حتی یک تشکر می‌توانست تمامی خستگی‌های روزانه مرا از تنم خارج کند؛ اما این کار را نمی‌کرد. شاید احساس می‌کرد با این کارش من دچار نوعی خودباوری می‌شوم و کارهایم به نظر بزرگ می‌آید.

سال‌های سال به همین شکل گذشت و 3 سال بعد از تولد اولین فرزند پسرمان، دومی هم که پسر بود، به دنیا آمد. من همچنان کار می‌کردم و در حالی که سختکوشی‌ام سبب شده بود که مراتب بالاتری از شغل داشته باشم؛ اما کارم همچنان زیاد بود. آنقدر هزینه‌های زندگی بالا رفته بود که حتی فکر این که یکی از ما بخواهد تنها کار کند هم مسخره به نظر می‌رسید. ما باید هر دو به طور تمام‌وقت کار می‌کردیم تا از پس هزینه‌های جاری خانه، قسط‌ها و حتی مهدکودک‌ و پرستار‌های پسرانمان برمی‌آمدیم. خسته بودم و بیش از همه از این که نمی‌توانستم بیش از 2 روز تعطیلی در هفته فرزندانم را تمام‌وقت ببینم، کلافه بودم. با رابرت حرف زیادی نداشتیم و تنها چیزی که از آن حرف می‌زدیم، کار و پرداخت انواع و اقسام قسط‌هایی بود که باید سر ماه آنها را رسیدگی می‌کردیم.

شکاف بین من و او خیلی سال قبل پدید آمد؛ اما یک زندگی شکل داده‌ بودیم که باید پای آن می‌ایستادیم. تمام طول سال‌هایی که با او زندگی می‌کردم، با خودم فکر می‌کردم من حتی هرگز نفهمیدم که او دقیقا چطور آدمی است و چه علائقی دارد. همه وقتمان به کار و سختی گذشت و او هم که مردی آرام و کم‌حرف بود، حتی نخواست بفهمد که در طول این زمان در مغز من چه می‌گذشته و من چه احساساتی داشته‌ام.

بزرگ شدن فرزندانمان را ندیدم، حتی اولین روزی که پسربزرگم قدم‌های اولش را برداشت، من در خانه نبودم که هرگز خودم را به خاطر این موضوع نمی‌بخشم. تلاش ما برای ساختن یک زندگی رویایی همه جوانی‌مان را از ما گرفت. اوایل از رابرت دلگیر نبودم؛ اما هرچه بچه‌ها بزرگ‌تر شدند، بی‌تفاوتی رابرت بیش از پیش به نظرم آمد. او مردی بود که انگار همچون روباتی برنامه‌ریزی شده زندگی می‌کرد. همه چیز روی برنامه بود و کوچک‌ترین احساساتی را در آن دخیل نمی‌کرد. در طول این سال‌ها حتی یک بار از من نخواست که اگر مریض هستم، او به جای من، کارهای زیاد خانه را به عهده بگیرد تا کمی هم من استراحت کنم. این بی‌تفاوتی‌هایش دیوانه‌ام کرده بود. وقتی بازنشسته شدم، همه این سال‌ها مثل یک فیلم از جلوی چشمانم می‌گذشت.

او را مقصر تمامی عمرم می‌دانستم که صرف کار کرده بودم و هیچ لذتی از زندگی نبرده بودم. روزی که برای اولین بار همه حرف‌هایم را به او زدم، به من گفت که مسوولیت همه سختی‌ها به عهده خودم بوده و به او ربطی ندارد. این حرفش قابل قبول نبود. نفهمیدم چه شد. به خودم آمدم و او را نقش بر زمین دیدم.»

مترجم: المیرا صدیقی
منبع: گوگل نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها