من به فضاهای شبیه به زندان عادت دارم . از بچگی در پرورشگاهی بزرگ شدم که هرچند اسمش با دارالتادیب خیلی تفاوت دارد،از خیلی جهات شبیه هم هستند. در هیچ کدام از عاطفه خبری نیست و اگر بویی از محبت به مشام میرسد در حقیقت نوعی ترحم مصنوعی است. چه در زندان باشی چه در پرورشگاه به جز فکر و خیال کار دیگری نداری ، مرتب باید از خودت سوال کنی و برای هیچ کدام از پرسشها جوابی به دست نیاوری . روزگاری مهمترین سوالهای من از خودم این بود پدرم کیست؟ مادرم کجا است؟ آنها چه طور حاضر شدند مرا در خیابان سر راه بگذارند و بروند؟ اما وقتی به زندان افتادم جنس پرسشها تغییر کرد . آن زمان 20 سال داشتم و هر طور که بود با تنهایی خودم کنار آمده بودم ، دیگر به پدر نداشته و مادر ناشناخته فکر نمیکردم . در زندان از خودم مرتب میپرسیدم خودم که هستم، اینجا چه کار میکنم ، قرار است چه بشوم و کجا بروم؟
من بعد از این که دیپلم گرفتم زندگی مستقلی را شروع کردم و کنکور دادم ولی در دانشگاه به رویم باز نشد از طرفی از سربازی هم معاف بودم، به خاطر فاویسم، همان بیماری باقالی، در یک آپارتمان کوچک با چهار همخانهای دیگر زندگی میکردم و منبع درآمدم تابلو خطهایم بود که هر روز اول غروب در بلوار کشاورز دور خودم میچیدمشان تا شاید مشتری خوش ذوقی پیدا شود و بابت آنها یک پول سیاه کف دستم بگذارد یا کسی به یاد تازه درگذشتهاش سفارش یک بیت شعر یا جملهای نغز بدهد. آلوده شدنم چنان آهسته بود که واقعا به راه رفتن مورچه روی سنگ در شب تاریک میماند. از مصرف تفریحی و هر از گاهی مواد مخدر به گرداب اعتیاد کشیده شدم و آدم معتاد دیگر نه دین دارد و نه وجدان. برای این که موادش به موقع برسد حاضر است هر کاری بکند حالا من که فقط سرقت میکردم بعضیها آدم میکشند حتی نزدیک ترین و عزیزترین کسشان را.
وقتی به زندان افتادم نه کسی بود که از او خجالت بکشم نه قوم و خویشی که پیششان سرافکنده شوم اما بعد از دو سه ماه که زهر مواد خوب از تنم بیرون رفت و وسوسه آن از سرم پرید فکر کردم چقدر شرمسار خودم هستم دیگر از خودم خجالت میکشیدم. نمیتوانستم در آینه نگاه کنم. من روزگاری عاشق هنر و نقاشی بودم و میخواستم ونگوک ایران شوم اما حالا چه بودم جز یک مجرم زندانی. یک سال و نیم حبس را تحمل کردم همان طور که 20 سال زنده بودن را اما با خودم عهد بستم روز آزادی روز تولدم شود. روز ورود به دنیایی تازه.
از زندان که بیرون آمدم دیگر همخانهایهایم را پیدا نکردم یعنی سراغشان نرفتم چون همانها بودند که مرا آلوده کردند. فقط ناراحت مبلغ پولی بودم که به عنوان سهم خودم از پول پیش خانه به آنها داده بودم اما به هر حال بدون آن پول هم میشد زندگی کرد سختیاش چند شب خیابان خوابی بود و من برای این که زیاد سخت نگذرد جای باصفایی را انتخاب کردم: یک پل عابر در نزدیکی فرحزاد. اگر میتوانستم قلم و دوات بخرم گلیمم را از آب بیرون میکشیدم اتفاقا به همان اندازه هم پول داشتم و کاغذ ابر و باد را هم همان لوازم التحریر فروشی که قبل از زندان از او خرید میکردم نسیه فروخت. اسمش رضا بود و مغازه را از پدرش به ارث برده بود شاید اگر من هم پدر داشتم روزی در همچین مغازهای کتابفروشی میکردم یا گالری راه میانداختم. رضا نمیدانست زندان بودم فکر میکرد تمام این یک سال و نیم را رفته بودم خارج دنبال پدر و مادرم. آن روزها او تنها دوست من بود که میتوانستم در مغازهاش بنشینم، برایم چای داغ بیاورد و از آرزوهایمان حرف بزنیم. عجیب این که او هم از زندگیاش راضی نبود و به جای مغازه دوست داشت جای دیگری باشد، در یک کارخانه بزرگ و همه صدایش میزدند مهندس و کارها به او بستگی داشت و به قول خودش کارخانه روی شاخ او میچرخید.
از بعد از آزادی دیگر به جای قبلیام نرفتم و این بار خیابان ستارخان را برای بساط کردن انتخاب کردم البته کار و بار آنجا زیاد تعریفی نداشت برای همین سری به میدان تجریش زدم و از آنجا هم جل و پلاسم را به میدان صنعت بردم. درآمدم خوب نبود ولی کفاف اجاره مسافرخانه را میداد و گرسنه هم نمیماندم. شش ماه از آزادیام گذشته بود که رضا از من کمک خواست. موسم حج بود و نام رضا و مادرش در بین زائران خانه خدا. رضا از من خواست در یک ماهی که او نیست مغازهاش را اداره کنم اولین بار بود که کسی این طور به من اعتماد میکرد نه نگفتم و از یک هفته بعد کارم شروع شد. دیگر مسافرخانه هم نمیرفتم و شبها در مغازه میخوابیدم. تابلو خطهایم را هم همانجا میفروختم و کلی وقت زیاد میآوردم برای همین شروع کردم به دست گرفتن کتابهای کنکور که در مغازه بود و مصمم شدم هر طور که شده به دانشگاه بروم. آن یک ماه به سرعت برق و باد گذشت و وقتی رضا از حج برگشت و دید مغازهاش را سر و سامان داده و حساب و کتابها را ریز به ریز تنظیم کردهام خیلی تشکر کرد و حقوق آن یک ماه را درجا پرداخت کرد. بعد از آن بود که قرار شد برای خطاطیهایم قاب بگیرم و او آنها را امانی بفروشد. این طور درآمدم بیشتر بود و خیالم راحتتر. چسبیدم به درس و بالاخره در رشته فلسفه قبول شدم. حالا اگر کسی سمتم را میپرسید به جای سارق سابقهدار یا دستفروش دوره گرد میگفتم دانشجو و این برایم یک دنیا ارزش داشت. حالا از آوارگی در مسافرخانهها نجات پیدا کرده بودم و خوابگاه داشتم. زندگی روی خوشش را داشت به من نشان میداد.
سال اول دانشگاه را پشت سر گذاشته و هنوز دستفروش بودم البته با وام دانشجویی وضع مالیام روبهراهتر از قبل بود و دیگر وقت زیادی را کنار خیابان صرف نمیکردم و بیشتر هوش و حواسم به درس و کتابهایم بود.
سال دومی که شدم به این فکر افتادم برای خودم کار بهتری پیدا کنم . من در زبان عربی تبحر داشتم و یکی از همکلاسیهایم به نام ایمان ادبیات فارسیاش خیلی خوب بود برای همین روی در و دیوار شهر برای تدریس خصوصی دروس کنکور اعلامیه چسباندیم و شماره خانه ایمان را دادیم. البته شاگرد زیادی سراغ ما نیامد ولی به هر حال اموراتمان میگذشت. هنوز هر وقت فرصت میکردم سری هم به رضا میزدم تا این که او گفت داییاش که بنگاهدار است دنبال شاگرد میگردد من هم قبول کردم به آنجا بروم و از آن روز به بعد شدم شاگرد بنگاهی. حبیب آقا، صاحبکار خوبی بود و مراعات دانشجو بودن مرا میکرد و من بیشتر روزها فقط بعد از ظهرها به مغازه میرفتم. همین طور که درسهایم پیشرفت میکرد دچار نوعی ناامیدی شدم دیگر تقریبا به این یقین رسیده بودم برای فارغالتحصیلان فلسفه بازار کار وجود ندارد و این همه درس خواندن آخرش هیچ سود و حاصلی ندارد. غصه آینده یک طرف و فکر و خیال درباره تکمیل خانواده از طرف دیگر داشت دیوانهام میکرد.
به یکی از همکلاسیهایم به اسم میمنت که اهل یزد بود علاقهمند شده بودم اما میترسیدم پا پیش بگذارم . اگر از پدر و مادرم، از شغلم، از خانه و زندگی و گذشتهام میپرسید هیچ جوابی نداشتم که بدهم. بالاخره هم آنقدر دل دل کردم که یکی دیگر از بچهها از او خواستگاری و موافقتش را جلب کرد. تحمل این ناکامی برایم خیلی سخت بود و بار دیگر مرا در پیله تنهاییام فرو برد.
ترم آخر دانشگاه بودم و باید بهزودی خوابگاه را تحویل میدادم و هنوز خانهای نداشتم از طرفی زندگیام هم به سامان نرسیده بود. امیدم را به کلی از دست داده بودم تا این که یک روز ایمان به من گفت به نظر میرسد یکی از دخترهای کلاس که بچه اصفهان و اسمش فرانک بود به من علاقه دارد. خودم این حرف را باور نمیکردم در واقع اصلا به فرانک اهمیتی نمیدادم و هیچ وقت او مدنظرم نبود اما این حرف ایمان باعث شد از آن به بعد بیشتر دقت کنم و بالاخره من هم به همان نتیجهای رسیدم که دوستم فهمیده بود.باز هم دودل و مردد بودم نمیدانستم رفتار درست چیست وقتی با رضا درد دل کردم گفت اگر به نظر من هم او گزینه خوبی برای ازدواج است تردید نکنم و به خواستگاریاش بروم رضا به من امید داد و گفت این که در پرورشگاه بزرگ شدهام نه تنها چیزی از ارزشهایم کم نمیکند بلکه نشان میدهد چه آدم مقاوم و سختکوشی هستم.
سرانجام یک یا علی گفتم و پا پیش گذاشتم. فرانک موافقتش را اعلام و با خانوادهاش صحبت کرد و من یک هفته بعد از پایان امتحانات ترم آخر راهی اصفهان شدم. پدر و مادر او درباره شرایطم سختگیری نکردند و من بله را گرفتم. مراسم عقد خیلی مختصر و ساده برگزار شد و بعد فرانک در اصفهان ماند و من به تهران برگشتم تا کار پیدا کنم اما تلاشهایم بیفایده ماند و پیش حبیب آقا ماندگار شدم. چهار ماه بعد وقتی توانستم آپارتمان کوچکی در خیابان کارون اجاره کنم مراسم عروسی برگزار شد و از آن روز به بعد احساس خوشبختی عمیقی میکنم که با هیچ کلمهای قابل وصف نیست. هنوز بچهدار نشدهایم اما شاید بهزودی در این باره تصمیم بگیریم. حالا من صاحب خانواده شدهام.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم