چرا پسرت را کشتی؟
دیگر تحملش را نداشتم. دیوانهام کرده بود. هر روز با یک بهانه جدید با من دعوا میکرد و زندگی را برای من و مادرش تلخ کرده بود. ما پسرمان را دوست داشتیم، اما این اواخر هر دو از دستش خسته شده بودیم.
چرا با هم دعوا داشتید؟
معتاد بود . هرچیزی را بهانه میکرد و از ما پول میگرفت تا خرج مواد مخدر کند. خسته شده بودیم. اگر به او پول نمیدادم خانه را به هم میریخت، وسایل خانه را میشکست یا بیرون میبرد و آنها را میفروخت.
چه مدتی بود که فرزندت اعتیاد داشت؟
بیشتر از 15 سال بود که همین شرایط را داشت. در این مدت ما یک لحظه هم آرامش نداشتیم و زندگیمان دگرگون شده بود. آبرویمان همه جا رفته بود و نمیتوانستیم جلوی آشنایان سر بلند کنیم. همه جا ما را خوار و خفیف کرده بود.
چرا کمکش نکردی مواد را ترک کند؟
بارها این کار را کردیم او را در بیمارستان برای ترک اعتیاد بستری کردیم و چندین بار هم در خانه او را بستری کردیم و تحت مداوا قرار دادیم . بعد از مدتی دوباره به سمت مواد رفت و همه چیز از اول شروع شد.
پسرت ازدواج هم کرده بود؟
بله او یک بار ازدواج کرد و بعد از مدتی از همسرش جدا شد و حاصل ازدواج آنها یک پسر 10ساله است که بعد از جدایی با مادرش رفت و دیگر بازنگشت. چند ماه اول او را میدیدیم بعد از اینکه مادرش از شهر ما رفت نوه ام را هم برد. از آن به بعد دیگر از آنها خبری نداشتیم.
نوهات میداند پدرش کشته شده است؟
نه او هنوز در جریان نیست البته همسرم برای پیدا کردنش تلاش میکند.
اگر با نوهات رو به رو شوی به او چه خواهی گفت؟
نمیدانم چه باید بکنم. هر چند پسرم برای او پدر خوبی نبود و کاری برایش نکرد اما به هر حال پدرش بود و نوهام او را به عنوان پدر قبول کرده بود. از روی او شرمندهام. من در حال حاضر از همه بیشتر عذاب میکشم و آنقدر ناراحتم که نمیدانم باید چه کنم.
همسرت به خاطر قتل پسرتان از تو شکایت نکرده است؟
نه او میدید که ما چقدر در عذابیم و پسرم چقدر من را اذیت میکند. او بارها من را کتک زد و به زور پول گرفت تا مواد تهیه کند، از خانه دزدی میکرد، همه را آزار میداد و بدتر از همه اینکه خودش را از بین میبرد.
از روز حادثه بگو، چطور شد که تصمیم به قتل پسرت گرفتی؟
هیچ تصمیم قبلی در این زمینه وجود نداشت. صبح بود که مثل همیشه به سراغم آمد و گفت که میخواهد بیرون برود و از من پول خواست. از حالاتش فهمیدم که خمار است و میخواهد مواد بخرد. نصیحتش کردم و گفتم که دست از این کارها بردارد و دیگر ادامه ندهد. گفتم پولی ندارم که به او بدهم. هر چه او گفت به حرفش اهمیتی ندادم و گفتم پولی ندارم. به سراغ شلوارم رفت تا از جیبم پول بردارد. شلوار را از دست او گرفتم و گفتم به او پول نخواهم داد. به سمتم حمله کرد و با عصبانیت به من گفت که باید پول به او بدهم. از داخل جیبم پول برداشت و رفت. من زورم به او نرسید ولی همچنان از دستش عصبانی بودم. زمانی که به خانه برگشت مواد مصرف کرده بود. باز هم با من درگیری لفظی پیدا کرد. به شدت بر عصبانیت من افزوده شد. نمیتوانستم کاری بکنم. او جوان بود و زورش به من میرسید. زمانی که به اتاق رفت و خوابید بالای سرش رفتم و با دستمالی که دور گردنش پیچیدم او را خفه کردم. آنقدر عصبانی بودم که آن لحظات اول به درستی نمیدانستم چه کردم. زمانی که به خودم آمدم دیدم صورت پسرم کبود شده است. خواستم او را نجات دهم و چند بار سعی کردم کمکش کنم نفس بکشد اما نشد. او مرده بود.
دامادت در این حادثه چه نقشی داشت؟
او هیچ کاری نکرد. من بودم که با او تماس گرفتم و خواستم که کمکم کند. دامادم که آمد به او گفتم پسرم را کشتم و از او خواستم در اختفای جسد به من کمک کند. با هم جسد را در صندوق عقب خودرو گذاشتیم و به مکانی خلوت بردیم و در آنجا رها کردیم و بعد به خانه آمدیم.
چرا جسد پسرت را به بیرون از خانه منتقل کردی و مدعی شدی که او گم شده است و واقعیت را نگفتی؟
میخواستم با این کارم آبروی خودم را حفظ کنم. با اینکه خانوادهام میدانستند چه اتفاقی افتاده است و شکایتی هم از من نکرده بودند اما من میخواستم با رها کردن جسد پسرم در بیابان به آشنایانم بگویم که او با کس دیگری درگیر شده و به قتل رسیده است. از آبرویم میترسیدم. در این سالها که از خداوند عمر گرفتم با آبرو زندگی کردهام و هیچ وقت اجازه ندادم دعواهای خانوادگی ما به جایی باریک کشیده شود و آبرویمان در بین مردم برود اما پسرم کاری کرده بود که تنها چیزی که داشتم یعنی آبرویم را هم از دست دادم.
حالا چه احساسی داری؟
پسرم معتاد بود و به درد خودش و جامعهاش نمیخورد و ما را هم اذیت میکرد اما به شدت از اتفاقی که افتاده است ناراحتم و پشیمان شدهام. من او را با خون دل بزرگ کرده بودم. وقتی به یاد خاطرات دوران کودکی و چرب زبانیهایش میافتم تمام تنم میلرزد و از شدت ناراحتی نمیدانم باید چه کنم و هر چند آزارم میداد ولی خیلی دوستش داشتم. او فرزند آخر من بود و وابستگی عجیبی به او داشتم. هر لحظه برای خودم آرزوی مرگ میکنم و از خدا میخواهم مرگم را نزدیک کند تا از این عذابی که گرفتارش شدم رهایی یابم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم