در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همین عنوان قصههای خوب و بچههای خوب از یک طرف باعث میشد تا بزرگترها راغب شوند این کتابها را بخرند و هم ما که بچه بودیم برای این که نشان دهیم بچههای خوبی هستیم کتابها را دستمان میگرفتیم و میخواندیم. دقیقا یادم هست اولین کتابی که از این مجموعه خواندم جلدش نارنجی بود و بعد نوبت به رنگهای دیگر رسید و داستانهای دیگر.
نثر کتابها آنقدر ساده بود و داستانها آنقدر جذاب که آدم اصلا نمیفهمید کی کتاب را دستش گرفته و کی تمامش کرده است.
تا سالهای سال گاهی وقتها که کتاب جدیدی برای خواندن نداشتیم، دوباره میرفتیم سراغ همان کتابها، بزرگتر که میشدیم چیزهای بیشتری از این کتابها میفهمیدیم و... زندگی هم ادامه داشت.
نمیدانم چرا از همان وقتها، زمانی که نام نویسنده این کتابها را میخواندم، احساس میکردم این نام باید نام یک آدم فوقالعاده مهربان باشد، آدمی که به محض این که ببینیاش دوستش خواهی داشت، بدون اینکه بدانی چرا؟
از آن روزها زمان زیادی میگذرد، در تمام این سالهایی که گذشت هیچوقت فرصت نشد که نویسنده آن کتابها را از نزدیک ببینیم، اما با هر کدام از هم سن و سالهایمان که در مورد خاطرات مشترک کودکی حرف میزدیم، یکی از خاطرههای خوبشان خواندن کتابهای مهدی آذر یزدی بود، کتابهایی که قصه و قصهگویی را یاد خیلیها داد و خیلیها را معتاد خواندن کتاب ، داستان و رمان کرد.
کتابهایی که راوی داستانهای متون کهن ایرانی بود با نثری ساده که نوجوانان و کودکانی مثل ما را شیفته خودش کرده بود.
حالا خالق آن داستانها و آن کتابها از بین ما رفته است و کاری نمیشود کرد، جز این که به گرمای هوا فکر کرد و یاد روزهایی افتاد که در سایهسار درختان مو کتابش را با اشتیاق ورق میزدی و داستان به داستان جلو میرفتی. میخواندی و خیره میشدی به تصاویر سیاه و سفیدی که داستانها را آذین بسته بود. حالا اما، نه میشود به آن روزها برگشت و نه میشود دوباره آرزوی دیدن صاحب آن نام را داشت که آدم سالهای سال فکر کرده بود باید خیلی مهربان باشد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: