در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چند سال داری و چطور شد که به زندان افتادی؟
28 ساله هستم و از یک سال پیش به جرم قتل دوستم بازداشت شدم. شرایط سختی دارم، از خانوادهام دورم و عذاب وجدان دیوانهام کرده است. شبها تا صبح نمیتوانم بخوابم میدانم خانواده مقتول خیلی ناراحت هستند و برای اعدام من لحظه شماری میکنند.
مقتول را میشناختی؟
او از دوستان قدیمی من بود ما مدتها با هم رابطه دوستانه داشتیم و حتی با هم کار هم میکردیم. من نمیخواستم او را بکشم. فقط میخواستم موتورم را که به سرقت برده بود پس بگیرم.
چرا موتورت را به مقتول داده بودی؟
او موتورم را به سرقت برده بود و میگفت که ازآن خبری ندارد. وقتی خیلی به او فشار آوردم گفت آن را به قزوین برده و فروخته است اما دروغ بود. سعی داشتم مقتول را تحت فشار قرار دهم تا بدانم موتورم کجاست و قصد کشتن او را نداشتم.
از کجا میدانستی که مقتول موتورت را به سرقت برده است؟
ما با هم خیلی دوست بودیم و میدانستم او معتاد است . بیشتر اوقات برای اینکه هزینه موادش را تامین کند از من پول قرض میگرفت. این اواخر خیلی بدتر شده بود و پولی که درمیآورد هزینه موادش را تامین نمیکرد و برای رسیدن به مواد دست به هر کاری میزد. من هم چون با او رفت و آمد زیادی داشتم میدانستم حتی اگر لازم باشد سرقت کند این کار را میکند تا مواد بخرد.
چرا از او نخواستی موتور را به تو پس بدهد و همه چی تمام شود؟
بارها این کار را کردم. حتی به او گفتم که یک هفته فرصت میدهم تا موتورم را بازگرداند. ابتدا که اصلا قبول نمیکرد موتورم را سرقت کرده است. بعد از چند هفته که قبول کرد به من گفت آن را فروخته است و صاحب جدیدش آن را به قزوین برده است. بعد گفت دروغ گفته است و چند روز دیگر موتور را میآورد. بازهم نیاورد.
میتوانستی به پلیس شکایت کنی چرا این کار را نکردی؟
مقتول دوست قدیمی من بود. نمیخواستم او را تحویل پلیس دهم و کاری کنم که زندانی شود. میخواستم این موضوع را مسالمتآمیز حل کنم. اما زیر بار نمیرفت.
خوب میتوانستی به خانوادهاش بگویی.
آنها نمیدانستند فرزندشان اعتیاد دارد و اگر من میخواستم به پدر و مادرش بگویم او چه کرده است شرایط برایش خیلی سخت میشد. به همین خاطر هم سعی کردم مشکل را بین خودمان دو نفر حل کنم. البته یک بار او را تهدید کردم و گفتم اگر موتورم را پس ندهد او را به ماموران تحویل میدهم مرا قسم داد که این کار را نکنم و قول داد که موتور را به من پس دهد اما این کار را نکرد و مرا سر در گم کرد.
چرا تصمیم به قتل او گرفتی؟
من نمیخواستم او را بکشم میخواستم وادارش کنم هر طور شده موتورم را پس دهد. او به من گفت موتور در قزوین است با هم به قزوین رفتیم گفت اشتباه کرده و احتمالا موتور در تهران است. به تهران آمدیم و گفت دروغ گفته است و اصلا موتور را او سرقت نکرده است. من هم تصمیم گرفتم او را وادار کنم تا حرف بزند.
تو و دو همدستت نقشه قتل او را طراحی کردید. در حالی که میتوانستی خیلی راحت او را تحویل پلیس دهی تا در بازجوییها مکان واقعی موتور را بگوید.
نه اینطور نیست هیچ نقشهای در کار نبود. قبول دارم که نقشه کشیدم او را به باغی بکشانیم اما قرار نبود او را بکشیم. زمانی که مقتول را به باغ آوردیم من به سراغش رفتم و گفتم بهتر است به من بگوید موتورم کجاست ،نگفت. اصرار کردم و با تهدید از او خواستم هر طور شده بگوید. به من گفت نمیگوید و با فحش و حرفهای رکیک از من خواست رهایش کنم.
من هم بشدت عصبانی شده بودم گفتم قبول نمیکنم و تا زمانی که موتورم را پس ندهد رهایش نمیکنم. بعد او را به داخل گودالی که همان نزدیکی بود انداختم. گفتم تا زمانی که نگوید موتور کجاست او را بیرون نمیآورم. مقتول فحاشی میکرد. مرتب داد میزد و با حرفهایش مرا بیشتر عصبانی میکرد. یک ساعت گذشت و فریادهای او ادامه داشت. من هم که کلافه شده بودم سر گودال رفتم و گفتم که اگر نگوید بر سرش بنزین میریزم.
واقعا برسرش بنزین ریختی؟
بله در گودال بود من بر سرش بنزین ریختم و گفتم 5 دقیقه فرصت دارد تا به من بگوید موتورم کجاست. نگفت. برای اینکه بترسانمش کبریت را کشیدم. گفتم اگر نگویی آن را به داخل گودال میاندازم. نمیدانم چطور شده بود که آن روز اصلا نمیترسید. باز هم نگفت. همینطور که کبریت در دستم بود یکدفعه دیدم همه جا را آتش فرا گرفت. از ترس فرار کردم.
اگر قصد قتل نداشتی پس چرا کمک نکردی او از گودال بیرون بیاید و نجاتش ندادی؟
ترسیده بودم .آتش با شعلههای بلند بیرون میآمد و من میترسیدم نزدیک بروم آب آوردم که خاموش کنم نتوانستم با دوستانم تماس گرفتم آنها آمدند. آتش را مهار کردیم مقتول را سوار ماشین کردیم تا کاری بکنیم. او بشدت سوخته بود و میدانستم زنده نمیماند. دوستانم میگفتند باید به او کمک کنیم اما من اجازه ندادم.
چرا اجازه ندادی او را کمک کنند؟
میترسیدم. میدانستم اگر نجات پیدا کند من را لو میدهد. اما چون دوستانم اصرار کردند او را کنار جاده رها کردیم. دقایقی بعد زمانی که برگشتیم او را برده بودند. من بشدت از کرده خودم پشیمان بودم اما کاری نمیتوانستم بکنم.
چرا فرار کردی؟
میترسیدم. خیلی وحشت کرده بودم. فرار کردم چون جرات روبهرو شدن با مادر مقتول را نداشتم. من بارها خانه او رفته بودم و از اینکه در برابر او قرار بگیرم و بگویم فرزندش را کشتهام خجالت میکشیدم.
تلاشی برای جلب رضایت آنها کردهای؟
آنها اجازه حرف زدن به من را نمیدهند و میگویند هر چه قانون تصمیم بگیرد تابع آن هستند. من هم منتظرم تا در فرصتی مناسب به سراغشان بروم البته مادرم چندین بار به خانه او رفته با این حال حاضر به صحبت نیستند.
چه توصیهای برای افرادی مثل خودت داری؟
به خدا نزدیک شوند، او را فراموش نکنند و هیچ وقت هنگامیکه عصبانی هستند تصمیم نگیرند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: