گذشتم را با خیانت پاسخ‌‌داد

12 سال پیش با هم ازدواج کردند؛ زمانی که لاله 18 ساله بود و حمید تازه درسش را تمام کرده بود. همه چیز با عشق شروع شد. آنها قرار بود یک زندگی عاشقانه داشته باشند و به خاطر همدیگر هر کاری می‌کردند، اما بعد از گذشت این همه سال خیانت و رفتارهای آزاردهنده در روابط آنها آنقدر زیاد شد که سرانجام آن دو را به دادگاه خانواده کشاند.لاله 2 فرزند دارد و فرزندانش هنوز نتوانستند معنای جدایی پدر و مادر را بفهمند، هرچند ترجیح دادند با مادرشان زندگی کنند. پرونده این زوج نزد قاضی عموزادی است و لاله به‌عنوان کسی که تقاضای طلاق کرده است اولین کسی است که ماجرای زندگی‌اش را توضیح می‌دهد.
کد خبر: ۲۶۲۱۶۳

تو و شوهرت زمانی که با هم ازدواج کردید همدیگر را دوست داشتید؟

اگر همدیگر را دوست نداشتیم با هم ازدواج نمی‌کردیم. ما زندگیمان را خیلی خوب شروع کردیم و هر دو به آن علاقه داشتیم، اما حمید به من خـیـانـت و هـمـه چـیـز را خـراب کـرد. من زن سر‌به‌راهی بودم، هر چه شوهرم می‌گفت انجام می‌دادم و هر چه او می‌خواست می‌کردم. چه شب‌هایی که تا صبح بیدار نشستم تا شوهرم درس بخواند و پیشرفت کند، اما او این‌طور جوابم را داد.

چطور با شوهرت آشنا شدی؟

مادر حمید دوست و همکار مادرم بود. ما رفت‌و‌آمد زیادی با هم داشتیم و از آنجا با هم آشنا شدیم و بالاخره با هم ازدواج کردیم. حمید پسر خیلی خوبی بود. من از همان موقعی که او را شناختم از او خوشم می‌آمد و دلم می‌خواست همسر آینده‌ام پسری باشد مثل حمید و بالاخره هم با او ازدواج کردم.

حمید چه خصوصیاتی داشت که تو را به خودش جذب می‌کرد؟

پسری بود بسیار سر به زیر و آرام. در این آرامش شوخ‌طبعی خاصی هم وجود داشت. من هم به خاطر این رفتارهایش او را بسیار دوست داشتم تا این که او از من خواستگاری کرد و فهمیدم در این مدت او هم من را دوست داشته و به من فکر می‌کرده است.

شوهرت چه شغلی داشت؟

زمـــانـــی کــه بــا هــم ازدواج کــردیــم دوران لـیسانس‌اش را به پایان رسانده بود و امتحان فوق‌لیسانس داده بود. می‌گفت در یک شرکت صادرات و واردات کار می‌کند. البته من هم در کنکور قبول شده بودم و می‌خواستم درسم را آغاز کنم، اما حمید مخالفت کرد و گفت اگر قرار باشد هر دو درس بخوانیم نمی‌توانیم زندگی مشترک را شروع کنیم. قرار شد که اگر حمید فوق‌لیسانس قبول شد من دیگر به دانشگاه نروم و او درسش را ادامه دهد. من هم قبول کردم و بعد هم با هم ازدواج کردیم. چند ماه بعد نتایج اعلام شد و حمید در مقطع فوق‌لیسانس قبول شد و من هم چون قول داده بودم انصراف دادم و خانه‌نشین شدم.

خانواده‌ات با انصراف تو از دانشگاه مخالفت نکردند؟

آنها خیلی ناراحت بودند. ما دو خواهر هستیم که پدر و مادرم برای بزرگ کردن ما خیلی زحمت کشیدند. خواهر کوچکم درس خواند و پیشرفت کرد، اما من این کار را نکردم. حمید قول داده بود که بعد از پایان دوران فوق‌لیسانس‌اش کمک کند تا من هم درس بخوانم، اما بعد از پایان درسش دیگر نتوانستیم این کار را بکنیم.

چه چیز مانع درس خواندن تو بود و چرا حمید فکر می‌کرد که شما با هم نمی‌توانید درس بخوانید؟

نمی‌دانم چرا حمید مخالفت می‌کرد. با این‌که من سر کار هم نمی‌رفتم و خودش هزینه زندگیمان را تامین می‌کرد و من نقشی در آن نداشتم، اما نمی‌دانم چرا به من اجازه درس خواندن نمی‌داد. من آنقدر شوهرم را دوست داشتم که پیشرفتم را کنار گذاشتم تا به او کمک کنم درس بخواند. من در شـب‌هـای امـتـحـان تـا صـبـح کـنـار شـوهـرم مــی‌نـشـسـتــم تــا مـبــادا خـوابـش بـبـرد. هـر چـه می‌خواست برایش تهیه می‌کردم. حمید مرا زنی فداکار می‌دانست. نمی‌دانم چرا به سراغ زنی دیگر رفت.

چرا بعد از پایان درس شوهرت تحصیلت را ادامه ندادی؟

پایان دوره فوق‌لیسانس حمید بود که متوجه شدم باردار هستم و مدتی بعد هم پسر بزرگم امیرمحمد به دنیا آمد. هنوز یک سال از به دنیا آمدن او نگذشته بود که باز باردار شدم و دخترم شادی را به دنیا آوردم. داشتن 2 فرزند کوچک مانع از آن شد که من بتوانم درس بخوانم. برای این که به بچه‌هایم سخت نگذرد ترجیح دادم که در خانه بمانم و درس خواندن را کنار گذاشتم.

از چه زمانی متوجه شدی که شوهرت ازدواج دیگریکرده است؟

حمید خیلی ماموریت می‌رفت و من و فرزندانم بیشتر مواقع تنها بودیم و من مجبور بودم که به خانه پدرم بروم. حمید به من می‌گفت که به خاطر شغلش مجبور است که به ماموریت برود و البته هـرچـه مـا مـی‌خـواسـتـیم برایمان تهیه می‌کرد؛ خانه‌ای بزرگ در بالای شهر تهران، ماشین و بهترین مدارس برای بچه‌ها. حتی من کارگری داشتم که در خانه کارهایم را انجام می‌داد تا این که تصمیم گرفتم برای پر کردن وقتم درس بخوانم. در رشته ادبیات فارسی قبول شدم و درسم را شروع کردم. یادم هست زمانی که به حمید گفتم خیلی هم استقبال کرد و گفت که این کار به بچه‌ها هم کـمــک مـی‌کـنـد. مـن هـمـچـنـان فـکـر مـی‌کـردم خوشبخت‌ترین زن روی زمین هستم تا این که یک روز وقتی حمید بعد از ماه‌ها به خانه آمد متوجه شدم در جیب کتش یک حلقه ازدواج زنانه است.

در مورد این که این حلقه متعلق به کیست از شوهرت نپرسیدی؟

وقتی پرسیدم متعلق به کیست به من گفت که آن را برای تشکر از زحماتم برای من خریده است. نمی‌دانم چرا حرفش را باور نکردم، با این که بسیار شوهرم را دوست داشتم و از خدا می‌خواستم که همان طور که گفته است باشد. حمید فهمیده بود به او شک کرده‌ام. مرتب از او سوال می‌کردم و می‌پرسیدم به کجا می‌رود و چه می‌کند تا این که از او خواستم من را هم در یکی از این ماموریت‌ها با خود ببرد. شوهرم قبول نکرد و به من گفت که شرکت اجازه این کار را نمی‌دهد.

از خانواده‌ات کمک نخواستی؟

زمانی که به یقین رسیدم به پدرم گفتم که به شوهرم شک کرده‌ام و فکر می‌کنم که او به من خیانت کرده است. پدرم موضوع را پیگیری کرد و به من گفت که او با زن دیگری ازدواج کرده و به دروغ می‌گوید که باید به ماموریت برود و بیشتر اوقات را در خانه آن زن می‌گذراند.

چطور به شوهرت گفتی از این ماجرا باخبر شدی؟

به او گفتم که همه مدارک را دارم و می‌دانم که او با زن دیگری رابطه دارد و با او ازدواج کرده است. اول انکار کرد، اما بعد پذیرفت که چه اتفاقی افتاده. از من خواست که او را ببخشم، اما من نتوانستم این کار را بکنم و گفتم اگر از همسر صیغه‌ای‌اش جدا نشود من از او جدا خواهم شد. حمید به من گفت که این کار را می‌کند و دیگر به سراغ آن زن نمی‌رود، اما بعد گفته‌هایش را منکر شد و از من خواست بمانم و بچه‌ها را بزرگ کنم. حمید به من می‌گفت تو همیشه تنها بودی و حالا هم فکر کن که تنها هستی و اتفاقی نیفتاده است. نمی‌دانم چطور این حرف را به من می‌زد، ولی نتوانستم قبول کنم و تصمیمم برای جدایی را به او گفتم.

فکر تامین هزینه زندگی بچه‌ها را کرده‌ای؟

حمید به من گفته است که هزینه زندگی بچه‌ها را می‌دهد و تا زمانی که قانون اجازه دهد من می‌توانم آنها را پیش خودم نگه دارم. از آنجایی که قانون می‌گوید حضانت بچه با پدرش است و بچه هم به سن قانونی برای رفتن پیش پدرشان رسیده بودند حمید نمی‌خواست اجازه دهد که بچه‌ها پیش من باشند. آنها را پیش خود برد و بچه‌ها چند‌روزی پیش همسر دوم حمید بودند تا این که پسرم مریض و مدت‌ها در بیمارستان بستری شد و پزشکان گفتند که او به دلیل فشار روحی شدید این طور شده است. بعد از آن بود که حمید قبول کرد بچه‌ها را به من بسپارد.

از شوهرت نپرسیدی که چرا این کار را کرده است؟

حمید به من می‌گفت که تو خیلی وسواسی هستی و این وسواسی بودن من را آزار می‌دهد، اما او هیچ وقت فکر نکرد که این وسواس و فشار روحی به این خاطر بود که من همیشه در زندگی مشترکمان تنها بودم و یاوری نداشتم.

مریم عفتی

نظر کارشناس


حسن عموزادی
ازدواج‌های موقت و صیغه‌ای یکی از مهم‌ترین موارد از هم پاشیده شدن خانواده‌هاست. مردان باید به این نکته توجه داشته باشند هرچند در دین ما ازدواج موقت منع نشده است، اما شرایط سختی برای آن گذاشته شده و مردی که نتواند بین دو همسر خود عدالت را رعایت کند نمی‌تواند ازدواج مجدد کند و گناه بزرگی کرده است. از این گذشته این افراد به سلامت روحی و روانی فرزندانشان لطمه شدید وارد می‌کنند و گاه این لطمه آنقدر شدید خواهد بود که سرنوشت آنها را تحت تاثیر قرار داده و همه چیز را دگرگون می‌کند. پدر و مادر در برابر فرزندی که به دنیا می‌آورند مسوولیت سنگینی دارند و نباید برای آنها شرایط سخت به وجود بیاورند، چراکه در برابر خداوند هم مسوول هستند و باید پاسخگو باشند.

البته در این پرونده همان طور که خود زن هم اشاره کرد مشکلاتی وجود داشته ازجمله وسواسی بودن زن که باعث طرد شدن همسرش از وی شده است. در این گونه موارد چه بهتر که فرد بیمار خود را تحت نظر پزشک قرار دهد و با رفتارهایش آرامش را برای شوهرش در زندگی فراهم کند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها