گفتگو با متهم به قتل یک مزاحم

مراقب غریبه‌ها باشید

بزه‌دیده و بزهکار؛ این دو هر کدام رویه‌ای از یک سکه هستند که خطای هر یک با اشتباه دیگری تکمیل می‌شود و جرم و آسیبی اجتماعی به بار می‌آورد.در واقع در بسیاری از مواردبزه‌دیدگان نیز در رخداد عملی غیرقانونی، از جرایم سبک گرفته تا جنایت، مقصر هستند. بی‌احتیاطی و سهل‌انگاری، رفتارهای پرخطر، خواسته‌های نامشروع و خلاف قانون و... از جمله اعمالی است که از سوی قربانیان جرم انجام می‌شود و شرایط را برای وقوع بزه مهیا می‌کند.
کد خبر: ۲۵۹۰۳۹

 شاهد این مدعا پرونده‌ای جنایی است که اخیرا در شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران مورد رسیدگی قرار گرفت و هر چند مجازات قتل عمد قصاص و چوبه‌دار است این بار قضات مقتول را نیز مقصر دانستند و به همین سبب متهم را فقط به پرداخت دیه محکوم کردند. این متهم جوانی 35 ساله، متاهل و پدر یک فرزند است و به گفته خودش هرگز تصور نمی‌کرد روزی در جـایـگـاه مـتـهم به قتل قرار بگیرد. حسام که می‌کوشد چهره‌اش از لنز دوربین در امان باشد برای گفتگو یک شرط دارد و آن این که نامش چاپ نشود: «اسمم را ننویسید حرف می‌زنم آن هم برای عبرت دیگران. برای این که جوانان بفهمند حق ندارند وارد زندگی دیگران بشوند و آشوب به پا کنند.» وقتی می‌پرسم پس با چه عنوانی خطابش کنم، می‌گوید: «من متهم هستم پس فقط بنویس یک متهم.»

داستان زندگی این مرد بلند و پر از درد و رنج است. او ماجرا را از روزهای خوشی و آرامش آغاز می‌کند: «همسرم رویا زن خوب و مهربانی بود. هر دو به هم علاقه داشتیم و زندگی‌مان به خـوبی و خوشی پیش می‌رفت تولد پسرمان محبت را در خانه‌مان چند برابر کرد ما زندگی خودمان را می‌کردیم و به کسی کار نداشتیم تا این که سر و کله یک غریبه پیدا شد.»

منظور متهم از غریبه همان جوانی است که بعدها به دست او کشته شد. نامش سهیل بود و شغلش کارگری. متهم گلویش را صاف می‌کند و دربـاره ورود غـریبه به زندگی‌شان می‌گوید: «همسرم را به سفر فرستادم. او در حین بازگشت به تهران با سهیل آشنا و از آن به بعد زندگی‌مان سـیـاه و تار شد و دیگر یک روز خوش هم ندیدیم.»

«خیانت؟» این را من می‌پرسم و متهم با چشم‌هایی تا سر حد امکان باز شده سریع تکذیب می‌کند: «مزاحمت.» این را او می‌گوید و ادامه می‌دهد: «سهیل از همسرم خواست موبایلش را به او بدهد تا با آن به مادر نگرانش زنگ بزند. ادعا کرده بود گوشی خودش شارژ ندارد. رویا هم دلش سوخت و قبول کرد، اما هدف سهیل این بود که شماره تلفن همسرم را به دست بیاورد. او در حین تماس عکس‌های خصوصی رویا را هم که در موبایل بود به نوعی سرقت کرد و بعد همه چیز را به زنم گفت و با تـهـدیـد از او خـواسـت به وسوسه‌هایش تن بدهد.»

پلیس آنقدر جمله عکس‌های خصوصی‌‌تان را در موبایل ذخیره نکنید تکرار کرده که به هـشـداری کـلـیـشـه‌ای تـبـدیـل شـده، امـا هنوز سهل‌انگاری‌ها حادثه‌ساز می‌شود و این بار حــادثــه‌ای غـیــرقــابــل جـبـران ثـمـره ایـن بی‌احتیاطی بود: «من هم درباره سرقت عـکـس‌هـای خـصـوصـی چیزهایی شنیده بـودم، امـا هـیـچ وقـت موضوع را جدی نـمـی‌گـرفـتم و فکر نمی‌کردم همین بلا روزی سر خودم و همسرم بیاید.»

متهم با سری پایین انداخته و صدایی آرام ادامه ماجرا را این طور تعریف می‌کند: «رویا در برابر سهیل مقاومت کرد و گفت به هیچ وجه تسلیم او نخواهد شد، اما آن پسر تهدیدی جدی کرد اول این که عکس‌ها را پخش می‌کند و آبروریزی راه می‌اندازد. دوم این که من و بچه‌مان را می‌کشد. زنم به شدت از سهیل ترسیده بود و فکر می‌کرد برای نجات ما راهی جز تسلیم ندارد.»

بی‌احتیاطی زن جوان در این نقطه با اشتباهی دیـگـر پـیـوند می‌خورد. اگر رویا همان زمان مـوضـوع را از طـریـق مراجع قانونی پیگیری می‌کرد هرگز داستان چنین پایانی نداشت. متهم می‌گوید: «رویا اوایل به من هم چیزی نمی‌گفت و فکر می‌کرد سکوت بهترین راه برای حفظ زندگی خانوادگی‌مان است. او اشتباه کرد و وقتی تصمیم گرفت در این باره با من حرف بزند که خیلی دیر شده بود.»

متهم به پیشانی‌اش می‌کوبد و زیرچشمی مردی را نشان می‌دهد که از راهرو عبور می‌کند: «او یکی از شاهدان است وقتش که شد خودم ماجرا را می‌گویم.» او با بیان این جمله به داستان اصلی بازمی‌گردد: «رویا از مزاحمت‌های آن پسر ذله شده بود و هر کاری می‌کرد سهیل دست از سرش بر نمی‌داشت برای همین یک شب همه چیز را به من گفت. خیلی عصبانی شدم، اما تصمیم گرفتم منطقی رفتار کنم و برای این که آبروریزی راه نیفتد خودم با سهیل صحبت و او را قانع کنم از رفتارهایش دست بکشد.»

شاید یک تذکر می‌توانست به این غائله پایان دهد، اما این اتفاق رخ نداد. متهم توضیح می‌دهد: «چند بار با سهیل حرف زدم و به او تذکر دادم ولی فایده‌ای نداشت تا این که یک روز وقتی از محل کارم به خانه تلفن زدم احساس کردم رویا پریشان است و صدایش می‌لرزد. دلم گواهی داد اتفاقی افتاده است. سریع خودم را به منزل رساندم و دیدم آن پسر به خانه‌ام آمده است. با او دعوای سختی کردم و گفتم باید پایش را از زندگی ما بیرون بکشد، اما او جواب داد هر کاری که دلش بخواهد انجام می‌دهد و از دست من هم کاری ساخته نیست.»

قتل در این مرحله اتفاق افتاد؟ متهم این سوال را که می‌شنود طوری نگاه می‌کند که یعنی چه عجله‌ داری؟ صبر کن به آن هم می‌رسیم. او این طور ادامه می‌دهد: «آن روز هم به تذکر اکتفا کردم و امیدوار بودم از شر سهیل خلاص شویم، اما او همچنان به مزاحمت‌هایش ادامه داد تا جایی که دیگر نتوانستم تحمل کنم و تصمیم گرفتم برای آخرین بار تذکری جدی به او بدهم.»

چرا به جای این همه تذکر بی‌حاصل یک بار از سهیل شکایت نکردی؟

متهم جواب می‌دهد: «نمی‌خواستم آبروریزی راه بیفتد، اما اشتباه کردم همان اول باید از او شکایت می‌کردم تا کار بیخ پیدا نکند. دیگر خیلی‌ها متوجه موضوع شده بودند حتی یکی از اقوام دور سهیل و صاحبکارش ــ‌ همان مردی که از جلویمان رد شد ــ هم بو برده بودند و در دادگاه هم به نفع من شهادت دادند.»

متهم حالا به روز حادثه می‌رسد: «آن روز به محل کار سهیل رفتم تا همان طور که گفتم به وی تذکر بدهم، اما پسرک باز هم برایم شاخ و شانه کشید و گفت حاضر نیست دست از سر همسرم بردارد. همین حرف‌های او مرا تا سر حد جنون عصبانی کرد و باعث شد در یک لحظه با چاقو به او حمله کنم. بعد از زخمی کردن سهیل فرار کـردم. الـبـتـه مـن قـصـد آدمکشی نداشتم اگر می‌خواستم چنین کاری کنم آن روز تنها می‌رفتم در حالی که همسر و فرزندم هم همراهم بودند.»

بقیه داستان سهیل با دیگر متهمان مشابه است: فرار، دستگیری، اعتراف و دادگاه اما او حرفی بجز این هم برای گفتن دارد: «هرگز با زندگی مردم این طور بازی نکنید حالا سهیل مرده، خانواده‌اش عزادار شده و من هم در زندان از بچه‌ام دور مانده‌ام، البته خود زن‌ها هم باید مراقب باشند به غریبه‌ها اعتماد نکنند و به محض ایــن کــه مـشـکـلــی پـیـش آمـد مـوضـوع را بـا خانواده‌شان در میان بگذارند و پلیس و دادگاه را هـم بـرای چـنـین روزهایی گذاشته‌اند تا اگر مشکلی پیش آمد شکایت کنیم و کار به قتل نکشد.» این جملات آخرین حرف متهم است و او هـمــراه ســربـاز مـحـافـظ دوبـاره بـه زنـدان بازمی‌گردد تا حکم دیه قطعی شود و آن را پرداخت کند.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها