درماندگی در بیابان‌های گرم خوزستان

فکر می‌کنم سال 1349 یا 1350 بود، درست یادم نیست ولی می‌دانم که مردادماه و هوای خوزستان در آن فصل بشدت گرم و سوزان بود. پدرم دفترخانه ازدواج و طلاق داشت. آن موقع مثل حالا نبود که در هر شهر چندین دفترخانه ازدواج باشد. در منطقه ما (یکی از شهرهای خوزستان)‌ فقط یک دفتر بود که آن‌هم متعلق به پدرم بود و به علت دوری مسافت و نبودن وسیله نقلیه کافی و پراکندگی بخش‌ها و روستاها می‌بایست ما برای ثبت ازدواج‌ با موتورسیکلت به آنجاها می‌رفتیم.
کد خبر: ۲۵۷۵۸۶

 یک روز بسیار بسیار گرم مردادماه ما را برای ثبت ازدواجی به یکی از مناطق بسیار دور و بیابانی دعوت کردند. در آن زمان چون پدرم برای رفت و آمد احتیاج به وسیله داشت یک موتورسیکلت هوندا 50 خریده بود که من، هم راننده او بودم و هم در ثبت ازدواج‌ها به او کمک می‌کردم. آن روز ما برای ثبت ازدواج با موتور حرکت کردیم که بعد از چند کیلومتر متاسفانه موتور خراب شد و هرچه تلاش کردم درست نشد . از طرف دیگر چون من جوان کم‌تجربه‌ای بودم از ترس تشنگی و حمله حیوانات خیلی ترسیده بودم. گرچه می‌دانستم چند کیلومتر جلوتر روستایی هست. به‌هر‌حال پس از مدتی برای نجات خود و پدرم به طرف روستا حرکت کردم ولی در بین راه خیلی تشنگی بر من مستولی شد، چون گرما بیداد می‌کرد. همین شد که بی‌حال کناری افتادم. بعد از مدتی استراحت باز بلند شده و به طرف روستا حرکت کردم . ‌بالاخره تصویر آن روستا از دور پیدا شد. فریادکنان کمک خواستم و به راه خود ادامه دادم و به اولین خانه‌ای که درش باز بود وارد شدم و از زور تشنگی و خستگی غش کردم. ساکنان خانه به روی سر و صورتم آب پاشیدند تا به هوش آمدم و ماجرا را گفتم و آنها هم با مهربانی مشکی پر آب به من دادند و گفتند که برای نجات پدرت حرکت کن. خلاصه بعد از کلی راه رفتن و دویدن از دور سیاهی پدرم را دیدم و فریادزنان او را صدا کردم که دارم برایت آب می‌آورم. وقتی به او رسیدم مرا در بغل گرفت و هر دو گریه کردیم. او مرا نصیحت و دلداری داد که باید با سختی‌ها ساخت و هیچ‌وقت بدون آذوقه و آب مخصوصا در تابستان جایی نرویم.

ج - م - اندیمشک

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها