جنایت در رستوران کوبو

ساعت 9 صبح پنجشنبه 13 مارس بود. کمیسر ویلیام لازور در مسیر رفتن به مقر فرماندهی پلیس بود تا در جلسه‌ای حضور یابد. وقتی تلفن همراهش به صدا درآمد، خودرو را در کنار خیابان پارک کرد و به تلفن پاسخ داد. از آن سوی خط از مرکز پلیس، اطلاع داده شد که جسد مرد 23 ساله‌ای به نام جورج در رستوران کوچکی در منطقه روچستر کشف شده است و لازم است کمیسر در محل حاضر شود و پیرامون ماجرا تحقیقات لازم را انجام دهد.
کد خبر: ۲۵۶۱۲۷

کمیسر آدرس دقیق محل حادثه را پرسید و سپس با دفتر فرماندهی پلیس تماس گرفت و از عدم حضور در جلسه عذرخواهی کرده و به طرف منطقه روچستر حرکت کرد. 20 دقیقه بعد در مقابل رستوران کوچک کوبو در خیابان ویلا خودرواش را متوقف کرد.

رستوران کوبو بسیار زیبا ساخته شده بود که در حاشیه پارک جنگلی قرار داشت. در مقابل رستوران 2خودروی پلیس، آمبولانس، خودروی تشخیص هویت و چند مامور و تعدادی رهگذر دیده می‌شدند. کمیسر وقتی از خودروی خود پیاده شد نگاهی به رستوران کوبو انداخت. رستوران در ضلع شرقی پارک واقع شده بود. در اطراف آن هیچ ساختمانی دیده نمی‌شد. کمیسر وقتی اطراف رستوران را از نظر گذراند وارد رستوران شد. ماموران تشخیص هویت سـخـت مـشـغـول بررسی و تحقیق در جای جای رستوران بودند. کمیسر نگاه جستجوگرش را در فضای رستوران انداخت. سالن کوچک آن با چند میز تزیین شده بود. آشپزخانه رستوران که به صورت اپن بود در ضلع غربی سالن واقع شده بود. دستگاه پخت پیتزا، یخچال، گاز رومیزی، فر و ظروف رنگارنگ نظرها را جلب می‌کرد. پیشخوان رستوران بلند بود که البته چون شیشه‌ای بود کاملا می‌شد آن طرف را مشاهده کرد.

سروان ویل معاون جنایی کلانتری با دیدن کمیسر جلو آمد و گزارش داد: ساعت 8 صبح مرد جوانی که خودش را اسمیت معرفی می‌کرد و بسیار سراسیمه و وحشت‌زده بود با کلانتری تماس گرفت و اعلام کرد که دوست و همکارش به نام جورج در داخل رستوران به قتل رسیده است. اسمیت خاطر نشان کرد که جسد جورج را دقایقی پیش کشف کرده است. او که بشدت ترسیده بود از ما کمک خواست.

سروان ادامه داد: وقتی آدرس دقیق رستوران را از اسمیت گرفتیم بلافاصله به گشتی‌ها اطلاع دادیم. گروهبان جیمز گشت موتورسوار ما اولین کسی بود که خود را به محل رساند و اظهارات اسمیت را تایید کرد. بعد هم شخصا در اینجا حاضر و تحقیقات را شروع کردیم.

سروان ویل افزود: آن طور که بررسی‌های اولیه نشان می‌‌دهد، از زمان وقوع قتل چند ساعت بیشتر نمی‌گذرد. مقتول به نام جورج 23 ساله و 3 ماه است در این رستوران کار می‌‌کند. او یک مهاجر مکزیکی می‌باشد که گویا چون در اینجا جایی نداشته، با اجازه مدیر رستوران، شبها را در رستوران می‌گذرانده است. البته خانواده او در شهر فاراسا زندگی می‌کنند. آن طور که ما متوجه شدیم، جورج جوان مودب، پرتلاش و منظمی بوده که سرش به کار خودش گرم بود و با تنها کسانی که رفت و آمد داشته چند نفر از دوستان و آشنایانش بوده که آنها هم خیلی کم به سر کارش می‌آمدند.

سروان ویل خاطر نشان کرد: مدیر رستوران به نام باب کینی که لحظاتی پیش خودش را به رستوران رساند از جورج ابراز رضایت و خشنودی داشته و او را جوانی پر انرژی، صادق و درستکار می‌داند. او به ما گفت که جورج با اجازه و رضایت او، شب‌ها در رستوران می‌خوابیده است. سروان ادامه داد: به نظر می‌رسد قاتل جورج را در خواب غافلگیر و به او حمله کرده است.

کمیسر پس از شنیدن گزارش سروان ویل به محل جنایت در اتاق کوچکی که در کنار آشپزخانه در ضلع غربی رستوران قرار داشت، رفت.

در داخل اتاق کوچک جسد غرق در خون جورج به صورت طاق‌باز افتاده بود. پارچه‌ای که روی جسد انداخته شده بود کاملا خون‌آلود بود. در کنار او ملحفه سفید‌رنگی دیده می‌شد که آن هم رنگ خون به خود گرفته بود. بالش زیر سر او هم کاملا خونی بود. جورج یک شلوار گرمکن و تی‌شرت سفید به تن داشت، در کنار او نیز یک تشک و پتوی دیگر هم دیده می‌شد که ظاهر امر نشان می‌داد کس دیگری هم آن شب میهمان مقتول بوده است. روی گردن و سینه جورج جای ضربات چاقو دیده می‌شد. شکاف‌های ایجاد شده روی بدن مقتول بسیار عمیق بود که حکایت از آن داشت قاتل هم بسیار قوی بوده و هم بسیار بی‌رحمانه مرتکب جنایت شده است.

شواهد نشان می‌داد حدود 7 ساعت از زمان وقوع قتل می‌گذرد. در واقع قتل بعد از ساعت 2 نیمه‌شب رخ داده است. در داخل اتاق کوچک آثار به هم ریختگی به وضوح مشاهده می‌شد. لباس‌های مقتول در اطراف اتاق پخش بودند. چمدان کوچک او باز و وسایل داخل کمد نیز به بیرون ریخته شده بودند.

کمیسر پس از این که به دقت همه جای اتاق را از نظر گذراند به سراغ اسمیت، دوست جورج که خبر وقوع قتل را به پلیس اعلام کرده بود رفت.

اسمیت به کمیسر گفت: ساعت نزدیک 8 صبح بود که به اینجا رسیدم. بر خلاف هر روز در رستوران قفل بود. تعجب کردم. همیشه جورج در را باز می‌کرد. با خودم گفتم شاید خسته بوده و هنوز از خواب بیدار نشده، با کلیدی که همراه داشتم در را باز کردم و داخل رستوران شدم. به نظرم یک چیز غیرعادی در رستوران وجود داشت. یک حس غریب به من می‌گفت اتفاق ناگواری رخ داده است. آرام‌آرام به طرف اتاقک کنار آشپزخانه رفتم. وقتی به مقابل در رسیدم از وحشت خشکم زد. جورج بیچاره به وضع رقت‌باری به قتل رسیده بود. صحنه وحشتناکی بود. همه چیز برایم مثل یک کابوس بود. تا لحظاتی میخکوب بودم. بعد که به خودم آمدم وحشت زده برگشتم و موضوع را به کلانتری و مدیر رستوران اطلاع دادم.

اسمیت افزود: دیشب حدود ساعت 30/00 پس از تعطیل شدن رستوران به خانه رفتم. غیر از من و جورج 3 نفر دیگر هم در رستوران کار می‌کنند که ویلیامز و دیوید، 2 کارگر دیگر رستوران، ساعت 12 شب به خانه رفتند. وقتی داشتم می‌رفتم آقای باب کینی مدیر رستوران و مک یکی دیگر از کارکنان و جورج هنوز در رستوران بودند. باب کینی مشغول حساب و کتاب بود و جورج هم مشغول نظافت بود. این را هم اضافه کنم که امروز همه ما حقوق گرفتیم و خیلی خوشحال بودیم، جورج خیلی خوشحال بود بخصوص این که قصد داشت آخر هفته برای دیدار خانواده‌اش به فاراسا برود. او 4 ماه بود که آنها را ندیده بود. ضمن این که قصد داشــت هـمــه پــس‌انــدازش را هـم بـرای کـمـک بـه خانواده‌اش با خود ببرد و به مادرش بدهد که متاسفانه این فرصت را پیدا نکرد.

کمیسر از او پرسید: چه مدت است که جورج را می‌شناسی؟

اسمیت پاسخ داد: خیلی وقت است. ما با هم همشهری هستیم و من او را برای کار در رستوران معرفی کردم.

اسمیت اضافه کرد: من و برادم بیل که دانشجو است و یکی دیگر از آشنایانمان یک اتاق اجاره کردیم و شب‌ها اینجا نمی‌مانیم، اما جورج شب‌ها را اینجا می‌خوابد. البته او گاهی اوقات نزد ما می‌‌آمد، اما ترجیح می‌داد بیشتر در رستوران بماند.

کمیسر پرسید: کلید رستوران را از کجا آوردید؟

اسمیت پاسخ داد: همه کارکنان رستوران کلید دارند. هر 5 نفر ما که در رستوران کار می‌کنیم کلید جداگانه داریم.

کمیسر چند سوال دیگر از اسمیت کرد و سپس به سـراغ بـاب کـیـنـی مـدیر رستوران که در گوشه‌ای مضطرب و نگران سیگار می‌کشید رفت. باب کینی که مرد لاغری بود با قدی کوتاه با صدای لرزانی گفت: حادثه دلخراشی در رستوران من رخ داده است که قطعا در کسب و کار من نیز تاثیرگذار خواهد بود.

وی افزود: جورج جوان بسیار مودب و درستکاری بود. هرگز از کارش کم نمی‌گذاشت. سرش به کار خودش گرم بود. در عین حال به کارش هم علاقه داشت. او خیلی باهوش بود و کار را زود یاد می‌گرفت فقط کافی بود یک بار کاری را بهش بگویی. دیگر اصلا نـیـازی بـه تـکـرار نـبـود. واقـعـا نـمـی‌دانـم این جوان سختکوش و درستکار چرا به قتل رسیده است.

باب کینی ادامه داد: دیشب ساعت حدود یک بود که دخل رستوران را جمع کردم. موقعی که رستوران را ترک می‌کردم مک هنوز در رستوران بود. البته حاضر می‌شد که رستوران را ترک کند و جورج هم می‌رفت که استراحت کند. آنقدر خوب کار کرده بود که وقتی حقوقش را دادم پاداشی هم به او پرداخت کردم که از این بابت بی‌نهایت خوشحال شد. او مرخصی گرفته بود که آخر هفته برای دیدار خانواده‌اش برود که متاسفانه این حادثه رخ داد. خلاصه راهی خانه شدم و دیگر هیچ خبری نداشتم تا این که صبح، اسمیت اطلاع داد که جورج بیچاره به قتل رسیده است. واقعا بهت‌زده شدم.

کـمـیـسر از وی درخصوص کارکنان رستوران، وضعیت روحی و رفت و آمدهای جورج سوالاتی کرد و آن گاه به سراغ دیگر کارکنان رستوران که یکی یکی وارد رستوران می‌شدند رفت.

مک جوان قوی‌هیکلی که شب قبل آخرین نفری بود که رستوران را ترک کرده بود با صدای زمختی به کمیسر گفت:

وقتی آقای باب کینی رستوران را ترک کرد من هم به فاصله 5 دقیقه اینجا را ترک کردم. جورج پشت سر من چراغ‌ها را خاموش کرد.

من هم سوار موتور شده و از اینجا دور شدم. البته این را هم اضافه کنم قبل از این که رستوران را ترک کنم، دو جوان که یکی از آنها سیاهپوست بود، قصد وارد شدن به رستوران را داشتند که به آنها گفتم تعطیل است. آن دو نفر قیافه عجیبی داشتند و شروع به بحث کردن با من کردند که جورج دخالت کرد و به آرامی برای آنها توضیح داد که رستوران تعطیل است و غذا هم ندارد. در همان حال که خسته بودم از رستوران رفتم ولی آن دو نفر هنوز جلوی رستوران بودند و فکر می‌کنم قتل جورج کار همان 2 نفر باشد. بله مطمئنم آن دو نفر جورج بیچاره را به قتل رساندند. الان که فکر می‌کنم می‌بینم آن دو نفر قیافه عجیبی داشتند، شرارت از چهره‌شان می‌بارید.

مک در پاسخ سوال کمیسر که چه مدت است در رستوران کار می‌کنی جواب داد:

حدود 40 روز.

کمیسر از او پرسید آیا چهره آن دو نفر را به خاطر داری؟

مک با تردید جواب داد: فکر می‌کنم اگر آنها را ببینم می‌شناسم.

کمیسر پرسید: منزلت کجاست؟

مک جواب داد: با اینجا فاصله زیادی ندارد. البته من گـاهـگـاهـی کـه دیـر مـی‌شود، شب را در رستوران می‌خوابم. اما بیشتر وقت‌ها به خانه می‌روم.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس از دیگر کارکنان رستوران بازجویی کرد. آن‌گاه آنچه را که اتفاق افتاده بود مرور کرد و دستور دستگیری قاتل را داد.

شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید متوجه خواهید شد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها