در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سالها در رادیو برای بچهها، شعر و قصه نوشتید. از رادیو بگویید.
رادیو دوست همیشه منه. من هیچ وقت دوستمو از یاد نمیبرم. برای همین هم، هنوز توی رادیو کار میکنم.
ای که چون باران صدایت روشن است
«رادیو» لبخندهایت روشن است
تو صدای سبز یاران منی
من اگر خاکم تو باران منی
شصت و نه سال از صدای تو گذشت
و..........
من رادیو را دوست دارم. رادیو برای من یک شغل نیست، یک حرفه است؛ حرفهای پرکار با رنج و دشواری فراوان. برای همین من این رنج و دشواری رو دوست دارم.
سالها برای کودکان کار کردهاید. از کودکی بگید.
کودکی سرمایه و گنج بزرگیه که تا موقعی که با ما هست، قدر اونو نمیدونیم. کودکی یعنی فرشتهشدنهای مکرر و پیاپی. همون موقعی که مامان و بابا، دست آدمرو میگیرن تا از خیابان به سلامت رد بشیم.
هرجا که رفتم با من است
میترسد آیا گم شوم؟
میترسد آیا مادرم
من بچه مردم شوم؟
*
بابا خجالت میکشم
من با شما تنهاترم
دست مرا ول کن مامان
میترسد اما مادرم
یک روز حتما میشوم
مثل شما آخر بزرگ
آن روز تنها میروم
تا خانه مادربزرگ
از کودکیهای خودتون نگفتید؟
کودکیهای من در استان مازندران در شهر قائمشهر، بزرگ شد. در شهر بهارنارنجهای خوشبو، نشانی من هر جا که گلی زیبا و خوشبو باشه، خودم و دلم اونجاست.
از کودکیهاتون گفتید. از رنگ مورد دلخواهتون هم بگید.
من از میان رنگها، رنگ زرد و آبی رو خیلی دوست دارم. مثل زنبورهای عسل که عاشق رنگ زرد و آبی هستند. آخه من زنبورها رو هم خیلی دوست دارم. از بچگی همیشه تو خونه ما چند کندوی زنبورعسل بود.
الان هم هست؟
بله. الان هم هست. گفتم که زنبورا رو دوست دارم.
شاعرها رو چطور؟
شاعرهای خوب رو دوست دارم، بخصوص مولانا، سعدی، حافظ، بیدل و...
شاعرای معاصر چطور؟
از شاعرای معاصر مرحوم استاد قیصر امینپور شاعر بزرگ همیشه تو ذهن و دل منه. یادمه سالها پیش این شعر رو تقدیم ایشون کردم:
ظهر تابستانی ما تا رسید
گریه را از چشمهای ابر چید
ظهر تابستانی ما خسته است
چشم بر این سبزهزاران بسته است
چشمهای از تشنگی نالید و سوخت
باغبانی غنچههایش را فروخت
گریه کردم طاقت من آب شد
چشمهایم آشنای خواب شد
خواب دیدم خنده پاییز را
یک نسیم از صفا لبریز را
خواب دیدم غنچهها خندان شدند
شاخهها همصحبت باران شدند
بیتو اما باز گلدان پر نشد
نان این دیوارها آجر نشد
کاش با تو بار دیگر ما شویم
مثل باران راهی دریا شویم
کاش چشمانم پر از آیینه بود
مثل باران، مثل چشمه، مثل رود
از آرزوهاتون بگید.
آرزو میکنم همه بچهها سالم، سرحال و شاد باشن و صدای خندههاشون تو همه جای کشور عزیزمون ایران بپیچه. دلم میخواد هیچ بچهای غمگین نباشه و هر چیز خوبی که دلش خواست و براش مناسب بود، زود زود اونو به دست بیاره.
راستی بچهها و بارون رو میشه به هم تشبیه کرد؟
(با خنده) بچهها فرشتههای زمینی و بارون مهر و لطف و زلالی هستند که به زندگی ما شادی و طراوت و روییدن رو هدیه میکنن. این شعر بارون هم تقدیم به همه بچههای خوب.
قطره قطره بودی هم صدای باران
روی شانه توست جای پای باران
راز رویشت را من نکردهام فاش
هم برای ما باش هم برای باران
میرود ببارد غصهای ندارد
ابتدای دریاست انتهای باران
ای خدای لبخند ای خدای پیوند
ای خدای چشمه ای خدای باران
سبز و آبیام کن آفتابیام کن
تا همیشه باشم در هوای باران
محمدحسین قاسمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: