گزارشی از 3 سخنرانی ایراد شده در سمینار یکروزه‌ روز جهانی‌ فلسفه

حقوق به‌ مثابه بستر ‌فلسفه

اندیشه‌ فلسفی، از زمان‌ بروز و ظهورش‌ با نقد گره‌ خورده‌ است. اندیشه‌ فلسفی‌ با پرسش‌های‌ نقادانه‌ کوچه‌ خیابانی‌ سقراط‌ از مردم‌ آتن‌ آغاز شد و در عصر جدید با معرفی‌ خرد خود بنیاد نقاد سعی‌ در نقد و حل‌ مسائل‌ اساسی‌ حیات‌ اجتماعی‌ داشته‌ است. اگر اکنون‌ بنا به‌ مقتضیات‌ تقسیم‌ کار، فلسفه‌ تبدیل‌ به‌ شغلی‌ برای‌ نخبگان‌ و متخصصان‌ شده‌ است. نباید فراموش‌ کرد فلسفه، تفکر در مسائل‌ اساسی‌ زندگی‌ و نوعی‌ بصیرت‌ انتقادی‌ نسبت‌ به‌ وضعیت‌ موجوداست‌. اگر چنین‌ دیدگاهی‌ را بپذیریم‌ دیگر «سوال‌ فلسفه‌ به‌ چه‌ کار ما می‌آید؟» پاسخ‌ خود را یافته‌ است. فلسفه‌ کوشش‌ عامی‌ است‌ برای‌ دوباره‌ نگاه‌ کردن‌ و تلاش‌ برای‌ حل‌ مسائلی‌ که‌ شاید هیچ‌ وقت‌ پاسخ‌ نهایی‌ نیابند. ‌ متفکران‌ و روشنفکرانی‌ که‌ اول‌ آذر ماه‌ امسال‌ در ساختمان‌ زیبای‌انجمن‌حکمت‌ و فلسفه‌ گردهم‌ آمدند، همگی‌ دغدغه‌ آن‌ داشتند که‌ آیا فلسفه‌ توانایی‌ بیان‌ مسائل‌ اساسی‌ حیات‌ اجتماعی‌ ایرانیان‌ را دارد یا نه؟‌ از این‌ میان‌ 3 سخنرانی‌ را برگزیده‌ایم‌ که‌ می‌خوانید. شاپور اعتماد که‌ سالیان‌ زیاد مشغول‌ تحقیق‌ درباره‌ رشد علوم‌ تجربی‌ در ایران‌ بوده‌ است‌ که‌ به نقش‌ فلسفه‌ و به‌ طور کل‌ علوم‌ انسانی‌ به‌ عنوان‌ پایه‌ و اساس‌ علوم‌ جدید می‌پردازد و سعی‌ می‌کند نشان‌ دهد چگونه‌ خود فلسفه‌ متکی‌ به‌ نظم‌ و نسق‌ حقوقی‌ جامعه‌ بوده‌ است. ‌ دکتر اباذری‌ هم‌ در سخنرانی‌ خود نه‌تنها به‌ طور مستقیم‌ از فلسفه‌ و بررسی‌ مسائل‌ اجتماعی‌ صحبت‌ می‌کند که‌ سعی‌ می‌کند از طریق‌ بررسیآرای د‌و فیلسوف‌ معاصر ایران‌ یعنی‌ عبدالکریم‌ سروش‌ و رضا داوری‌ گریز آنان‌ از امکانات‌ انتقادی‌ فلسفه‌ و روی‌ آوردن‌ به‌ عرفان‌ و اشراق‌ را مورد نقد قرار دهد. ‌ عبدالکریم رشیدیان هم به ربط بحران و فلسفه پر داخته است .
کد خبر: ۲۴۷۷۱۷

اگر دوران‌ تجدد را دوره‌بندی‌ تاریخی‌ بکنیم‌ و در این‌ دوره‌بندی، قائل‌ به‌ یک‌ دوره‌ کلاسیک[‌ در برابر دوران معاصرو متاخر] بشویم، به‌ تحقیق‌ می‌توان‌ گفت‌ غالب‌‌ مسائل‌ این دوره همه‌ توسط‌ علوم‌ اسلامی‌ و فلسفه‌ تعریف‌ می‌شود. این‌ دوره‌ جدید واکنشی‌ است‌ به‌ پرسشهایی‌ که‌ در دوره‌ اسلامی‌ مطرح‌ شده‌ و راههای‌ جدیدی‌ را متناسب‌ با آن‌ ارائه‌ کرده‌ است.

وقتی‌ صحبت‌ از یک‌ نوع‌ فلسفه‌ می‌شود، معمولا منشاء اولیه‌ آن‌ فراموش‌ می‌شود. ولی‌ بنابه‌ نظری‌ بسیار قوی‌ می دانیم‌ که‌ ما به‌ نحوی‌ مدیون‌ حقوق‌هستیم.‌

اگر علم‌ و فلسفه‌ای‌ در یونان‌ باستان‌ پا گرفت،‌ به‌ اعتبار نظام‌ حقوقی‌ آنجا بوده‌ که‌ عناصر اصلی‌اش‌ جبری‌ بودن‌ و مساله‌ قانون‌ و قانونگذاری‌ است. اگر هم‌ علم‌ و فلسفه‌ در دوران‌ اسلامی‌ در کوچه‌ و بازار رایج‌ بود، باز مدیون‌ نظام‌ حقوقی‌ آن‌ زمان‌ است‌ که‌ از دل‌ قرآن‌ بیرون‌ آمده‌ و جا افتاده. به‌ حرمت‌ این‌ قانون‌ است‌ که‌ ما چه‌ در زمینه‌ طبیعی‌ و چه انسانی‌ صاحب‌ علوم‌ می‌شویم‌ و اگر هم‌ در عرصه‌ جدید علم‌ و فلسفه‌ چنین‌ گستره‌ای‌ حاکم‌ است، باز آن‌ را مدیون‌ نظام‌ حقوقی‌ هستیم، اما مساله‌ اصلی‌ این‌ است‌ که‌ ما چگونه‌ می‌توانیم‌ بنیاد حقوقی‌ لازم‌ را که‌ مبنای‌ علم‌ و فلسفه‌ است، ایجاد کنیم. ما زمانی‌ صاحب‌ میراثی‌ بوده‌ایم‌ یعنی‌ فلسفه‌ را در کوچه‌ و بازار استفاده‌ می‌کردیم‌ . اکنون‌ به‌ چه‌ دلیل‌ از آن‌ محروم‌ شده‌ایم؟

هنگامی‌ که‌ از فلسفه‌ طبیعی‌ صحبت‌ می‌شود ما نسبت‌ به‌ آن‌ بیگانه‌ نیستیم، همان‌ طور که‌ نسبت‌ به‌ شالوده‌ و زبان‌ آن‌ بیگانه‌ نیستیم.‌

حالا سوال‌ اینجاست‌ که‌ چرا گسست‌ در قسمت‌ فلسفی‌ رخ‌ داد و پیوند در عرصه‌ علمی‌ باقی‌ ماند. چون‌ من‌ حدود 2 دهه‌ است‌ که‌ در ‌ قسمت علوم تجربی ‌ به‌ صورت‌ تجربی‌ کار کرده‌ام، گزارش های‌ مفصلی‌ داده‌ام. خوشبختانه‌ از نظر علمی‌ ما روز به‌ روز توفیق‌ بیشتری‌ کسب‌ کرده‌ایم. پس‌ از انقلاب‌ و بعد از سقوط‌ اولیه‌ای‌ که‌ تجربه‌ کردیم، توانستیم‌ در زمینه‌ علمی‌ توفیقاتی‌ کسب‌ کنیم‌ و در عرصه‌ بین‌المللی‌ در آستانه‌ موفق شدن‌ قرار بگیریم.‌

اما قرینه‌ این‌ پیشرفت‌ در علوم‌ انسانی‌ رخ‌ نداد. چرا؟ من‌ تا آنجا که‌ توانسته‌ام‌ دینم‌ را به‌ علوم‌ پایه، مهندسی‌ و پزشکی‌ ادا کرده‌ام‌ و به تازگی‌ بیشتر معطوف‌ به‌ علوم‌ انسانی‌ شده‌ام‌ و این‌ که‌ چرا توفیقی‌ را که‌ در سایر علوم‌ به‌ دست‌ آورده‌ایم‌ در این‌ زمینه‌ نداشته‌ایم‌. که‌ اگر این‌ رشد را به‌ دست‌ نیاوریم، رشدی‌ را که‌ در زمینه‌ سایر علوم‌ به‌ دست‌ آورده‌ایم، از دست‌ می‌رود.‌

می‌شود به‌ این‌ مساله‌ در سطح‌ جهانی‌ نگاه‌ کرد. وقتی‌ من‌ کتابهایی‌ را در سطح‌ بین‌المللی‌ مطالعه‌ می‌کنم، به‌ کتابهایی‌ از طرف‌ عده‌ای‌ از منتقدان‌ برمی‌خورم. مثلا مقاله‌ای‌ از خانم‌ «جین‌ جاکوب» خواندم‌ که‌ در آن‌ به‌ بررسی‌ دلایل‌ سقوط‌ امریکا به‌ سمت‌ قرون‌ وسطی‌ پرداخته‌ بود.‌

وقتی‌ به‌ این‌ انتقادها توجه‌ کنیم، یکی‌ از مولفه‌هایی‌ که‌ آنها به‌ آن‌ اشاره‌ می‌کنند و سعی‌ می‌کنند آن‌ را ثابت‌ کنند، نظام‌ آموزش‌ عالی‌ این‌ کشورهاست.‌

به‌ هر صورت، بخش‌ قابل‌ توجهی‌ از ‌ فرهنگ‌ جدید در نظامهای‌ دانشگاهی‌ جا افتاده‌ است‌ که‌ در قسمت‌ علوم‌انسانی، شامل‌ مجردترین‌ آن‌ یعنی‌ فلسفه‌ و تجربی‌ترین‌ آن یعنی تاریخ‌ می‌شود. در این‌ مقاله‌ اشاره‌ می‌شود اگر علوم‌ انسانی‌ به‌ مسائلی‌ که‌ قرار است‌ پیام‌ علم‌ باشد نپردازد، این‌ توسعه‌ یافتگی‌ تجربه‌ شده‌ در اروپا از دست‌ ما خواهد رفت، چون‌ بنیادی‌ که‌ ما توقع‌ داشتیم‌ فلسفه‌ و علوم‌ انسانی‌ برای‌ رشد علوم‌ پایه‌ تهیه‌ کنند، متزلزل‌ می‌شود. برای‌ آن‌ که‌ به‌ این‌ تزلزل‌ بپردازیم، نباید آن‌ جایی‌ که‌دیگران‌ توقف‌ کرده‌اند، توقف‌ کنیم. باید سراغ‌ فیلسوف‌ اصلی‌ برویم، یعنی‌ هگل. ‌

خوشبختانه‌ از نظر علمی‌ ما روز به‌ روز توفیق‌ بیشتری‌ کسب‌ کرده‌ایم. پس‌ از انقلاب‌ و بعد از سقوط‌ اولیه‌ای‌ که‌ تجربه‌ کردیم، توانستیم‌ در زمینه‌ علمی‌ توفیقاتی‌ کسب‌ کنیم‌ اما قرینه‌ این‌ پیشرفت‌ در علوم‌ انسانی‌ روی نداد. اگر این‌ رشد را به‌ دست‌ نیاوریم، رشدی‌ را که‌ در زمینه‌ سایر علوم‌ به‌ دست‌ آورده‌ایم از دست‌ می‌رود

مسائلی‌ که‌ هگل‌ در عرصه‌ جدید مطرح‌ کرده‌ است، همچنان‌ با ماست. آنچه‌ نظام‌ فلسفی‌ هگل‌ ارائه‌ می‌کند، لایه‌بندی‌های‌ مختلفی‌ است‌ که‌ در عرصه‌ نظر و عمل‌ رخ‌ داده‌ و اگر نخواهیم‌ به‌ کل‌ این‌ نظام‌ فلسفی بپردازیم، اما به‌ هر صورت‌ اعتلای‌ خاص‌ این‌ نظام‌ این‌ است‌ که‌ ما به‌ نحوی‌ از انحا به‌ دنبال‌ روح آن‌ یعنی‌ آزادی‌ هستیم. اما اعتلای‌ مطلق‌اش‌ در این‌ است‌ که‌ ببینیم‌ این روح به‌ چه‌ نحوی‌ تجسم‌ پیدا می‌کند. مفاهیمی‌ که‌ازطریق این ساختار جدید وارد عرصه عمومی می شوند در واقع بر مبنای نقدی‌‌ برمیراث نظام‌ ‌ گذشته است ‌ که‌ شکل‌ می گیرند. این‌ ساختارجدید نظام‌ لیبرالی‌است که عناصر اصلی‌اش‌ حکومت‌ قانون، آزادی، مالکیت‌ و اقتصاد بوده‌ و سعی‌ می‌کند با مفاهیم‌ دولت‌ سیاسی‌ و جامعه‌ مدنی‌ و عناصری‌ که‌ در درون‌ اینها تعریف‌ می‌کند، گسیختگی‌ به‌ وجود آمده‌ در اجتماع‌ را جمع‌ کند. هگل‌ دولت‌ هم عصرش را بنا به‌ موقعیت‌ روز خودش‌ دولت‌ لیبرال‌ تعریف‌ می‌کند، البته‌ با محدودیت‌های‌ آن‌ زمان. آن‌ دولت‌ لیبرال‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ دموکراتیک‌ نبوده‌ بلکه‌ دولتی‌ قانونی‌ بوده‌ است‌ و در آن‌ چارچوب‌ لیبرالی‌ است‌ که‌ قضایا شکل‌ می‌گیرد.‌

تجربه‌ای‌ که‌ در این‌ انقلاب‌های‌ جدید کسب‌ شده‌ این‌ بوده‌ است‌ که‌ در ابتدا دولتی‌ لیبرالی‌ شکل‌ می‌گیرد و با تلاش‌ مردم‌ روز به‌ روز دموکراتیزه‌تر می‌شود، به‌ گونه‌ای‌ که‌ این‌ دموکراتیزه‌ شدن‌ پیامی‌ که‌ در عرصه‌ جدید دارد را به‌ همه‌ مردم‌ می‌رساند.‌

در نتیجه‌ اگر بخواهیم‌ اساس‌ قضیه‌ را در سطح‌ جهانی‌ نگاه‌ بکنیم، مسائلی‌ که‌ امروزه‌ ما با آنها از نظر ملی‌ روبه‌رو هستیم، مسائلی‌ نیست‌ که‌ فقط‌ منحصر به‌ ما باشد، بلکه‌ مسائلی‌ است‌ که‌ در سطح‌ جهانی‌ مطرح‌ می‌شود ساختاری است و مهمترین‌ مساله‌ جهانی امروز فقر است. با این‌ که‌ کشورهای‌ پیشرفته‌ به‌ توفیقی‌ استثنایی‌ رسیده‌اند و دموکراسی‌ را در پی‌ تلاشهای‌ مردم‌ در جهت‌ منع‌ تجارت‌ برده‌ و داشتن‌ حق‌ رای، حاکم‌ کرده‌اند، به‌ نظر می‌رسد دسترسی‌ همگان‌ به‌ قدرت‌ یکسان‌ نیست.‌

نتیجه‌ای‌ که‌ حاصل‌ می‌شود قطبیتی‌ است‌ که‌ وجود دارد و این‌ معضلی‌ است‌ جهانی‌ که‌ ما به‌ عنوان‌ یک‌ کشور دموکراتیک‌ روز به‌ روز بیشتر آن‌ را حس‌ می‌کنیم. با این‌ که‌ ما در عرصه‌ علمی‌ و تکنولوژیکی‌ بسیار موفق‌ هستیم، اما مساله‌ تلخ‌ خط‌ فقر هنوز در کشور ما وجود دارد. من‌ اینجا نمی‌خواهم‌ به‌ این‌ مورد بپردازم، اما این‌ مسئلهموردا‌عتنای‌‌ آثار اصلیهگل‌ بوده‌ و واکنش‌های‌ هگلی‌های‌ جوان‌ (چپ‌ و راست‌ و انواع‌ و اقسامش) پاسخی‌ به‌ حل‌ این‌ معضل‌ بوده‌ است. عنصری‌ که‌ من‌ این‌ جا مد نظر دارم‌ همان‌ عنصر فرهنگی‌ است‌ که‌ هگل‌ آن‌ را مطرح‌ می‌کند و فرهنگ‌ را به‌ اعتباری‌ واسطه‌ جامعه‌ مدنی‌ و دولت‌ قرار می‌دهد. اگر نسبت‌ استراکچر (structure) و کالچر (culture) را در نظر بگیریم، می‌فهمیم‌ که‌ فلاسفه‌ معاصر نیز در پی‌ حل‌ و فصل‌ این‌ نسبت‌ هستند. در قسمت‌ فرهنگ‌ نکته‌ای‌ که‌ باید بر‌ آن‌ تاکید کرد این‌ است‌ که‌ درست‌ است‌ که‌ در سطح‌ کشور ما نسبت‌ به‌ علوم‌ پایه، مهندسی‌ و پزشکی‌ اعتنایی‌ نداریم، اما توجه‌ مردم‌ به‌ آنها چشمگیر است‌ و باید این‌ انتقاد را بکنم‌ که‌ فراموش‌ می‌کنیم‌ که‌ اگر این‌ علوم‌ بخواهند پا بگیرند و در عرصه‌ جهانی‌ قد علم‌ کنند، واسطه‌ فرهنگی‌ که‌ مکمل‌ اصلی‌ این‌ مساله‌ است، همین‌ علوم‌ انسانی‌ است.‌

اگر فکر جدی‌ به‌ حال‌ این‌ قضیه‌ نکنیم، دچار مشکلات‌ جدی‌ خواهیم‌ شد. اگر بخواهیم‌ به‌ نحوی‌ خلاصه‌ مساله‌ را فرمول‌ وار بیان‌ کنیم، از 1550 میلادی‌ یعنی‌ از زمان انقلاب‌های‌ جدید یا انقلاب‌های‌ اجتماعی‌ که‌ از هلند شروع‌ می‌شود، یاد می کنیم‌ دولتهای لیبرالی شکل می گیرند که تازه از 1950 به‌ عنصر دموکراتیک‌ می‌رسند و با معضل‌ فرهنگ روبه‌رو می‌شوند. اما آخرش‌ چه؟ ما یک‌ روز رای‌ بدهیم‌ و بلافاصله‌ بعدش‌ ویدئو نگاه‌ کنیم، چیزی‌ که‌ در غرب‌ باب‌ شده‌ و در یک تقسیم‌ کار جا افتاده‌ است‌ که‌ شما رای‌ بدهید و ویدئو نگاه‌ کنید. vote و video این‌ قدر درونی‌ شده اند . ما هم‌ از مشروطه‌ تا انقلاب‌ اخیر دنبال‌ این‌ قضیه‌ هستیم. اگر آنها این‌ را با لیبرالیسم‌ شروع‌ کردند و با دموکراتیسم‌ حل‌ کردند، ما هم‌ این‌ را در فاصله‌ بسیار کمی‌ طی‌ کردیم. منتها مساله‌ ما معکوس‌ مساله‌ آنهاست. یعنی‌ امکانات‌ دموکراتیسم‌ ما بسیار عدیده‌ و امکانات‌ لیبرالیسم‌ ما کم‌ است. بنابر این‌ باید فکر چاره‌ای‌ باشیم‌ که‌ چه‌ طور طبق‌ آن‌ اصل‌ دکارتی‌ که‌ از طرف‌ فلاسفه‌ جدید و قدیم‌ احترام‌ خاصی‌ نسبت‌ به‌ آن‌ وجود دارد، می‌توانیم‌ حق‌ را به‌ مساوات‌ بین‌ آدمیان‌ تقسیم‌ کنیم. چرا حق در عرصه‌ مادی‌ اینقدر توزیع‌ نامتعادلی‌ دارد و چرا ما شاهد خلاقیتی‌ که‌ باید به‌ تبع‌ این‌ دیدگاه‌ مطرح‌ شود نیستیم؟‌

شاپور اعتماد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها