در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اجازه بدهید صحبت را با رمان «موسم آشفتگی» شروع کنیم. چه شد که سراغ درونمایه کمتر دیده شدهای مانند زلزله احتمالی تهران رفتید؟
واقعیت این است که از دید من زلزله حادثهای است که 2 بعد دارد؛ یک بعد آن همان بعد بیرونی است که شامل وجه حادثهای ماجرا میشود، اما بعد دیگر آن تغییر شگفتی است که در همه ارکان زندگی باعث میشود. یک روز من سوار بر خودرو پشت چراغ قرمز متوقف بودم که ناگهان برق رفت و چراغ راهنمایی از کار افتاد و پلیسی هم نبود که خودروها را راهنمایی کند. آن روز من برای مدتی طولانی معطل ماندم و با خودم فکر کردم این زندگی آرام شهری براساس قراردادهایی استوار شده است که اگر این قراردادها در شرایطی برداشته شود، ماهیت درونی خیلی از ما روشن میشود.
بر همین اساس اگر زلزله بیاید زندگی ما را از مداری که دارد خارج میکند و ماهیت ما هم روشن میشود. آدمهایی که میبینیم و خیلی از آنها خیلی هم خوب جلوه میکنند در شرایط خاص ماهیتشان روشن میشود البته این ماهیت لزوما بد نیست چرا که ممکن است آدمی هم که خیلی معمولی به نظر میرسد، معلوم میشود که چه روح بزرگی داشته است.
وجه دیگر قضیه هم این است که شاید ما در وجه بیرونی، شرایط عادی داشته باشیم اما زلزله در قلب ما اتفاق افتاده است. شاید ما در ظاهر روابط عادی زندگی را داریم ولی در باطن به خصوص در حوزه خانواده دچار بحران هستیم.
گاهی به شکل رسمی و ظاهری همه چیز خوب و عادی جلوه میکند و همگان با لبخندهای تصنعی با هم روبهرو میشوند اما کافی است زلزلهای همه چیز را از هم بپاشاند آن وقت میبینیم که حقیقت چیز دیگری بوده است. من به دنبال این بودم که چیزی مانند زلزله اتفاق بیفتد و بعد آدمها را در آن شرایط بررسی کنم.
شما برای شخصیتپردازی شخصیت اول داستان وقت زیادی گذاشتهاید ولی برخی شخصیتهای فرعی مانند همسر سیاوش، دکتر شیخیان و شیرین خیلی سیاه یا سفید از کار درآمدهاند. این موضوع را قبول دارید؟
من هم به این نکته معتقدم که رمان جای شخصیتهای سیاه یا سفید نیست و آدمها تواتری از خوبیها و بدیها هستند و در مورد سیاوش که شخصیت اول و راوی داستان است نیز همینگونه است.
اما در مورد فرانک همسر دکتر سیاوش این را که این شخصیت تکبعدی است قبول ندارم، تصور سیاوش از همسرش این است که او در برابر برخی ماجراها واکنش نامناسبی خواهد داشت یا خیلی از اتفاقات را به مادرش خواهد گفت یا رفتارهای غیرمنطقی از خود بروز خواهد داد ولی در عمل میبینیم که این تصورات، اشتباه بوده است.
شاید در مورد دخترعموی سیاوش یعنی دکتر شیرین این مساله صدق داشته باشد و من چون شیفته این شخصیت شدهام موضوع از دستم خارج شده است اما حقیقت این است که من در زندگی واقعی آدمهایی با خصوصیتهای شیرین یعنی بیتوجهی به محیط بیرون، سادگی بیش از حد و خوب بودن بدون ذرهای خودخواهی (که سیاوش در متن داستان در برابر این خصوصیات شیرین موضع میگیرد) دیدهام.
درست است که در رمان باید انسانهای واقعی پرداخت شوند ولی ما هم نباید از این که شخصیتهای خوب را پرداخت کنیم، بترسیم. این که اگر خواستیم یک شخصیت واقعی جلوه کند اگر یک کار خوب کرد بلافاصله یک کار بد هم برایش بتراشیم. زمانی از این که شخصیتهای منفی در داستان خلق کنیم میترسیدیم امروز از این میترسیم که شخصیتهای مثبت خلق کنیم!
در کتاب قبلیتان «میخواهم یک نامه کوتاه بنویسم» همین شخصیت شیرین حضور داشت و انگار از آن کتاب به این کتاب نقل مکان کرده است.
بله، فکر کردم حق شیرین را در کتاب اولم ادا نکردهام چرا که تمرکز روی او نبود اما در این کتاب شخصیت و بار دراماتیکی خوبی به کار اضافه شد و من تصمیم گرفتم یک بار دیگر این شخصیت را خلق کنم.
به نظر میرسد ضرباهنگ تند داستان و وجه ماجرایی آن باعث شده که گاهی نویسنده از بیان حرفهای اصلی خود غفلت کند.
ضرباهنگ تند داستان باید حفظ میشد تا خواننده حس کند در یک ماجرا بشدت زلزلهای قرار دارد که پایتخت را از هم پاشیده است. اگر ریتم داستان را کند میکردم خواننده فراموش میکرد کجاست و داستان چیست.
برای این که هم ضرباهنگ داستان حفظ شود و هم چیزهایی که نویسنده در پی آن بوده است بیان شود، سعی کردهام در دیالوگهای میان شخصیتها از جمله گفتگوهای شخصیت اول با همسرش، همکارانش و بیمارانش، از فکرهایی که او با خودش میکند و فیدبکها استفاده کنم.
احساس میشود داستان خیلی زود از سر ماجراهای بزرگی که به عنوان دستمایه انتخاب کرده، فرار میکند. به هر حال ماجرایی به این بزرگی نیازمند این بود که خیلی چیزها از جمله توانایی همه اجزای جامعه در برخورد با حادثه را نشان بدهد.
من خیلی چیزها درباره زلزله شنیده بودم و در این باره خیلی هم تحقیق کردم. این که آیا همه امکانات حکومتی و شهری برای مقابله با این آشفتگی به اندازه کافی میتواند موثر باشد یا نه را هم مورد بررسی قرار دادم. برای این که همه این ابعاد در کار بیاید، باید بعد وسیعتری به کار گرفته شود؛ اما در اینجا یک خانواده وارد تحلیل وضعیت خود و پیرامونش میشود.
شاید یک دلیل این قضیه، انتخاب راوی اول شخص باشد که نگاه را محدود کرده است.
آثاری مانند «کوری» و «طاعون» که مضمونهایی نزدیک به این داستان دارند، سوم شخص نوشته شدهاند.
راوی اول شخص یک راوی مدرن است و روایت را هم محدود میکند؛ اما من دلبستگی و وابستگیام در این داستان این بود که درون راوی را رها نکنم. به همین دلیل بیشتر از این که نگران روایت زلزله باشم، نگران تحول راوی بودم.
من برای نگارش داستان نقشه تهران و مناطق زلزلهخیز آن و امکانات مقابله با زلزله را بررسی کردم و مشاورانی هم داشتم و الان هم فکر میکنم تهران به هیچ وجه آماده رویارویی با چنین حادثهای نیست.بعد از انتشار کتاب، از هلالاحمر مرا برای صحبت دعوت کردند و کتاب را هم به کارشناسانشان دادند و نوشتن چنین کتابی برایشان جالب بود.علاوه بر این در داستان، نشانههایی از آنچه شما دنبالش هستید، از جمله پایگاه امدادی که در پارک لاله ایجاد شده یا حضور معاون وزیر در بیمارستان و تشکیل ستاد بحران و مانند آن آمده است ولی دغدغه اصلی من بیشتر خط سیری است که دکتر سیاوش طی میکند.
او در ابتدای داستان، لباس پزشکی را از تنش بیرون میآورد و دغدغهاش خلاص شدن از وظیفهای است که برعهده دارد؛ اما در آخر داستان دوباره با به تن کردن این لباس نجات پیدا میکند و داشتههایش را به یاد میآورد.
اما شما در داستان ظرفیت زیادی ایجاد کردهاید که از آن استفاده نشده است.
این که روایت اول شخص، روایت مدرنی است و بازگوکننده واگویههای شخصی و درونیات قهرمان داستان است، درست؛ اما در روایت مدرن برای این که از محدودیتهای این زاویه دید رهایی یابند، از روایت همزمان چند زاویه دید استفاده میشود؛ کاری که میشد در این رمان هم انجام شود.
من در رمان جدیدم یعنی «زنی پنهان در میان واژهها» از این شیوه که کار حساس و سختی هم هست، استفاده کردهام؛ اما اینجا خود دکتر محور داستان است او مانند کسی که درون کورهای میرود و میجوشد و شکل میگیرد، است و سعی شده است آنچه بر سر او میرود مورد توجه قرار گیرد.
در «طاعون» داستان در چند آدم متمرکز است، ولی در «کوری» ساراماگو همه شخصیتهایش را در یک جای خاص جمع و آنها را بررسی میکند.
«طاعون» بیشتر به درون شخصیتها میرود. درباره این رمان هم باید بگویم بیشتر از همه کارهایی که نوشتم انرژی از من گرفت و بیشترین تاثیر را هم روی خودم داشت.
بخشی از نگارش این رمان در ماه رمضان نوشته شد و من تا آخرین ساعات شب بیدار میماندم و حالات روحی خاصی برایم پیش میآمد و آخر داستان روی خودم خیلی تاثیرگذار بود و باورهای کاملا عقلانی مرا عوض کرد. من به این نتیجه رسیدهام که در شرایط سخت باورهای معنوی انسان را نجات میدهد.انسان مدرن که همهچیز را به سمت عقلانیت برده بود، در اواخر قرن بیستم به معنویت بازگشت کرد و احساس نیاز کرد که نباید همهچیز را عقلانی ببیند، شیرین آدمی است که به احساسش احترام میگذارد و برای مثال به فال عقیده و آن را دوست دارد، اما سیاوش آدمی است متکی به عقل.
این وجه یعنی اعتماد بیشتر به احساس به جای عقلانیت بیشتر از روایت زلزله برای من مهمتر بود. در انتهای داستان هم میبینیم در حالی که همه منتظرند ببینند آیا برج میلاد سقوط میکند یا نه سیاوش هنوز تصمیم نگرفته اما شیرین آرام است. چرا که آدمی که ایمان دارد، برج میلاد که سهل است اگر آسمان هم فرو بریزد آرامش دارد چرا که او به کتاب آسمانی معتقد است.
حالا واقعا این کار چقدر محصول ترس شما از احتمال زلزله در شهر بزرگی است که در آن زندگی میکنید؟
«موسم آشفتگی» محصول ترس هست، اما نه از زلزله بلکه از آینده، صادقانه بگویم من در مقطعی به عقلم خیلی اعتماد داشتم، ولی در چند جا لنگیدن آن را دیدم و برای همین به نوشتن روی آوردم و همین نوشتن و پرداختن مرا به جایی رساند که برای غلبه بر ترس خودم و انسان همدورهام به ایمان و احساس اعتماد کنم.
با این حساب کار خودتان را یک رمان دینی میدانید؟
جرات نمیکنم بگویم کار دینی ولی کار معنوی شاید باشد.
و چه بازخوردهایی از مخاطبانتان دیدید؟
تعدادی از افرادی که رمان را خوانده بودند و از افرادی بودند که رمان را نه برای نقد کردن، بلکه برای لذت بردن میخوانند، آن را دوست داشتند، اما نقد جدی درباره کتاب نخواندم.
ما درمجموع منتقد باانصاف کم داریم، گروهی هستند که درباره نقد ادبی ترجمه میکنند و با همان خطکش کارهای خودمان را هم قضاوت میکنند، منتقدی که کتاب را بخواند و به لذت یا عدم لذت برسد و بعد نقد بنویسد کم داریم، خیلیها با توجه به نام نویسنده و ناشر کارها را نقد میکنند و از همان ابتدا هم املا تصحیح میکنند در حالی که درباره ادبیات و هنر نباید با این نگاه قضاوت کرد.
هنر جرات و ابداع میخواهد، نویسنده آدم باجراتی است که خود را در دهان شیر میاندازد و در معرض قضاوت قرار میدهد. منتقد باید خودش داستان را بشناسد و نوشته باشد.
نوشتن کتاب چقدر زمان برد؟
با تحقیق و بازنویسی نزدیک به یک سال. وقتی داستان در ذهن نویسنده شکل میگیرد و شروع میکند به نوشتن گاهی کار قفل میشود و شاید تا یک ماه تعطیل شود، با احتساب همه این زمانها، یک سالی طول کشید.
خودتان چقدر با پایانبندی داستان موافقید؟
به نظرم داستان به جایی که میخواست رسیده بود؛ دلم نمیخواست برج سقوط کند چون سقوط برج میلاد به عنوان نماد تهران نوین به معنای سقوط تهران بود اما داستان میگوید هنوز این اتفاق نیفتاده و امیدی به نجات هست. امید به این که روزی همه چیز درست میشود جزو اعتقادات ما شیعیان هم هست.
نکته جالب درباره کار شما این است که برخلاف ادبیات رایج کشور که از فضای زندگی اجتماعی جدا شده است به یک موضوع ملموس برای عموم جامعه پرداختهاید.
من از نویسندههای کشورمان گلایه دارم. ما صاحب یکی از عجیبترین انقلابهای دنیا هستیم و اصلا دعوای دنیا با ما بر سر همین است که میخواهیم خودمان باشیم اما در مسائل شخصی این گونه نیستیم.ادبیات را به دو گروه تقسیم میکنند و میگویند عامهپسند و جدی. ادبیات عامهپسند هم ادبیاتی است شلخته، متکی بر غرایز نوجوانان، طولانی و با نثری که حتی جملهنویسیاش هم درست نیست، میگویند این ادبیات حالا که هست باشد ولی نبودنش بهتر است.
ادبیات جدی هم ادبیات برآمده از نوشتههای روشنفکرانی است که در برج عاج نشستهاند و دائم میگویند کسی مرا نمیفهمد، مرا درک نمیکند، آه من چقدر تنهایم، چقدر درد دارم؛ این هم میشود ادبیات جدی! خواننده قشر متوسط تحصیلکرده که به دنبال هستیشناسی است حرف هیچکدام را نمیفهمد. نویسنده هم میگوید من کتاب را برای دلم نوشتهام کسی نیست بگوید اگر برای دلت نوشتهای چرا آن را منتشر کردهای؟
ما نیازمند جریانی بینابین هستیم که هم هوای مخاطب را داشته باشد، هم حرف جدی که الزاما غامض نیست، بگوید.
چیزی که برای من اساسی است این است که ادبیات و داستان جای بیان ساده افکار پیچیده است نه جای بیان پیچیده افکار ساده.
اگر شما بتوانید نوشتههای اینگونه نویسندگان را بخوانید میبینید حرف زیادی برای گفتن ندارند، بلکه با تغییر ساختار، به هم ریختن زبان و زمان داستانی مینویسند که اگر آن شکستن زمان و زبان را برداریم میبینیم داستان خیلی پیشپا افتادهای است. در صورتی که باید حرف نویسنده جدی باشد، به هستی انسان برسد و خودش دچار تحول شود.خوبی نویسندگی به این است که ما با هر داستان یکبار زندگی میکنیم، نویسنده با هر کتاب یک بار فرصت دیگر برای زندگی پیدا میکند و داستان خوان حرفهای نیز همینگونه است، چراکه با خواندن و نوشتن داستان زندگی را تجربه میکنیم البته باید حرف جدی داشته باشیم در کنارش فرم آن را هم پیدا کنیم. اگر قرار است هر کار دیگری بکنیم باید اسمش را چیز دیگری بگذاریم، اما وقتی وارد وادی داستان و داستاننویسی شدیم، باید نخست داستان را روایت کنیم.
نویسنده و در قالب بالاتر از آن روشنفکر باید درون جامعه باشد. داستان در خلوت نویسنده اتفاق نمیافتد، بلکه در خلوت نویسنده نوشته میشود. نویسنده باید روابط عمومی بالایی داشته باشد و با همه اقشار جامعه ارتباط برقرار کند، مهمانی خانوادگی برود، آدمها را بشناسد و با دستفروش و میوهفروش هم ارتباط داشته باشد، چراکه میخواهد همین آدمها را در داستانش بسازد.
چیزی که برای من نویسندگی را از بازیگری محبوبتر میکند این است که نویسنده زیرک است و کسی او را نمیشناسد. نویسنده یک اسم است و بیشتر از آن هم لازم نیست شناخته شود. نویسندگی سختترین کار دنیاست باید همه کس باشی تا بتوانی همه کس را خلق کنی، تا نویسنده نباشی نمیفهمی نویسندگی یعنی چه؟
آرش شفاعی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: