کوه‌هایی چه بلند! نامه‌هایی چه زیاد

فی‌الواقع دلمان برایتان تنگ شده بود اساسی. نمی‌دانیم چرا همه تعطیلی‌ها افتاده‌اند سه‌شنبه! اعتراف می‌کنیم؛ اولین‌باری بود که از تعطیلی هیچ خوشمان نیامد! راستی سلام. چند روز پیش جای تان خالی، همین‌جور داشتیم از جلوی اتاق نسل سوم رد می‌شدیم که دیدیم روی یکی از میزها، کوهی از کاغذ سبز شده.
کد خبر: ۲۳۹۵۰۴

به خودمان گفتیم آخ آخ عجب آدم بی‌انضباطی، چرا کاغذهایش را جمع نکرده؟ حالا خوب است این همه الگوی انضباط و تمیزی که خودمان باشیم جلوی چشمش است... خلاصه همین‌جور داشتیم با خودمان حرف می‌زدیم که دیدیم انگار آن میز یک‌جوری به چشم‌مان آشنا است. بله... میز خودمان بود و آن کاغذها هم نامه‌ها بودند! خلاصه از زور خوشی در حال ترکیدن بودیم که یادمان افتاد در این مجال تنگ چطور باید به این همه نامه جواب دهیم؟ تازه ایمیل‌ها را هم که بهتر است چیزی نگویم. حالا این همه مقدمه‌چینی کردم که بگویم برای اولین‌بار ممکن است در کافه کاغذی به آوردن اسم بچه‌هایی که برایمان نامه یا ایمیل زدند بسنده کنیم. البته خودمان اصلا از این کار خوشمان نمی‌آید، ولی اگر این کار را نکنیم پاسخ نامه خیلی‌ها می‌افتد به بعد از عید و تا بعد از عید معلوم نیست ما زنده باشیم یا نه. این است که جسارتا این چند هفته را زیر سبیلی رد بفرمایید.

همه‌کاره هیچ‌کاره سلام. واقعا به این همه سرعت عمل غبطه خوردم.

منتظر 16 سال و یک ماهه از این‌که نیم نگاهی هم به کافه می‌اندازی ما را بسیار مسرور کردی. باقی کل کل‌ها بماند برای بعد.

به به استاد خزایی این است رسمش؟ بعد 30 سال نامه نوشتی آن هم فقط یک خط. تسویه حساب ما هم باشد برای یک وقت دیگر داش مجید. دمت گرم.

صونا خانم حال و احوال؟ این جور که معلوم است شباهت عجیبی به ستاره هالی پیدا کردی. می‌گذاشتی یک‌دفعه برای سال جدید نامه می‌دادی! خیلی خوشحالمان کردی. باز هم بنویس.

مهناز عالمی چه‌کار می‌کنی با آزمایشگاه شیمی؟ تا حالا جایی را نترکاندی؟

مارمولک قرمز، نامه تو هم رسید. اگر دلت خواست با عرض معذرت البته یک بار دیگر آرزوهایت را بفرست. در اولین فرصت چاپ می‌کنیم.

تنهای صد ساله از صحن ستاره، این دومین‌باری است که به نامه ات جواب می‌دهم. امیدوارم دیده باشی. سوژه ات برای ستون خانه دوست خیلی خوب بود. عملی‌اش می‌کنیم. یعنی منظورم این است که انجامش می‌دهیم! (یاه یاه یاه)

زهرا بزرگی من هم آن کتاب را خواندم و حسابی از خواندنش لذت بردم. باز هم از کتاب‌هایی که می‌خوانی برایم بنویس.

خب سکینه خانم، می‌بینم که ما را قابل نمی‌دانی و حرف‌های دلت را نمی‌زنی. امیدوارم موارد دلتنگی‌ات برطرف شده باشد، اگر هم خدای نکرده برطرف نشده هیچ غصه نخور. برایت تجویز می‌کنم روزی سه بار کافه کاغذی تکراری بخوانی. قول می‌دهم خوب شوی.

ریحانه قاسمی فهرست بلند بالایت را دیدم. راستش نمی‌دانم سردبیر چقدر موافق باشد که ایادی فقط با شخصیت‌های کارتونی مصاحبه کند. ولی به‌هرحال سعی می‌کنیم بخشی از این آدم‌ها را گیر ایادی بیندازیم. دیگه امری، فرمایشی؟

دختر پاییز، تولدت با تاخیر مبارک. نصایحت را هم به کار بستم، جواب نداد! شوخی فرمودیم، احتیاجی به این ژانگولر بازی‌ها نبود، خودمان خود به خود حال مان خوب شد.

رضا فلاحتی از مشهد خانه همینجایه! کلی با تکه کلامت حال کردم و یک‌ایده خیلی خوب به ذهنم رسید. چرا بچه‌هایی که از شهر‌های مختلف برای کافه نامه و ایمیل می‌دهند به لهجه محلی خودشان نامه نمی‌نویسند؟ خیلی باحال می‌شود! البته ورژن فارسی‌اش را یعنی مثلا برندارید به کردی یا ترکی بنویسید، چون ما که کافه کاغذی باشیم این زبان‌ها را بلد نیستیم. فی الواقع همین فارسی‌اش را هم به زور بلغور می‌کنیم. خلاصه که خیلی باحال بود. کلی هم از ماجرای سربازی رفتنت خندیدم. حالا این قدر غصه نخور. شاید واسه تو هم یک پارتی جور شد خدا را چه دیدی؟ حالا راستی راستی خانه کجایه؟

قایق شکسته بالاخره این قایق تو تعمیر نشد؟ می‌بینم که تو هم روانه دانشگاه شدی و حالا دیگه حسابی سرت شلوغه. برام بنویس که توی دانشگاه چه خبرها هست؟ راستی ما را عروسی داداش جان دعوت نمی‌کنی؟

تو رو به قیمت جون / به همین یه لقمه نون / تورو به ماه و آسمون/ به عاشق‌های بی‌نشون / تورو به حرمت چشات / به همه ی مقدسات / تو رو به اون خود خدا / به حق حق شبونه‌هات / قسمت می‌دم / قسمت می‌دم که از عشقم نگذری / قسمت می‌دم که از اینجا نری...> اشکان امامی از اندیمشک توی این بی‌جا و مکانی بیشتر از این نمی‌شد ترانه‌ات را چاپ کرد. امیدوارم شاکی نشوی.

الف.میم لااقل جای ما را هم هنگام خوردن آب نبات آن هم از نوع لیمویی‌اش خالی کن. دلمان آب شد. ای بابا... .

شقایق از رشت، حالا ما یه چیزی گفتیم تو چرا این قدر جدی گرفتی؟ عجالتا تا بیشتر از این کار دستمان نداده‌ای بی‌خیال پیاده‌رو نشو. سلام ما را هم به شهر بارانی‌ات برسان و بگو کماکان ارادتمندیم!

سینا امینی من هم با حرفت موافقم. فی‌الواقع مدتی است نمک‌مان کم شده که باید برایش فکر عاجل بکنیم. ولی راستش را بخواهی اگر خیلی بانمک شویم این سردبیر دعوایمان می‌کند. گناهش به گردن اوست وگرنه ما که همان کافه کاغذی هستیم، باور کن!

ملودی‌جان، خدا را شکر که بعد از 4 ماه اشتراک بالاخره فهمیدی کافه کاغذی هم وجود دارد. باز جای امیدواری است. به وروجک‌هایت خیلی سلام ما را برسان.

یه کسی هم به اسم 14 یک پیشنهادی به ما داده که... خیلی باحال بود ولی شرمنده، تا اطلاع ثانوی قرار است یک نفر دیگر به این سمت پذیرفته شود!

قارچ سمی از شوش دانیال، اولا که خاطره طنزت را هر چه سریعتر بفرست ما هم در اسرع وقت چاپش می‌کنیم. اما در مورد عکس‌ها باید بگویم فکر نکنم خیلی عملی باشد، مگر این‌که در همان صفحه آخر چاپ شوند که آن هم البته باید دید!

شیوا جان بهترین راه شاد بودن خواندن همین کافه کاغذی است. البته وقت‌هایی که این قدر سرش شلوغ نباشد و فرصت وراجی داشته باشد!

لنگر: <من که خیلی دلم می‌خواد صفحه شتره مال کافه کاغذی بود. اون وقت دیگه ما هم غصه ترکیدن صفحه رو نداشتیم. ولی چاره چیه باید سوخت و ساخت.> هر چه می‌خواهید بگویید، ولی ما که با این دو خط آنقدر حال کردیم، آنقدر حال کردیم که مردیم! نمیشه اما اگه بشه چی میشه!

ای منیر خاتون، دست روی زخم دل ما گذاشتی! فی‌الواقع ما هم حالمان بد شد. یعنی هر سال بد می‌شود. ولی چاره چیست؟ تو اگر چاره‌ای پیدا کردی به ما هم بگو بلکه دیگر این قدر دق مرگ نشویم.

پروانه و مهسا از شهر کرد، نی نی 17 ساله، گرمای منجمد کننده، ثمینه. م از کازرون، جودی آتش‌پاره، مرضیه.ف، دختر شمال، شیرین 18 ساله از ابهر، رها و... نامه‌ها و ایمیل‌های شما هم رسید. امیدوارم به زودی از شرمندگی شما هم در بیاییم!

راستی چشمتان روز بد نبیند، لپ‌تاپ بعضی‌ها کم بود، حالا سردبیر هم لپ تاپ خریده. آن وقت می‌گویند جوان‌ها چرا دپ می‌زنند؟ دیگر آدم به چه امیدی صبح کله‌سحر بیاید روزنامه؟ که بنشیند و لپ تاپ این و آن را نگاه کند؟ ای بابا، ای بابا... فعلا برای لپ تاپ دار شدن مان دعا کنید. برف و باران سیخی چند؟ صفحه هم که مثل همیشه ترکید دیگر! ای ول! خداحافظ.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها