در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پیرزنی چادری که تسبیح به دست روی دو پا ایستاده است و ذکر میگوید هم چشمهایی پرآشوب دارد. او اهل ابهر است و مادر دختری که 4 ماه بیشتر از عقد کردنش نمیگذرد. او با لهجه ترکی غلیظش با دندانهایی که یک در میان ریخته است و فهم سخنانش را دشوار میکند برایم تعریف میکند که دختر معلمش را به عقد پسری دیپلم ردی درآورده و فقط به خاطر اعتماد به مادربزرگش که همسایهشان بوده تن به این کار داده است.
زن میگوید دامادش به اندازهای بیایمان و کجخلق است که دخترش را به ستوه آورده است و با کتکزدنهایش عشق را در دل او کشته است. آنطور که او برایم میگوید مهریه دختر 750 سکه طلاست، ولی چون او میداند که شوهرش جز لباس تنش چیزی ندارد، آمده مهرش را بدهد و جانش را آزاد کند.
زنی دیگر نیز که بر لبه باغچه نشسته هم در دلش غوغاست. او که دخترش را همراه وکیلشان به درون ساختمان بدرقه کرده است مثل اینکه در دوردستها کسی را میبیند، چادرش را جمع میکند و میگوید: «جوان انشاءالله خیر نبینی.» باید این نفرین را نثار دامادش کرده باشد ، چرا که وقتی سر حرف را با او باز میکنم دست از نفرین کردن برنمیدارد. آنها 3 سال است که گرفتار شدهاند.
گرفتار ازدواجی که خود این زن به خاطر رابطه فامیلیاش با داماد برای دخترش تدارک دیده است. میگوید دامادش کلاهبردار است و در تمام این 3 سال همیشه او را به خاطر کشیدن چکهای بیمحل از این کلانتری و آن زندان خلاص کرده است. انگار ناراحتی او عمیقتر از این حرفها و به خاطر چیزهای دیگر است.
ناراحت از اینکه به خاطر سماجت بر ازدواج این پسر با دخترش در انتقاد فامیل شوهر بر او باز شده و دختر 17 سالهاش را در اوج جوانی بیوه کرده است؛ ولی اینها حرفهای 2 مادر است و معلوم نیست چقدر حقیقت دارد. شاید اگر مادر این پسرها هم اینجا بودند همین حرفها را میزدند.
برای پیدا کردن دو طرف اصلی دعوا باید به درون ساختمان رفت. اینجا هم مملو از جمعیت است که در راهروهای باریک ساختمان جابهجا پشت در دادگاهها جمع شدهاند و زمان دادرسیشان را انتظار میکشند.
بعضیها برای تکمیل پرونده و اثبات ادعاهایشان چند شاهد هم با خود آوردهاند و حرفهایی را که باید مقابل قاضی بزنند با هم مرور میکنند. تقریبا هیچ یک از زن و شوهرها چشم دیدن هم را ندارند و به محض دیدن همدیگر زیر لب فحش نثار هم میکنند البته انگار این روزها طلاق گرفتن و اختلافات خانوادگی هم مدرن شده است، چون دیگر داستان پلههای دادسرا با بچههای گریانی که دنبال پدر و مادر میدوند و گنده لاتهایی که داد و هوار راه میاندازند و به نفع پسر یا دختر با آن دیگری کتککاری میکنند به آن سبکی که سالهای پیش برایمان تعریف میکردند، تکرار نمیشود.
حالا زن و شوهرها (که بیشتر زیر 30 سال هستند) دعواهایشان را در خانه کردهاند و با دلی پر کینه به دادگاه آمدهاند تا قاضی تکلیفشان را یکسره کند.
در مجتمع قضایی خانواده اگر خوب دقت کنی هیچ زوجی پیدا نمیشود که حلقه ازدواجش را هنوز در انگشت داشته باشد. این وجه مشترک تمام آنهاست. مثل این است که آنها پیش از طلاق محضری از هم طلاق عاطفی گرفتهاند اما چه کسی میداند زمانی که آنها مشغول خرید حلقه بودهاند چه پولهایی هزینه کردهاند و چه راهپیمایی ها داشتهاند و چه توصیهها شنیدهاند.
مرجان 22 ساله هم حلقه ازدواج به انگشتش نیست و از چشمهایش همه چیز بجز عشق پیداست. به خاطر رفت و آمدهای زیادش در راهروها امکان گفتگو با او مهیا نشد، ولی زنی که به عنوان داور پرونده با او همراه شده حرفهای زیادی برای گفتن دارد. او گفت صاحب یک آرایشگاه زنانه است و این دختر یکی از مشتریانش بوده و روزی سرحرف با او را گشوده و گفته از شوهرش بیزار است و حاضر نیست دیگر زیر یک سقف با او بماند.
مرجان مدعی است خانواده او را به زور به این پسر دادهاند، ولی آنگونه که این زن آرایشگر میگوید مرد این مساله را تایید نمیکند و مدعی است چند ماهی است زنش بدون علت از خانه فرار میکند و به نقاطی نامعلوم میرود. مرجان همیشه میگوید به خانه خالهاش میرود، ولی این حرف او را هم کسی تایید نکرده است. او دختر مرموزی است و تهدید کرده اگر طلاقش ندهند رگش را بزند و خودش را آزاد کند. برای همین زن آرایشگر آمده تا بلکه با داوری در این پرونده او را از مرگ خود خواسته نجات دهد.
ولی زنی حامله که کمسن و سال بودنش از چهرهاش پیداست یکی از آن مراجعانی است که جلب توجه میکند. بدبخت بودن اصلا به چهرهاش نمیآید و وقتی حرف میزند این مساله تایید میشود. وقتی چند صندلی آن طرفتر مینشیند کنارش مینشینم و او از علت آمدنش میگوید. مشکلش آنقدر کوچک و ساده است که با کمی تدبیر حل میشود، ولی خودش فکر میکند در دامی گرفتار شده که نمیتواند از آن خلاص شود.
در مجتمع قضایی خانواده اگر خوب دقت کنی هیچ زوجی پیدا نمیشود که حلقه ازدواجش را هنوز در انگشت داشته باشد. این وجه مشترک همه آنهاست
داستان او همان داستان قدیمی عروس و مادر شوهر است، همان مادری که با پسر زندگی میکند و به خاطر دلایل خاص خودش مرتب بد عروس را میگوید و شر به پا میکند.
حالا او هم به تلافی کارهای مادر شوهرش به دادگاه آمده تا مهرش را به اجرا بگذارد و با ترساندن مردش او را به جدا شدن از مادرش تشویق کند.
شمار حاضران در راهروها بیشتر و بیشتر میشود. با این حال هیچ کس راضی به نظر نمیرسد، حتی آنها که قاضی به نفعشان رای صادر کرده است. شاید حتی برندهها هم میدانند که چیزی جز آدمی بازنده نیستند، همان آدمهایی که برای برنده شدن عشق، زندگی و اعتبارشان را یکباره از دست دادهاند؛ اما ندا، زن 27 ساله ناراضی به نظر میرسد. میگوید شوهر دیوانهاش میخواهد طلاقش بدهد.
چهره او بسیار زیباست و شنیدن این که مردی چنین زنی را طلاق دهد، عجیب است. ولی مرد عزمش را جزم کرده و در چهرهاش کمترین نااستواری دیده نمیشود. ندا برایم میگوید شوهرش دائمالخمر است و روابط نامشروع دارد و روزی بدون خبر قفل در خانه را عوض کرده و او را پشت در گذاشته تا وقتی او مجبور میشود به خانه پدرش برود ادعا کند او از خانه فرار کرده است.
حرفهایش کمی عجیب است باور کردن این که مردی بیعلت چنین رفتاری با همسرش داشته باشد کمی سخت است، اما وقتی مرد دائمالخمر و بیاعتنا به چارچوبهای خانواده باشد هر کاری از او بر میآید؛ اما در مورد او و شوهرش یک چیز جور در نمیآید و حلقه مفقودهای میانشان حس میشود، چون مرد وقتی از دادگاه بیرون میآید آنقدر با وقار است که هیچ وصلهای به او نمیچسبد.
حالا ندا هم به دادگاه میرود و پرسشها دربارهاش بیپاسخ میماند. با رفتن او مردی روی صندلی مینشیند که گره این پرونده را با گفتههایی که صادقانه به نظر میرسد برایم میگشاید. او که تسبیح نارنجیرنگش را مدام در دستش بازی میدهد تعریف میکند ندا 3 سال است با زیادهخواهیها و چشم و همچشمیهایش آرامش را از خانواده گرفته است و به بهانههای کوچک دعوا راه میاندازد.
این مرد شوهر خواهر شوهر نداست، پس احتمالا گفتههایش مخلوطی از بیطرفی و جانبداری است، اما او دائمالخمر و زنباره بودن برادرزنش را تایید نمیکند و میگوید او آنقدر در خانه بیمهری دیده که تا آخر شب در باشگاه ورزش میکند.
صحبتهای مرد که به اینجا میرسد مثل این که چیزی را بخواهد تعریف کند، ولی شرم مانعش باشد روی صندلی از این دنده به آن دنده میشود و میگوید اگر مشکل این دو نفر همینها بود میشد آن را تحمل کرد، ولی ندا بیوفاست. او از روزی یاد کرد که در آن شوهر ندا به وجود مرد دیگری در زندگی پی برده و با پیدا کردن شماره تلفن او این حقیقت تلخ برایش روشن شده که این مرد قصد ازدواج با زنش را دارد.
حالا دیگر آن ندای زیبای مظلوم که با مردی خلافکار زندگی میکند برایم میشکند. شاید اگر نفری سوم در تمام پروندهها پیدا شود پرده از خیلی حقایق ناگفته باز شود؛ اما این که تو شریک زندگیات را به خیانت متهم کنی در حالی که خودت بیوفایی، معنایش چیزی جز رسیدن به آخر خط نیست.
زمان از نیمروز گذشته، ولی سیل جمعیت تمام شدنی نیست. صف فشرده مراجعان با سرعت پیش میرود و نگهبانان در ورودی مجتمع آنها را یکی یکی به داخل میفرستند. ارشاد، شورا، طلاق توافقی و مهریه. آنها کارتهای ورودیشان را که این واژهها رویش نوشته است نشان میدهند و وارد میشوند.
مریم خباز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: