بازخوانی جنایت در کوهستان از سوی متهم به قتل

آن دوستی خیابانی اشتباه بود

می‌داند جرمش سنگین است و مجازاتش قصاص. از چهره‌اش پیداست 22 سال بیشتر ندارد لحن و گفتارش و حتی انگیزه‌اش از جنایت هم این را تایید می‌کند. خودش را رجب می‌نامد و می‌گوید قتل، ناخواسته اتفاق افتاد. به گریه می‌افتد، بغض‌اش را فرو می‌خورد. با دست صورتش را می‌پوشاند و بارها در طول گفت‌وگو از جا بلند می‌شود و چند قدمی این طرف و آن طرف می‌رود. او کاملا عصبی است و نگران. از آینده مبهم و تاریکش می‌ترسد و می‌داند صفحه‌های تقویم که در پیش رویش قرار دارد هیچ خبر خوشی را نوید نمی‌دهد. دنیا برای او به پایان رسیده است:
کد خبر: ۲۳۳۰۰۲

«من باخته‌ام. اینجا آخر خط است، آخر خط. این را میگوید و سرش را در بین دو‌دست لرزانش می‌گیرد: خواهش کردم من را ببخشند ولی بی‌فایده بود. حالا بغض‌اش می‌ترکد و ارتعاش صدایش بیشتر می‌شود: گفته‌اند قصاص می‌‌خواهند، چوبه دار. می‌دانی یعنی چه، یعنی باید آنقدر پشت میله‌ها بمانم تا یک روز بیایند اسمم را صدا کنند. رجب! پاشو باید بروی انفرادی و صبح روز بعدش من طلوع آفتاب را نمی‌بینم. مرده‌ام. اعدام شده‌ام. اگر آنها رضایت ندهند...»

دیگر نمی‌تواند حرف بزند، جرعه‌ای آب می‌نوشد، به زور و اکراه از گلویش پایین می‌دهد. کمی سکوت و بعد از دلداری نوبت به پرسش اصلی می‌رسد: مقتول که بود؟ چرا او را کشتی، کجا، کی، چگونه و ... . رجب به مدت‌ها قبل، گذشته‌ای دور اما به یاد ماندنی برمی‌گردد: « با دختری آشنا شدم به اسم طلعت. دو سال از خودم کوچکتر بود. آشنایی‌مان خیلی اتفاقی بود. در همان نگاه اول احساس کردم از او خوشم می‌آید. دل را به دریا زدم. سر صحبت را باز کردم و این طوری رابطه‌مان شروع شد. یک دوستی ساده که خیلی زود به عشق تبدیل شد.»

«عشق؟» این را من می‌پرسم و جواب این است: «فکر می‌کردم عشق است. چه می‌دانم. بچه بودم. جوان و خام . فکر میکردم طلعت همه زندگی من است، دریچه‌ای رو به خوشبختی. مدتی با هم دوست بودیم با هزار ترس و لرز با هم قرار می‌گذاشتیم یا تلفنی صحبت می‌کردیم. آن عشق بیشتر و آتشی‌تر می‌شد تا این که تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم.» همین تصمیم مشکلات تازه‌ای را پیش روی رجب قرار داد. او که به شیوه غیرمعقول با یک دختر رابطه عاطفی برقرار کرده بود، این بار هم بی‌گدار به آب زد. خودش می‌گوید: «به خواستگاری رفتم. برای پدر طلعت توضیح دادم عاشق شده‌ام و او هم من را دوست دارد و می‌توانم طلعت را خوشبخت کنم. پدر طلعت برخورد خوبی نداشت. یک کلام گفت نه» پرسیدم چرا جواب درستی نداد.

متهم سرش را تکان می‌دهد، آهی می‌کشد و می‌گوید: «همین طور اشتباه پشت اشتباه انجام دادم.» او بقیه ماجرا را این طور تعریف می‌کند: «چند بار دیگر هم به خواستگاری طلعت رفتم. نمی‌خواستم عقب بکشم باید به هر قیمتی که شده به خواسته‌ام می‌رسیدم و پدر او را راضی می‌کردم.»

علت مخالفت پدر طلعت چه بود؟ رجب در پاسخ به این سوال مجموعه‌ای از دلایل را که همه منطقی به نظر می‌رسد پشت سر هم ردیف می‌کند و می‌گوید: «بهانه‌اش این بود که من بیکار بودم و منبع درآمدی نداشتم. می‌گفت من و خانواده‌ام را نمی‌شناسد. می‌گفت هنوز جوانم و دخترش کم‌سن و سال و برای ازدواج زود است و خلاصه هر چه دلیل بلد بود برایم پشت سر هم می‌گفت.»

رجب یاد آن روزها می‌افتد. حسرت در نگاهش موج می‌زند و صدایش دوباره به لرزش می‌افتد: «می‌پرسی چرا نرفتم کار پیدا کنم خب قرار نبود همین طور بیکار بنشینم و دست روی دست بگذارم. بالاخره سر کار می‌رفتم اما می‌خواستم قبل از آن بله را بگیرم. راستش آن موقع اصلا به این جور چیزها فکر نمی‌کردم. فقط برایم مهم بود با طلعت ازدواج کنم. احساس می‌کردم یک لحظه هم نمی‌توانم بدون او زندگی کنم.»

عشقی پوشالی پسر جوان را گام به گام به جنایت نزدیک‌تر کرد و او را به جایی رساند که امروز روی صندلی چوبی دادگاه در حالی که دستبند به دست دارد با صدایی بغض گرفته برای نجات از چوبه دار التماس می‌کند. متهم از اصرارها و پافشاری‌هایش می‌گوید و توضیح می‌دهد، پدر طلعت همچنان بر حرفش باقی بود و می‌گفت حاضر نیست دخترش را پای سفره عقد بنشاند: دیگر به بن‌بست رسیده بودم. طلعت هم از این شرایط ناراحت بود. او من را دوست داشت و می‌خواست همسرم باشد، ‌ولی پدرش مانع ما بود. مطمئن شده بودیم صحبت و خواستگاری به نتیجه نمی‌رسد به همین‌خاطر، طلعت نقشه‌ای کشید.

نقشه‌ای که رجب از آن یاد می‌کند، همان ماجرایی است که به جنایت منجر شد. متهم دست‌های لرزانش را بالا می‌گیرد، به علامت تسلیم: «من در برابر عشق به طلعت تسلیم بودم. پیشنهادش به نظرم عملی بود به همین خاطر قبول کردم. نقشه‌مان این بود که من طلعت را گروگان بگیرم.»

دو‌جوان برای این کار با هم در منطقه‌ای کوهستانی قرار ملاقات گذاشتند، رجب هم یک قبضه سلاح تهیه کرد. طلعت و رجب در مرکز تفریحی همدیگر را ملاقات کردند: «آنجا طلعت به پدرش تلفن زد و گفت من او را گروگان گرفته‌ام. پدر و برادر طلعت سریع به کوه آمدند. من برای ظاهرسازی سلاحم را پشت سر طلعت گذاشته بودم و فریاد می‌کشیدم و می‌گفتم پدرش باید با این وصلت موافقت کند، اما آن مرد هنوز پای حرفش بود و می‌گفت؛ حالا که چنین کاری کرده‌ام، هرگز جواب مثبت نمی‌دهد. مشاجره بالا گرفت، پدر و برادر طلعت داد می‌زدند و می‌گفتند دختر را رها کنم. در یک لحظه برادر طلعت به طرفم حمله کرد. من آن لحظات خیلی عصبانی بودم. کنترلی بر رفتارم نداشتم. اصلا نمی‌فهمیدم چه کار می‌کنم.»

رجب دوباره به گریه می‌افتد و نفس تنگی می‌گیرد، چند دقیقه‌ای بدون هیچ حرفی سپری می‌شود؛ با دستمال صورتش را پاک می‌کند و می‌گوید: «نمی‌خواستم آن اتفاق بیفتد، برادر طلعت که به طرفم آمد، انگشتم را روی ماشه فشار دادم. گلوله شلیک شد و به او برخورد و بعد کمانه کرد و به پدر طلعت خورد. هر دو نفرشان به زمین افتادند و خونریزی داشتند. با دیدن این صحنه ترسیدم. تمام بدنم از وحشت می‌لرزید. راه نفسم بسته شده بود. طلعت را همانجا رها و فرار کردم.»

متهم وقتی ماجرای دستگیری‌اش را بازگو می‌کند، این تردید به وجود می‌آید که آیا طلعت واقعا آن‌طور که او می‌گوید با وی همراه بوده یا این ادعاها، ساخته خیال رجب است: «بعد از فرار من طلعت به پلیس زنگ زد و به ماموران گفت تیراندازی کار من است. پدر و برادرش را به بیمارستان بردند، پیرمرد طاقت نیاورد و فوت شد، من این را نمی‌دانستم و وقتی فهمیدم او مرده است که ماموران دستگیرم کردند.»

رجب در ادامه حرف‌هایش از زندان و روزهای سخت آن می‌گوید و از این که شب‌های اول چقدر وهم داشت. بارها تاکید می‌کند عذاب وجدان دارد و قتل پدرطلعت یک حادثه ناخواسته بوده است. حرف‌هایش که تمام می‌شود از او می‌خواهم در ذهنش یکبار دیگر، سریع وقایع را مرور کند: اشتباهت کجا بود؟

«همه‌اش اشتباه بود. دوستی‌ام با طلعت، غرق شدن در احساسی که فکر می‌کردم عشق است. پافشاری برای ازدواج با او، نقشه گروگانگیری، خریدن اسلحه، تیراندازی، فرار و ... همه‌اش اشتباه بود. پشیمانم. به خانواده مقتول التماس می‌کنم مرا ببخشند.»

درخواست بخشش آخرین جمله‌ای است که رجب به زبان می‌آورد و بعد از آن همراه مامور بدرقه راهی زندان می‌شود.

داو‌د ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها