حادثهای که برایم در 24 سالگی اتفاق افتاد یک کابوس هولناک بود که هرگز تصورش را هم نمیکردم به آن دچار شوم. در طول 2 سالی که در زندان بودهام بارها و بارها اتفاقات را در ذهنم مرور کردهام و نتوانستم هیچ دلیلی برای آنها پیدا کنم. کشتن انسانها حتما بدترین و زشتترین کاری است که میتوان انجام داد و من براحتی به آن رسیدم. کار زشتی که برای خودم هم قابل قبول نیست که چطور براحتی به آن تن دادم. از کاری که کردهام متاسفم و میدانم که تاسف من هرگز نمیتواند غمی را که من بر دل یک خانواده گذاشتم از بین ببرد.»
آقای «مایکل زاباوا» اکنون 26 ساله است. او از 2 سال پیش به اتهام به قتل رساندن پدر یک خانواده به همراه فرزند 13 سالهاش راهی زندان شده است. آقای زاباوا پس از دستگیری در حالی که مدارک بسیاری علیه او وجود داشت هرگز دفاعی از خود نکرد و در طول تمامی دادگاههایی که برای اتهامات وارد شده به وی تشکیل شد هرگز جزییات زیادی از انگیرهاش به این قتلها عنوان نکرد. وی متهم است نیمههای شب وارد منزل مسکونی ویلایی خانواده «کراگر» شده و شروع به تیراندازی کرده است. بر اثر این شلیکها پدر خانواده آقای «تریسی کراگر» و پسر بزرگش «الک» 13 ساله بلافاصله جان خود را از دست دادند و تنها خانم کراگر با وجود شدت جراحات وارده بر اثر شلیک گلولهها توانست از این سانحه جان سالم به در ببرد. تماس تلفنی الک 13 ساله قبل از مرگش با پلیس بود که سبب شد ماموران بلافاصله راهی محل حادثه شوند اما قبل از رسیدن آنها به محل «زاباوا» از آنجا گریخته و تنها یک حمام خون در منزل این خانواده به جا گذاشته بود. خانم کراگر و پسر کوچکش که شب سانحه در منزل مادربزرگش مانده بود تنها اعضای این خانواده هستند که از شلیکهای مرگبار این پسر جوان جان سالم به در برده و اکنون شاهد اجرا شدن قانون در مورد وی هستند.
«من در یک شرکت خصوصی کارمیکردم. از 2 سال قبل که در آنجا مشغول به کار شده بودم هیچ مشکلی نداشتم و حتی رضایت از محیط کارم باعث شده بود برخلاف آنچه که حتی خودم تصورش را میکردم بسیار با انضباط باشم و به موقع در محل کار حاضر شوم. با خود عهد کرده بودم که با زندگی خوبی که برای خودم خواهم ساخت تمامی سختیهای گذشته را فراموش کنم و تصور کنم که تازه متولد شدهام و کنترل و اختیار زندگیم در دست خودم است. میخواستم بالاخره پس از سالهای سال رنج و سختی از بچگی تا نوجوانی بالاخره به خود ثابت کنم که زندگی صورتهای بهتری هم دارد و میتوان لذت بیشتری از آن برد. رفتار درستی که سرکار داشتم سبب شده بود که خیلی خوب پیشرفت کنم و همه همکاران از من راضی بودند و اطمینان آنها را جلب کرده بودم. اما در تمامی این مدت انگار خشمی در وجودم بود که نمیدانستم چطور و کجا باید آن را تخلیه کنم. همیشه احساس میکردم که فرد دیگری نیز در ذهن من وجود دارد که مدام مرا به تنفر و کینه به دیگران فرا میخواند؛ احساسی که اصلا از آن راضی نبودم و دلم نمیخواست آن را دنبال کنم. تمرکز روی کارم باعث میشد که مشکلات گذشتهها را زودتر فراموش کنم و بیشتر به آیندهام فکر کنم اما همیشه این طور نبود. در پایان هفتهها و وقتی تنها فرصت داشتم که دور از محیط کار باشم مدام با خودم میجنگیدم. فکر میکردم اگر من هم مثل همه آدمهای دیگر از خانوادهای درست بودم که به زندگی فرزندشان اهمیت داده میشد و آیندهاش ارزش داشت اکنون مجبور نبودم اینگونه تنها زندگی کنم و برای ساختن و داشتن کوچکترین خواستهها در زندگی شبانه روز کار کنم. این احساس روز به روز در من بیشتر میشد و میدانستم که بالاخره کار دستم میدهد؛کاری که دیگر پشیمانی فایدهای نخواهد داشت و درست فکر کرده بودم.»
ماموران پلیس با تماس پسر نوجوانی که بشدت ترسیده بود از ماجرای حضور یک مرد غریبه در منزل خانوادگی آقای کراگر با خبر شدند. آنها بلافاصله با ردیابی آدرس توانستند به محل اعزام شوند. در پرونده قتل اعضای خانواده عنوان شده است که با وجود تلاش فراوان پلیس برای به موقع رسیدن به محل آنها زمانی به خانه مذکور رسیدند که مهاجم فرار کرده بود. او با سوار شدن به خودروی گرانقیمت این خانواده از محل گریخته بود و هیچ اثری از خود به جا نگذاشته بود تنها درهای باز پارکینگ نشان از فرار او با خودرو بود. ماموران پلیس به محض وارد شدن به محل سانحه متوجه بوی شدید باروت در خانه شدند. آنها بلافاصله خود را به طبقه دوم منزل جایی که اتاقهای خواب قرار داشت رساندند و متوجه شدند که فاجعه در این طبقه رخ داده است. پوکههای گلوله در سرتاسر طبقه بالا دیده میشد. جسد بیجان پدر خانواده در حالی که چندین جای گلوله روی بدنش بود کف اتاق خواب افتاده بود. خانم کراگر با وجود شلیک 3 گلوله به بدنش هنوز نفس میکشید و بلافاصله به بیمارستان منتقل شد. در اتاقی دیگر جسد «الک» 13 ساله پسری که توانسته بود ماجرا را به اطلاع پلیس برساند کشف و به پزشکی قانونی منتقل شد. ساعاتی بعد خانم کراگر مورد چند عمل جراحی قرار گرفت و در نهایت با تلاش پزشکان او از مرگ حتمی نجات یافت. وی عنوان کرد که نیمههای شب با سروصدایی که در پارکینگ منزل به گوش آنها رسیده از خواب بیدار شدهاند. آقای کراگر که قصد رفتن به طبقه پایین را داشته است در همان اتاق خواب با مهاجم مسلح روبهرو میشود. مهاجم بدون معطلی با دیدن وی شروع به شلیک میکند و وی را از پا درمیآورد. خانم کراگر بلافاصله خود را به جسد شوهرش میرساند و از پسر 13 سالهاش میخواهد تا مهاجم بازنگشته است پلیس را در جریان قرار دهد غافل از این که این مهاجم بیرحم که قصد فرار داشت برای از بین بردن شاهدان ماجرا بار دیگر بازمیگردد و شروع به تیراندازیهای مجدد میکند. از روی تصاویر چهرهنگاری شدهای که توسط خانم کراگر در اختیار پلیس قرار گرفت و همچنین پیدا شدن وانت آبیرنگی که چند شاهد آن را هنگام وقوع حادثه در نزدیکی منزل مقتولان دیده بودند آقای «مایکل زاباوا» دستگیر شد. دستگیری او برای نزدیکان و بخصوص همکاران وی شوک بزرگی بود زیرا همگان از او به عنوان پسری آرام و سختکوش یاد میکردند که هرگز بجز خوبی رفتار دیگری از خود نشان نداده بود. آقای زاباوا پس از تشکیل دادگاهها به حبس ابد محکوم شد.
«من عامل بدبختی خود شدم و خودم را به خاطر کاری که کردم نمیبخشم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم