مردیم از دست این زمستان بی‌بخار

اول که سلام! دوم که ما یک تصمیم کبری گرفتیم و می‌خواهیم از این به بعد حتی وقتی که داشتیم از زور غصه می‌ترکیدیم (مثل همین حالا) توی کافه هیچی بروز ندهیم، چون این‌جور که شما می‌نویسید حالتان بدجور می‌گیرد! راست هم می‌گویید بعد از صفحه شتر گاو اگر قرار باشد ما هم آویزان باشیم خیلی حال‌گیری است. سوم که... ما مردیم از دست این زمستان بی‌بخار. آن‌قدر حالمان گرفته است که نگو. آخر این چه زمستانی است، نه برفی، نه بارانی. حالا خشکسالی خورد توی ملاج‌مان، اما انصافا ضدحال وحشتناکی است، وقتی با یک خروار لباس از خانه بیرون می‌آیی و بعد می‌بینی، به به، به به، هوا بهاری است! داریم دیوانه می‌شویم. عاجزانه به قول وروجک استدعا داریم دست به دعا بردارید و برای نزول باران و برف (برف باشد بهتر است) به شکلی جدی و چشمگیر دعا کنید. وگرنه کار ما یکی که به جاهای خیلی خیلی باریک می‌کشد.
کد خبر: ۲۳۱۲۰۵

خب، به اندازه موهای سرمان ایمیل و نامه رسیده! ما هم که موهای سرمان پرپشت! پس وراجی بس است. اگر شاکی نمی‌شوید اول برویم سراغ ایمیل‌ها چون اگر بمانند کارمان زار است و قاطی پاتی می‌شوند، از خجالت نامه‌ها، هفته بعد با کمال میل درمی‌آییم. راستی برای این صفحه بغلی هم ایمیل بفرستید، بیچاره افسردگی گرفت. فکرش را بکنید، برای ما 4 صفحه، 4‌صفحه ایمیل می‌آید، بعد این بنده خدا در طول این 2 هفته فقط یک ایمیل داشته است! (وای مردیم از بس این لب و لوچه منبسط‌مان را جمع و جور کردیم و جمع و جور نشد.) دستتان درد نکند. فی‌الواقع همگی شما را پدرانه، مادرانه، دوست می‌داریم!

الهام خانم که تخصصت سروکله زدن با وروجک‌هاست، اگر راست می‌گویی، بیا یکی دو ساعتی را با این وروجک ما بگذران، اگر فرار نکردی بهت نوبل استقامت می‌دهیم. تازگی‌ها سرعت عملش در انجام خرابکاری چنان بالا رفته که قرار است اسمش را در کتاب رکوردها ثبت کنیم. یک روزی که سرمان خلوت‌تر بود برایتان چند چشمه از این خرابکاری‌ها را تعریف می‌کنیم.

عاطفه خانم از برازجان، چه عجب! ببینیم حالا که امتحاناتت تمام شده چند وقت به چند وقت نامه می‌دهی. تو هم برو توی فکر که چرا این قدر کم جوابت را دادم.

ای اهالی کافه بدانید و آگاه باشید که پیشنهاد گذاشتن ایمیل کنار صفحه کار هیچ کس نبود جز آقا حنیف خودمان. (حالا راضی شدی؟ دیگه آشتی؟)

مرضیه 19 ساله! از قدیم گفته‌اند بچه که زدن ندارد. آن هم بچه‌ای که ندانی شتر است، گاو است، پلنگ است! ما کجا به این جانور گیر دادیم؟ این بابا خودش هم به خودش گیر می‌دهد چه برسد به ما. بعد هم حال ما وقتی خوب است که تعداد نامه‌ها و ایمیل‌هایمان قابل شمارش نباشد همی، اعصاب مصاب نداریما!

نرگس خانم از انزلی! از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، بین استان‌های ایران، گیلان یکی از استان‌های بشدت مورد علاقه ماست. طوری که اگر ولمان کنند، می‌رویم ساکن رشت می‌شویم! انزلی هم که البته جای خودش را دارد. به کافه خوش آمدی. باز هم برایمان بنویس.

به‌به، سکینه خانم، از این طرف‌ها؟ راستش این شربت آبلیمو و عسل بعلاوه چند تا معجون دیگر را مادر محترم بنده هر روز می‌ریزد توی حلقوم ما، ولی ما کماکان سرما می‌خوریم. الان هم سرما خورده‌ایم! بابا یک کم زود به زود برایمان بنویس. این‌که نشد دخترم.

بابا جان، غزل، دختر خوبم! ما کماکان 17 سال و 4 ماهه‌ایم. تو هم خیلی خودت را درگیر نسل چندم بودن نکن. چون خودمان هم نمی‌دانیم. به کار وروجکی‌ات برس و هی برای ما ایمیل بزن. آفرین دختر خوبم!

هی آخرین بازمانده، کلی به سوغاتی‌هات خندیدم. راست می‌گویی این بچه‌های ته تغاری بدبختند. آن از بچگی‌شان که باید لباس‌های بچه بزرگه را تنشان کنند، این هم از دوران بزرگی. بابت سفارش دعا هم خیلی خیلی خیلی خیلی ممنون. انصافا هم دعا لازم بودیم.

پری آسمونی تو هم به کافه خوش آمدی. با ایملیت کلی صفا کردیم! سلام ما را به همه برسان. تا می‌توانی بر تعداد مشتری‌های کافه بیفزا. دست شما مرسی!

به‌به، اینم از کوچک‌ترین مشتری کافه که هنوز به دنیا نیامده ولی مامانش از قبل برایش جا رزرو کرده! مامان آنیتا خانم! ان‌شاءالله به سلامتی دنیا که آمد ما را از این وروجک‌تان بی‌خبر نگذارید.

دختر شمال! خدا را شکر که حال مادرت خوب شد. امیدوارم دیگر از این به بعد سال‌های سال در زیر سایه‌اش زندگی کنی.

پروانه خانوم! این خیلی خوب است که تو همیشه دلیلی برای خوشحال بودن پیدا می‌کنی. راستش ما هم همین جوری هستیم، ولی بعضی وقت‌ها بدجور می‌خورد توی ذوق‌مان! دست خودمان هم نیست. راستی سوغاتی‌ها مزه داد؟

...« خوبی؟؟؟ ولی من خوب نیستم. می‌دونی چرا؟ چون شما، خوب نیستی. یعنی چی که چند هفته، ‌ست زانوی غم بغل گرفتی و همش از زمین و زمون شکایت داری؟؟؟ نکنه کارت به شتر گاو پلنگ کشیده؟ (اعتراف کن!؟) همه وقتی حالشون بده میان سراغ کافه. مخصوصا خود من. یادمه روزی که نامه‌ام را چاپ کردی، اصلا حالم خوب نبود، ولی وقتی کافه رو خوندم حالم خوب شد!!!...» این‌ها را هم پرنیان نوشته. حالا فهمیدید چرا تصمیم کبری گرفته‌ایم؟ با اون معمات خیلی خیلی حال کردم. یک روز توی کافه مطرحش می‌کنم! اصلا شاید تبدیلش کردم به موضوع ستون خانه دوست! (یاه یاه یاه) بعد هم من یکی عمرا عمرا عمرا کارم به صفحه بغل‌دستی بکشد. راستی بابا جان خیلی خوشم اومد که توی شاعران کلاسیک از جامی خوشت می‌آد! برایم خیلی جالب بود. چون جامی اصولا شاعری است که هر کسی سراغش نمی‌رود. حالا که اهل شعری یک‌سری هم به حزین لاهیجی بزن، ببین چی می‌بینی! راستی اگر واقعا اهل شعری از شعر کلاسیک غافل نشو، جدی می‌گم. من خودم یک مدتی این اشتباه را کردم ولی بعد درستش کردم. راستی غزلیات سعدی هم بد نیست ها! من گفته باشم. در مورد سوالت هم بی‌رودربایستی بگویم نه، نمیشه! دست ما هم نیست. اجازه نمی‌دهند. واقعا دیگه نمی‌تونی شکلات بخوری؟ البته با هم همدردیم چون این حقیر هم به خاطر میگرن خیلی اجازه کاکائوخوری نداره، ولی خب این دلیل نمی‌شه که هر از چندگاهی پاتکی به شکلات‌های وروجک نزنه. چه کنیم، دست خودمان نیست، آدم شکمو، اصولا خیلی آدم خوشبختی نیست.

ماجده خانم! به خدا ما اسمت را کنار مطلبت گذاشته بودیم ولی احتمالا سر صفحه‌بندی پریده! تولدت هم مبارک.

مینا قهرمانی! دست شما درد نکند، حالا ما شدیم ویروس؟ کلی بابت پنی‌سیلین‌ها متاسف شدم، باور کن! حالا که فونت فارسی این قدر خوبه تو هم بیشتر و زودتر برامون بنویس. به قول وروجک، باشه دخترم؟ آپرین!

ترکید، آقا جان، ترکید. صفحه را می‌گم. به جای رد شدن از پیاده‌رو تا اطلاع ثانوی برای باریدن برف و باران دعا کنید تا ببینیم چه می‌شود.

kafekaghazi@gmail.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها